۶ مطلب با موضوع «غمگین نوشت» ثبت شده است

پاره ای از من....

او فراموش کار شده است...

بیرون که میرود خودش را در کوچه پس کوچه های تنهایی جا میگذارد وبعد ،سرگردان به دنبال خودش میگردد

افکارش شبیه لباس پاره ای است که او تمام شب را صرف وصله زدن تیکه های لباس به یکدیگر میکند و صبح دم....

 تمام شب بیداری هایش بی فایده بوده است،از تمام ثانیه ها برایش چند تکه ی پاره از پارچه مانده است و چند کوک اضافه تر

او پاره ای از من در من است

پیشانی تب زده ام را به شیشه ی یخ زده میچسبانم....

انگار در زدهنم کوره ی ادم پزی کار گذاشته اند،به همان اندازه آتشین به همان اندازه پر از آشوب

قطره ی باران گونه ام را قلقک میدهد و به همراه آن تیردرد تا عمیق ترین نقطه ی مغزی ام امتداد می یابد و صدایی که در گوش میپیچد:ایستگاه آخر

لعنت به هرچه آخرین است،لعنت!

آشفته و پریشان اطرافم را نگاه میکنم

باز هم من مانده ام و صندلی اخر این غول آهنی و همان لباس های تکه پاره!

 


 

یلــــــدا

دوباره یلدا و دوباره لعنتی ترین قسمت مغزِ من.....

امسال هم مثل سال های قبل تلاش کردم برای متفاوت بودن اما باز هم من ماندم و روحی که حریف خاطراتت نمیشود،شاید برای همین بود که نوشتم برای  تویی که مخاطب همه ی نوشته های من هستی!خسته شدم از این همه نبودنت ؛میشود تنها لحظه ای در کنار من بنشینی؟میشود یک بار دیگر باهم طاقچه ی گرد گرفته ی خاطرات را گردگیری کنیم؟

یا سال قبل را،سال قبل که با هزاران اصرار مثل هر سال دیگر کلید آن خانه ی قدیمی را به بهایِ اشک ریختن برای همان یک دقیقه بیشتر که کنارم نیستی گرفتم.همان یک دقیقه ای که میتوانست نقش ببند لحظه های پر از خنده را در ذهن پر از اشوبم.اما تو نبودی و صدای کلیدی که در قفل پیچید ،شد سوهان این روح زخم خورده که غیر از تو چشم میبندد به روی تمام خوبی ها!

سال قبل وقتی از هیاهوی خنده های کذایی، خودم را بیرون کشیدم حیران و بهت زده خودم را میان حیاطی یافتم که چند سال پیش در همین حیاط صدای خنده هامان گوش فلک را کر کرده بود.

از بین چشمان اشک گرفته ام تصویر پدربزرگی با موهای سفید پیداست که با خنده به تو میگوید "اذیت دخترم نکن سرما میخوره" و تو بی توجه به غر غر های اسطوره مرا در حوض آبی وسط حیاط خیس آب کردی و من هم به جبران کارت پارچ آب را نثارت کردم و البته از دوش آب سردی که بعد از آن به تنبیه کارم مرا در طولانی ترین شب سال مهمانم کردی نمیتوانم بگذرم!یادت هست؟من با لباس زیر آب سرد؟و تو میخندیدی و بلند میگفتی"به من آب میپاشی؟حالا که قشنگ خیس شدی میفهمی عمویی" و بعد از آن لباس هایت که ده برابر خودم بود را پوشیدم که انصافا یلدا با عطر تنت آن شب جور دیگری زیبا بود!

یا بگذار جلو تر برویم لبو هایی را که با آنها برایت ریش کشیدم و بلند خندیدم و گفتم "که مرد باید ریش و سیبیل داشته باشه اصن" و بعد حس خنکی ای که از فرو رفتن سرم در آن نصفه هندوانه داشتم!یادت هست هرچقدر تلاشو تقلا کردم بی فایده بود ؛دستانم را گرفته بودی و  آب های هندوانه نوازشگر گوش هایم شده بود!یا پس از آن جگر هایی که تمایل به خوردنشان نداشتم و هردویتان دستانم را گرفتید و همان اسطوره ی دوستداشتنی با موهای سپیدپوش آرام آرام جگر ها را لقمه لقمه در دهانم گذاشت!

