۱۳ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است

دینی:/

میترسم تهش از همه امتحانا نمراتم خوب بشه طبق معمول از دینی کم بیارم:/ من حتی مورد داشتم دینی تو کارنامم 16بوده:/ از صب تاحالا هم تلاشمو کردم 2صفحه خوندم:/ اخه اینم شد درس ناموسا:/چیه باااو:/بیان جاش جرمن یادمون بدن اصن:/اه

65اُم

میگم یه وقت زشت نباشه یه بنده خدایی یه هفته پیش پی ام داده و من حسش و ندارم حتی بخونم ببینم چی گفته؟

اخه هی هر هفته پی ام میده سلام دوستم درسا چطورن؟اصن عالی تا چشات درآد اصن:/ والا

مبحث بعدی اینکه من خواهر بزرگتر نداشتم ولی همیشه آدما کمبودای زندگیشونو یه جورایی جبران میکنن بهرحال:) و خب یادمه که تقریبا شیش هفت سال پیش یه دختری هم اسم خودم شد خواهرم:) این چندسال واقعا عالی بود!تو این چندسال باهم گریه کردیم!باهم خندیدیم!باهم شکست خوردیم!کلی خاطره جمع کردیم،کل کافی شاپای شهر و بازاراشو(علیرغم تنفر من از بازار) زیر پا گذاشتیم،تااین چندوقت که خب دیگه تو سن ازدواج بود و هی دائم خواستگار میومد براش و منم دائما نگران اون آینده ای که ممکنِ براش رقم بخوره بودم:) تااینکه امروز با کلی فوش که بهم داد که تو اصلا حواست به من نیست و نمیدونم این چیزا که بهم گفت متوجه شدم که رِل زدن با یه آقایی و خونواده در جریانن و این حرفا!هرچند الان در حد صحبت و دوستی بود ولی وقتی از پسره تعریف کرد،واقعا خوشحال شدم...حس گریه داشتم اونموقع ،خیلی حس سبکیِ وقتی میبینی کسی که یه عمر نگران آینده اش بودی حالا اینده ش قراره به همون خوبی بشه که انتظارشو داشتی:) عجیییییب خوشحال بودم براش:)

هرچند اون کلا سرش تو گوشی بود و اس میداد:/ تازه به من میگه تو با کسی رل نزدی؟حالا اینکه چرا بالشی که پرت کردم طرفش بهش نخورد و نمیدونم:/ ولی اخه نمیفهمه از من نباید از این سوالا پرسید؟!

و این اتفااق اونقدر خوب بود که بعد از مدت ها از ته دل خندیدم:) نمیدونم فقط دخترا اینجورین یا پسرا هم از دیدن خوشبختی رفیقاشون خوشحال میشن:)

قسمت بعد در مورد المپیاد فیزیکه که خب امروز دوباره با هروئین کلاس داشتیم!من نمیدونم این لامصب ازدواج کرد خانومش میخواد چیکار کنه این صداش واقعا خودِ هروئینِ:/ ولی خب از این دانشجو فیزیک آن یوژوعلاست:/ خلاصه اینکه از ماهایی که هنوز تابع رو نخوندیم انتظار داشت تابع و مشتق و انتگرال رو بفهمیم:/ تازه بعد از اینکه درس داد انتگرال و اولین نفر از من پرسید:/ اونموقع یه حسی بهم میگفت الان گند میزنی:/ ولی خب درست جواب دادم:/ بعد میگه من به خودم حس زامبی بودن دارم اینطوری که شما نگام میکنین:/ یکی نیست بهش بگه اخه لامصب اونطوری که تو مشتق و مینویسی خودتم حل میکنی میری که ما اصن نمیفهمیم:/ 

تازه اونروز تاحالا فکر میکردم اُپراتور؟اوپراتور؟ هتل آسمان(یکی از هتلای اصفهان) صداش قشنگه:/ الان میفهمم که نه این نابود تر از اونه:) اصن یه وضی:/