بگذریم؛اتاقت هنوز برایم حریم ممنوعه ای است که به هیچکس حتی اجازه ی نزدیک شدن به آن را نداده ام اما سال قبل درست در همین لحظات بود که وارد اتاقت شدم و آخخخ که چقدر نامردند تمام خاطراتت؛شبی که کنکور داشتی؛شبی که آزمون تیزهوشان داشتم؛و من و تو فارغ از تمام غصه ها و امتحانات دنیا باهم شام درست کردیم؛راستی هنوز عکس آن سه تاری که خودت نقاشی اش کرده ای بر دیوار اتاقت هست؛نتوانستم از دیوار جدایش کنم.

میبینی؟سال قبل یلدای من با خاطراتت گذشت،خاطرات تو،اسطوره،خنده های بابا،دیوونه بازی های شما سه برادر؛ و امسالی که تمام تلاشم را کردم تا یلدا را کنار دیگران دور از خاطرات شما باشم،اما باز هم تا بحث بودن در جمعی بدون شما شد اشک های لعنتی روی صورتم جاری شد؛و سوختم از غم نبودنت،نبودنتان،و این دل باز هم سر ناسازگاری با روزگار برداشت؛بیخیال،یک یلدای دیگر هم با چشمان تار میگذرد:))


+یلــــــــــداتون مبـــارک:)😍😍😍❤️❤️❤️

+ایشــالا که خوش بگذره به همه،یادمون باشه یلدا شب دورهم بودنِ نه شب فخر فروشی:)

+شادی هاتون به بلندای یلدا:)

به تاریکی سیاهچال:)

دو سیاهچال تاریک از دور پیداست!
انگار در آن یک عمر آرزو را به آتش کشیده اند!
همانقدر سیاه!همانقدر عمیق!همانقدر غم زده!
سایه ای از من در من پیداست!
او خودِ من است!آینده ی من!
پای صحبت هایش که مینشینی کوهی از غم از چشمانش لبریز میشود!
و من میشکنم!با هر قطره آرزو که از چشمانش میچکد خرد میشوم!میان حجم نامردیِ دنیا کمر خم کرده ایم!
من،او،سایه هامان!
سایه هامان گذشته ای شوم است که کمر هردویمان را خم کرده است!
ما ایستادیم!مقاومت کردیم!جنگیدیم!حتی سخت تر از این شب های سخت!
اما روزگار معلمی است سختگیر که هیچگاه هیچکس از او نمره ی کامل نگرفته است!
من و اوهم بازیچه ی همین روزگاریم!
روزگار مهره های بازی را در صفحه ی شطرنجی میچیند!
من و او!دوباره مقابل هم!
خسته ام!از ادامه دادن!
در این بازی یا من میبازم یا او!
و چه زیبا شکستی است،زانو زدن مقابل رقیبی که روحت درگیر اوست!
اما رقیب من،او خودِ من است!جان میدهد!برای ارزش هایش!
برای لحظه لحظه خندیدن عزیزانش!
و در این بازی تلخ!اوست که فدا میشود!
گفته بودم که او چقدر فداکار است؟چقدر میبخشد؟گفته بودم بی نهایت برای حجم مهربانی هایش عددی نیست؟
و دوباره من میمانم و صفحه ای شطرنجی که به بازی میگیرد شب های سردی را که با خاطراتش میگذرد:(

کنارهرکسی باشم همین تنهایی و دارم!

ثمره ی حرف زدن با تو 

مرا درمان نیست 

دروازه ی دلم رو به تمام گل های حریف باز است!

من به تنهایی حریف این شوت های شلاقی نمیشوم 

این دل،بازنده است در تمام مرحله های زندگی ،که بدون تو گذشت 

حریف این دل تنگ  را فقط دیدنت ثمره میدهد.