و اینکه کوفتتون شه همه اونایی که امروز تعطیل بودین:/


هفته نوشت 6

این هفته شنبه من بالاخرههههه کارت ملیمو گرفتم:) و از اونجایی که فکر میکردم حتما یک ساعت و طول میکشه گفتم خب به کلاس شیمی نمیرسم:/ رفتیم ثبت احوال خانومه گفت خانوم فیشتون نیست:/ میخاستم کفشمو دربیارم بزنم تو صورتش:/ اولین بار بود تو مکان عمومی انقدر عصبی میشدما:/ با یه حالت خشنی بهش گفتم یه روز که یکیتون قهره یه روز اون یکی گوشیشو جواب نمیده حالا هم بااون همه تاکیدِ من، فیشم رو گم کردید؟:/ دیگه نهایتا بدبخت کارت ملی رو پیدا کرد و داد و تهش فهمیدم عه این همونی بوده که قهر کرده:/

تشریف و بردم سر کلاس و از شب قبلش مطمئن بودم ینی مطمئن بودما الان یهو میرم سرکلاس دارن امتحان میدن:/ و دقیقا همین شد:/ رفتم دیدم دارن امتحان میدن:/ رفتم بیرون درم پشت سرم بستم:/ صدا خنده ملت بلند شد:/ دیگه رفتم تو سر امتحان:)

تازه جذابیش اینجاست که همونروز یکیشون میگفت من کلا تو رو میبینم خندم میگیره:/ دلقک کلاسم دیگه اصن من نباشم اینا از شدت نخندیدن دق میکنن:/ اون یکیشونم میگفت اگر تو میای راهیان نور که منم برم:/

راهیان نور رو هم که نرفتم!ینی ثبت نام نکردم براش

این هفته هم در کل نمرات خوبی داشتم راضی بودم از عملکرد خودم،یادمه اول که اومدم رشته ریاضی خیلی میترسیدم ولی نمراتم بطرز عجیبی بهم اثبات کرد نه من واقعا مالِ همین رشته ام:) وحتی اون اُفت تحصیلی هم که همه میگن تو دبیرستان پیش میاد علاوه بر اینکه نبود تازه پیشرفت هم داشتم به نسبت قبل:)همه نمراتم خوب بود یا کامل شدم تو اکثر درسا یا نهایتا نیم نمره و اینا کم گرفتم اونم بخاطر بی دقتی بوده نه که بلد نباشم:) بطرز عجیبی نتایج شارژم کرد واسه ادامه دادن تا ماه بعد:)

امروزم که بچه ها رفتن اون مدرسه قدیمی:) منم میخواستم برما دیدم حسش نیست ترجیح میدم با خونواده برم بیرون درضمن خانوم کاظمی(دبیر فیزیک قبلیم که کلا نفسه) هم فک میکردم نیست نگو بوده و وقتی اینو فهمیدم دلم میخواست سرمو بکوبم تو دیوار که چرا نرفتم:/

ذهنمم صب تاحالا از بس هی روبیکو ساختم خرابش کردم از اول ساختم داره به فنا میره:/

یه فیلم هم دیدم به اسم Flightاز اسمش خوشم اومد دیدمش بعد دیدم حیف وقت:/ یارو بااون طرز مصرف الکلش به زندگی خودش که هیچ به وقت و اعصاب ماهم گند زد و رفت:/

چندشب پیش که داشتم تو دفترم مینوشتم دقت کردم که من اول این وب و زدم که افکارمو اینجا بگم خاطرات روزانه رو توی دفتر،الان دقیقا بر عکس شده،یه جورایی بهتره،یکم که گذشت فهمیدم که واقعا سخته ادما افکارشون و درمیون بذارن با بقیه:)

+29هفتـــــــــه دیگه مونده... :)

هفته نوشت _5

این هفته هفته ی نسبتا خوبی بود و با همه خوبیاش گذشت!