نمیخواهم جبر مرا مجبور کند به دوری از تو 

نمیخواهم اجبار، این من یخ زده را سرد تر کند 

من فقط میخواهم ک زندگی وجود تو را از من دریغ نکند 

سزاوار آنم ک حداقل در این روز های سخت تو باشی 

نه اینکه هر دقیقه ،در هنگام مشغول کاری ،یادم بیاید که تو فعلن نباید باشی 

خیالم از نبودنت راحت نیست 

درمان این حال خراب ،بودن توست!

بودن نگاهت 

جایگاهت 

بودن حریم گرم اغوشت 

فقط 

دلم بودنت را میخواد

مغموم به صرفه نیست خرج کردن این همه انرژی برای فرو خوردن بغض های نا به هنگام که تنها دلیلش "تویی"





چطور میشود که تویی که از خودم هم برایم مهم تری هم درد باشی و هم درمان؟

دردت مرا صبوری نیست!

دردت مرا طغیانی است که میخواهد تورا به زور از تو بگیرد..

دردت مرا دوام نیست 

من ،نبودنت را نمیکشم مشغله فکری این روز هایم...

این کیلومتر هارا به نیم وجبی تبدیل، و مرا از بند غم رها کن.. 

این چند کیلو متر فاصله ی لعنتی را بین من و خودت_ که می دانم داری صبر خرج میکنی برایش _را بردار و مرا بردار و برای هر کجای این دنیا که میخواهی بلیت بخر!آنوقت ببین که من چطور این اسطوره ی خواستنی را ول کن نیستم!

#مژگان_قاف

گرد دوری2

دل را به دریا میزنم،با تمام توان پله های بلند را به سمت بالا میدوم،به خودم قول میدهم،قول میدهم که اینبار دیگر کیف را میگشایم،اینبار دیگر با صدای بلند دوباره نوایی را میخوانم،اما همین که دوباره نگاهم به آن کیف می افتد،تمام ذهنم را شک و تردید میگیرد،تمام شجاعت خود را جمع میکنم،دستم را سمت کیف میبرم،اما به محض برخورد انگشتانم با کیف تمام توانم تحلیل میرود،به خودم که می آیم میبینم که انگشت من هم فقط توانست همان مسیر قبلی را طی کند،رد همان انگشت هایی که روح و جان مرا به بازی گرفته است، و اما اینبار نوبت من هم که میشود،درماندگی را چشمانم فریاد میزنند!

نگاهی به رد طولانی انگشت ها و گردوخاک کیف مشکی میکنم و بعد با حسرت در گذشته رها میشوم!

گذشته ای که برای من هرلحظه اش روزهای شیرین بودن با خانواده ام بود!و حالا در این روزها، زندگی ام طعم قهوه ی تلخی را گرفته است که وقتی مشغول صحبت بوده ای سرد شده است و تو مجبور به نوشیدن جرعه جرعه ی آن هستی!به همان اندازه تلخ!به همان اندازه سرد!این ها همان روزهای شیرین تر از عسل بودند که اکنون تلخ تر از قهوه ی سرد شده اند! و بیا و ببین که نبودت چه بر سر روزهای پر از دلتنگی ام اورده است!بیا و بگذار بشکند این حصار تنهایی!بیا که تنها راه نجات فقط تویی!


+مخاطب هم داشت!ولی نه پسری بوده که ولم کرده باشه نه دختری که بی معرفتی کرده باشه!تمام عاشقانه های دنیا برای من خلاصه میشه تو یه واژه! "خانواده" (تکراری ولی لازم:))

+27هفته دیگه مونده!شاد باشید:)

گرد دوری

به دیوار سپید رورویم که مینگرم،هیچ چیز جز آن کیف مشکی رنگِ خاک گرفته توجه مرا جلب نمیکند.