امروز که مثلا 5شنبه بود قرار بود برم ثبت احوال که بالاخره کارت ملیمو بگیرم:/ که اصن نزدیک بود اونجا بااین خانومه که مسئولش بود دعوام شه:/ لعنتی دوهفته ست دارم کل 5شنبه صبحمو میذارم میرم ثبت احوال انقدر شلوغه که نمیتونی اصن حتی نزدیک باجه بشی:/ تازه امروز که یکی از نیروهاشونم قهر کرده بود رفته بود:/ بعد خانومه میگه خب شما فیشتو بذار شنبه بیا بگیر:/ مطمئنم گمش میکنن حالا،از روی همین مطمئن بودن بهش چند سری گفتم مطمئنی گمش نمیکنی؟میخوای فیشو بدی به خودم؟گفت نه پیش من باشه جاش امنه:/ بنده زیر لب فرمودم:آره ارواح عمت:/ که بعد مامی کلی دعوام کرد که زشته و اینا:/ منم ادم شدم مثلا:/ اره ارواح عمم

بعدش ازونجایی که هفته رو دپ بودم مامانم پیشنهاد داد بریم بازار:/ فک کرده من مث بقیه دخترام دپ میشم منو ببره بازار حله:/منو اینطور موارد باید با 4تا خل تر از خودم بذارن تو یه اتاق در بسته انقدر دورهمدیگه بخندیم تا بمیریم بلکه روحیه امون بیاد سرجاش:/ اصن فقط حال دپت وقتی میتونه خوب شه که با دوستاتی:) اونم دوستای من:) یکی خل تر از اون یکی:)

خلاصه بعد از خرید شلوار و کفش زورکی:/ تصمیم گرفتن بریم پارک:)

اول بار که خواهرم رفت سمت زمین بازی یادم به بچگیام افتاد:) که انقدر واسه بازی عجله داشتم که نمیرفتم از در برم تو همیشه از رو حصار میرفتم تو:) همه بچه ها همینکارو میکنن هنوزم:) یهو یه حسی از ته وجودم گفت ایندفعه هم از روی حصار برو:) باز اون شخصیت قراردادی درونم گفت نه زشته:/ و از در رفتم نشستم کنار مامانم:) یهو دیدم بابام از حصار اومدتو:)) بهش میگم بابا زشته چرا از در نیومدی؟ میگه بیخیال مگه چندسال زندم که بگم زشته میخوام از حصار بیام:) دیدم زندگی اصلی رو اونا میکنن،اون چیزی که ما میکنیم زندگی نیست والله

خلاصه بعد برام گفت که اره یادش بخیر بچه که بودی خودت که از حصار میومدی هیچ منو مامان هم مجبور میکردی از حصار بیایم:) و نهایتا دستم و گرفت و مجبورم کرد مث بچگیا از روی حصار برم تو:) 

یه حس خیلی خوبی داشتم:) که چقدر خوبه بچه اولیم:)چقدر خوبه از بدو تولدت مرکز توجه همهههه بودم تالان:) یه لحظه به خودم بالیدم واسه داشتن همچین خونواده ای:)که کوچکترین اختلافی نیست بینمون:)همه دنیاهم که ضدمون بشه باز میدونم خونوادم هستن:)و از شدت خوشحالی نزدیک بود گریه کنم:)

بعد تازه بابام میگه بریم کباب؟بهش میگم ما که هر جمعه میخوریم بذار دیگه فردا بخوریم:) میگه از کجا معلوم یهو همین امشب مردیم بذار الان بخوریم فردا هم دوباره میخوریم:) گفتم که اونا زندگی میکنن:)

شاید این هفته کلش هفته ی بدی بود و من تو کل هفته به خودم این فکر که هفته خوبه رو تحمیل کردم:) اما این 5شنبه ی اخر جبران همه ی بدیا بود:)

زندگیاتون شاد

+30هفته دیگه مونده:)

Dear trump

+حماسه‌ای پرشکوه از ملت غیور آمریکا که بلاخره تصمیم گرفتن مسئولیت کوبیدن مشت محکم بر دهانشون رو از دوش ما بردارن و خود این مهم رو انجام بدن😉

+‏ما هشت سال احمدی نژادی که در جواب how are u میگفت yes رئیس جمهورمون بود مارو از ترامپ نترسونین

++اقدامات کانالا شروع شد:دی 


+ینی 4 روز دیگه بمب میزنن با خاک یکسان میشیم:/ 
احوالات تفکرات من در مورد دیر ترامپ:/ : دریافت


حسش نیس:/

اصن همون اول که عنوان و نوشتما نگا صفحه سفید کردم دیدم حس نوشتن هم نیست:/

چرا جدیدا انقدر حس درس نیست؟ینی همش با خودم میگما خب حله بلدم دیگه:/ بعد اخرش طاقت نمیارم درسو میخونم:/ حتی شده حین خوندن از مولف کتاب گرفته تااونی که این درس و برا اولین بار گذاشت تو برنامه درسی انواع فوشای اخلاقی و غیراخلاقی میدم ولی میخونم:/

بعد جالب تر اینکه حال گرفته ی این دوسه روز اخیر منم همه فک میکنن بخاطر درسه:/

به حدی که هی بابام دیشب میگفت فردا نرو مدرسه بمون خونه استراحت کن:/ اصن بمون خونه میریم بیرون:/ بعد خودمم قصدداشتم کلاس دفاعی رو بپیچونم:/ ولی شیمی و دینی رو نه:/ نمیشه که از درسا کنکوره:/ و حالا هر چی بهشون میگم نمیشه نرم مدرسه میگن نرو حالا یه جلسه نری کنکورت خراب نمیشه:/خب توهمون جلسه ممکنه دبیر یه نکته بگه که باهاش بشه حداقل یه تست زد برا کنکور:/

و مورد بعدی اینکه میشه تو اتاقی که پر از عطر کسیِ که خیلی دلت براش تنگ شده ولی نیست درس خوند؟این دوسه شب دیوووووونه شدم:/

سر میز بشینم درس بخونم یهو یادم میاد به زمانی که نشست سرمیزم یه نگا به کتابام ونمرات لیس شده رو دیوار کرد و گفت پدرسوخته چقدر بزرگ شدی:) رو تخت میخوام بخونم یهو یادم به همه خنده های سه تاییمون میوفته دقیقا دوشب قبل:/ و فکر میکنم کاش پریشب زمان متوفق شده بود:( کلا گند زد همه چی به فاز درس خونیم:/ دلم میخواد مث الینا تو ومپایر دایریز که خونشون و اتیش زد منم اتاقمو اتیش بزنم و خلاص شم از این همه خاطره:/ بعد بااین شرایطی که من دارم باهاش دست و پنجه نرم میکنم انتظار دارن اخلاقمم اوکی بشه:/ این جمله روی حالت ریپیتیشنِ توی خونه ی ما!چرا اذیت بچه میکنی؟ و من در جواب:چون حوصلشو ندارم:/ و هی تکرار میشه این پرسش کوانتومی و جوابش:/ ینی نهایت تلاشم این بود که امروز تو مدرسه بگم و بخندم که مث دیروز  هرکی میرسه نگه تو چته؟یه مرگیم هست دیگه:/ اصن حسنا رو دوووست!فهمید حالم خوب نیستا ولی هیچی نپرسید بعد تازه به پری هم میگفت تو نمیفهمی حالش خوب نیست اذیتش نکن:دی ولی خب ازونجایی که خودمم اصلا دوست ندارم غمگین باشم امروز و مث قبل گفتم و خندیدم:/

از جمله اتفاقات جالبه دیگه اینکه من خیلی قلقلکی ام:/ و پری که نقطه ضعف گرفته سر کلاس هرجایی رو که میرسه قلقلک میکنه!باهمین روند پیش بره کلا مقاوم به قلقک میشم:دی

اصـــــن قسمت فان دار قضیه همین خل بازیایِ پریِ:) 

رفاقتا دیگه بوی چین میده:(

هــــــــــــــــــــــــه!
خیلــــــــــــی جالــبه وقتــــــــی کســـــــی بهــــت پـــــی ام میـــــده که حتـــــــی یادت نیســــــــت چی تـــو گوشـیــــــــت سیــــــوش کــــــــردی!