مدت هاست که دلم مشتاق است!مشتاق دوباره گشودن آن کیف!اما هربار که حتی به آن نزدیک میشوم صدایی از درون به من نهیب میزند!همانند علامتی است که میلیون ها بار در ذهنم به نشانه ی خطر حک شده است اما هر بار که بیشتر از آن دوری میکنم برای خطر کردن حریص تر میشوم!

حتی رفتن حوالی این کیف خطرناک است او در دل خود حجم زیادی خاطره را جا داده است!و اگر باز شود....

اگر بازشود میشکند این حصار تنهایی را! حصاری که خودم با دست خودم ساختمش!تا دوام بیاورم...تا بگذرد لعنتی ترین روزهای زندگی! و حالا من خوب میدانم که باز شدن این کیف به معنای شکستن حصار تنهایی من است! و میدانم در این حوالی کسی پاسخگوی آن همه احساسات خاموش من نیست! اصلا به همین دلیل بود که آنهارا در حصار تنهایی زندانی شان کردم! آنها به حرف هایم گوش نمیکردند!بهانه گیرشده بودند!هر روز،هر لحظه!کارشان شده بود بهانه گرفتن!بهانه ی همان روزهای خوب:)

با حسرت به آن کیف مشکی مینگرم!دلم پر میکشد برای یک بار دیگر نواختن ساز درونش!برای اینکه یک بار دیگر سیم های نازکش را نوازش کنم،دست هایی که از هشت سالگی نوازشگر سیم های آن بوده اند حالا بی قرارِ یکبار دیگر لمس کردنشان هستند!

بغض خفیفی گلویم را میفشارد!و صدایی از درون میگوید:میبینی؟حتی فکر کردن به باز کردنش هم بغض اور است!این حجم از خاک گرفتگی نشان دهنده ی حجم عظیمی از دلتنگی است.یادم می آید که آخرین دفعه ای که به اتاقم آمد،او هم مثل من با حسرت به گردوغبار های آن کیف مشکی نگاه کرد!اوهم مثل من دیوانه وار مشتاق باز کردن کیف بود!اوهم مثل من این روزهایش با آه های بلند میگذرد!آخرین باری که دیدمش دستش به سمت کیف رفت!اماانگار ذهن اوهم میترسید!می ترسید از تازه شدن زخمی کهنه!و فقط دستی بر گردوخاک های کیف کشید! و هنوز هم رد انگشتان او روی کیف خودنمایی میکند!این خانه ی لعنتی همه ردِ اوست!همه خاطرات اوست!همه خاطرات زمانی است که او سه تار میزد و صدای نوایی نوایی در خانه میپیچید!همه خاطرات روزهایی است که من تلاش میکردم که درمدت شش ماه بیاموزم که چگونه با ستار موسیقی نوایی را بزنم و بخوانم و او هردفعه میگفت:تو تنبل تر از آن هستی که در این مدت یادبگیری!و او چه میدانست که من اگر نوایی میخوانم به شوق اوست!اگر بادستان کودکانه سه تار دردست میگیرم به شوق اوست!کجا خوانده بودم؟جمله ای را که میگفت نیاز که تو باشی تمام من نیازمندی هاست!

ازدیوار سفید چشم میگیرم،این خیرگی ها هیچگاه نتیجه ی  خوبی نداشته است!قطرات سرد آب روی صورتم میلغزد و تمام تنم از سرما میلرزد،اما امان از این ذهن که هنوز اندکی از ان کیف مشکی دور نشده است.دل را به دریا میزنم و.............


+عایا پوکرفیس کیف را میگشاید؟با ما همراه باشید:دی

+مخاطب هم داشت!ولی نه پسری بوده که ولم کرده باشه نه دختری که بی معرفتی کرده باشه!تمام عاشقانه های دنیا برای من خلاصه میشه تو یه واژه! "خانواده"

+یه مدتی بود به همین دلایل اینطوری ننوشته بودم:/ نوشتن یادم رفته:/


خبـــــــر از چشـــــم خـــودش داشــــت اگـــــــر
میفهــــــمید ....
"حـال مـن، بعـــد نگــاه تو ســـــرودن دارد"
موضوعات
نویسندگان