چــــــــــرا انقـــــــدر آدمـــــــا بی معــــــــــرفت شــــــدن خـــدایی؟


+آرومم میکردی حتی وقتی با روانم ور میرفتی
اینم قشنگ بود گذاشتمش! بامخاطب بی مخاطب بودنش فرق نداره

چالش گوگولی بلاگر

از خیییلی نوزادی ها میخواستم عکس بذارم که خیلی قرمز بودم نذاشتم:/

اینـــــــجا یکم بزرگترم:)

اینجـــــــا هم تولدمه و مشخصا که سمت راستی منم:) سمت چپی هم داییمِ فقط نمیدونم کیک کجا بوده:/

هفته نوشت_4

از اونجایی که این هفته یا اتفاق خاصی نیوفتاد یااگرم افتاد تعریف کردم یا حسش نیست که تعریف کنم به وظیفه ی خودم عمل کرده و اعلام مینمایم که:

+31هفته تا آغاز خوشبختی:)

غمگین نوشت

این مدت انقدرر غمگین بود که اصن قابل وصف نیست مقدار غمگینیش:(

دیروز مدرسه بودیم یهو دیدم دبیر فیزیک صورتش قرمزه و کاملا مشخص که گریه کرده

بعــــد سر امتحان بودیم که صدای جیغ و داد و گریه و اینا میومد یهو اعصابم خورد شد به مهسا گفتم چه مرگشونه اینا اعصابمو خورد کردن،یهو گفت هییییس خفه شو

خفه گردیدم تااخر زنگ گفت یکی از بچه های سوم تجربی مرده:( انقدر فضا سنگین بود که نگوووو

ینی اومدیم رو حیاط و دیدم که هر کدوم از سومیا یه طرف نشستن گریه میکنن:( بعد اصن یه سریا که این دختره رو نمیشناختن هم گریه میکردن:/ اخه چه معنی میده ملت ما مرده پرست شدنا:/ بعد من اصن قیافشم ندیده بودم رفتم تو پانل ببینم کی بوده نشناختم با یه خدا بیامرزتش همه چی تموم شد:)

ناراحت بودم،به هر حال منم انسانم از مرگ بقیه ناراحت میشم،ولی بچه ها همه بغض کرده بودن و اینا،تازه امروز لیلا میگه دیروز انقدر گریه کرده که خالش اینا پاشدن اومدن دلداریش دادن:/ درصورتیکه لیلا هم مث من اصن نمیشناختش:( اصن نمیفهممشون:/

بدترین حالتش این بود که وقتی خودمو جای دوستاش تصور میکردم یا مثلا مرگ یکی از دوستامو تصور میکردم یه بغض خفیفی وجودم و میگرفت،که خب اونم کوتاه مدت بود:) بدتر از ایناش نتونست خنده رو از من بگیره که این بگیره منی که این😂پر کاربردترین ایموجیِ تلگرامم هست،نهایتا بعد 5مین جو غمگین فشار اورد طبق معمول با فری رفتیم پا دری وری گفتن و خندیدن ولی ناموسا رواااانیِ دوستامم یکیشون میگفت ببین مثلا اگه تو بمیری دلم برا میدل فینگرت تنگ میشه:/ اوووووووج خاطراتش از من میدل فینگرِ:/ 

و اینکه علیرغم همه ی این جوِ مخوف مدرسه حالا پری هم میخواد بره مسافرت:( خب من دیگه به کی غر بزنم؟ با کی سر کلاس حرف بزنم؟ کی سر کلاس هی منو قلقلک بده به ری اکشنای من بخنده؟ من زنگ تفریحا با کی بخندم؟ دق خواهم کرد رسما:/ 4رووووووووزه:(

عای ام غمگین:( تازه با هبپیمان(هواپیما) میخواد بره و هی میگه من میمیرم من میمیرم:/ 

رفیقِ من دارم:/

خبـــــــر از چشـــــم خـــودش داشــــت اگـــــــر
میفهــــــمید ....
"حـال مـن، بعـــد نگــاه تو ســـــرودن دارد"
موضوعات
نویسندگان