مدت ها بود دلم میخواست بنویسم راجع به اتفاقایی که تمام مدت این ۸-۹ ماه افتاد، ولی بنابه دلایلی که خودم هم نمیدونم چی هستن به تاخیر افتاد تا پایان این ۹ ماه! که البته میتونست اینجا پایان پیدا نکنه! چیزی که الان دارم مینویسم شاید طولانی باشه، شاید حتی قابل خوندن نباشه، اما حسب حالِ منی هست که مدت هاست دارم با انواع و اقسام مشکلات زندگی میکنم.

اما این اواخر مشکلات زیادی ریختن سرم، جوری که راستش حتی وقت این نبود که بشینم وقایع روز رو ثبت کنم.

هنوز این مشکلات و نگذروندم، ینی اگر کنار اومدن باهاشون ده مرحله باشه من تازه مرحله یک هستم.

نمیدونم این اخلاق از کِی تو وجودم اتفاق افتاد ولی بنظرم خیلی خوبه که هرمشکلی که ایجاد میشه سعی میکنم قسمتای خوبشو هم ببینم، که البته خب تنها جنبه خوب مشکلات میشه مثلا به تجربه گرفتن ازشون اشاره کرد. ولی جدیدا اگر قبلا صدرصد ناراحت میشدم بابت پیش اومدن یه مشکل، الان شصت درصد ناراحت میشم، چهل درصد خوشحالم از اینکه باااز یه فرصت هست که خودمو محک بزنم، راستش حتی همین الانشم خوشحالم بابت این همه گرفتاری، یه حس هیجان و تازگی به زندگی میده، هرچند که شبای زیادی رو بابتشون اشک ریختم.

حالا نشستم صندلی اخر اتوبوس، مینویسم و مینویسم، از چیزای که تو ذهنمه، چیزایی که حتی شاید واسه کسایی که میخونن نامفهوم باشه! نمیدونم!

الان نشستم روی همون صندلی، باد میخوره توی صورتم و به تمام اتفاقای این مدت فکر میکنم، من از کلاس هفتم یکی از پر طرفدارترین آدمای مدرسه بودم، کسی که همیشه مرکز توجه بود!

اما اونروزا گذشت، سالای بعدی به سرعت برق و باد گذشت، زمانی پیش اومد که باید از رفاقتای ۵ ساله دست میکشیدم و میرفتم به سمت شهر و آدمایی که نمیدونستم قراره چطوری ازم استقبال کنن. 

میدونی چی جالب بود؟ اینکه وقتی یه بار میرین، رفتن دیگه براتون عادی میشه! وقتی یه بار دل میکنین دیگه دل کندن واستون آسون میشه، یه جوری که دفعه های بعدی وایمیسین نگاه میکنین، با خودتون زمزمه میکنید : "عه باز وقت رفتنه؟ اوکی بریم! "

میدونین شاید تجربه سختی باشه، ولی برا همتون آرزو میکنمش، چون خیلی آدم رو بزرگتر و با تجربه تر از چیزی که هست میکنه، باعث میشه به چشم چیزایی رو ببینین که هیچوقت فکرشو نمیکردین یه روزی سرتون بیاد، که فکر میکردین همش برا فیلم و داستاناست، که زاده تخیله، ولی یهو لمسش میکنین، بوش میکنین،بدون چشم مسلح میبینینش، و اون موقعست که دلتون میخواد بشینید صندلی آخر اتوبوس و با خودتون بگید: واقعا؟ این من بودم که همه این اتفاقا افتاد؟ و میدونی چیه؟ مرسی که قوی موندی :) .

اگه بدونین چه حس خوبیه! 

داشتم از دل کندن میگفتم، وقتی دل میکنی، انگار حتی دلتم خسته میشه واسه دل بستن! وقتی رفتم شهر جدید، آدماشو دوست داشتم، ولی بهشون وابسته نشدم، دل نبستم، دست خودمم نبود، فقط این حس نبود خب! و اخرین باری که میدیدمشون و من میدونستم شاید این از دفعه های اخر باشه که میبینمشون و اونا نمیدونستن، فقط با خودم فکر میکردم که من میتونم این جمع رو پشت سر بذارم و برای همیشه برم. در حالیکه یکسال پیش اینطور نبود! حالا برگشتم به همون شهری که وقتی میخواستم ترکش کنم، گریه میکردم، فک میکردم تا ابد دیگه هیچ شهری نیست که بهم این حس آشنایی که این شهر میده رو بده، ولی الان این شهر برا من غریبه ست، ولی الان خیابونای این شهر برای من تنگن، شباش ظلمات محضند، روزاش معنی واقعی جهنمند، این شهر برا من آشنا نیست، شده جهنم من، 

و من قراره تو این شهر درس بخونم، با آدمایی که قراره هیزم این جهنم باشند. 

و جالب اینجاست که دل کندن حتی باعث شده که، دیگه اونا هم برام مهم نباشن، باعث شده ناراحت نباشم چرا وقتی رفتم مدرسه کسی که رفیق  فابریک چندین سال پیشم بود الان حتی نخواد با من دست بده، میدونین اون خاطرات کلاسای هفتم هشتم رو گفتم که بگم، منی که اونطوری محبوب بودم، حالا کارم به اینجا رسیده، که بگم منی که خیلی مغرور و از خودراضی و خوشحال بودم از اینکه این همه آدم میخوان باهام باشن و اگر یه روز حتی یکی از طرفدارام کم میشدن، غمگین میشدم، حالا نشستم و دارم به این فک میکنم که شاید کلا دوسه تا دوست صمیمی داشته باشم که میدونم خوبم رو میخوان، و بابتش ناراحت نیستم، باور کنین ناراحت نیستم، حتی خوشحالم، خییییلی خوشحال، از اینکه رفتم، و رفتنم باعث شد بشناسم همه رو، یادمه قبلنا دلم میخواست بمیرم، و ببینم کی تو مجلس ختمم بیشتر گریه میکنه، کی مدت زمان بیشتری قاب عکسمو میذاره رو میزش، کی زودتر درگیر روزمرگی میشه، حالا نمردم، ولی همه این اتفاقا رو دیدم! و همه این آدما رو شناختم.

مثل یه انقلاب درون من بود، مثل یه نمودار سینوسی، صعود کرد رابطه هام، نزول، صعود و باااز نزول کرد. اما این نزول فرق


داره با دفعه های قبل! اینبار من عمیقا از ته دلم بابتش خوشحالم!

یادمه وقتی به عمو گفتم که درصد درونگراییم داره روز به روز بیشتر میشه، بهم گفت خوشحاله برام، گفت که اینطوری میتونم مطمئن باشم بابت ادمایی که اطرافم باشن. شاید دلیل خوشحالیم همین باشه! شاید خوشحالم از اینکه یه جورایی به انزوا کشیده شدم، اون انزوای دوست داشتنیِ شیرین! اون آتن و خلوتای دونفره! اون اکیپ چهارنفره محبوبم!

میدونم که هنوز مشکلات زیادی هست، هنوز باید مقابل خیلی چیزا سکوت کنم، مقابل خیلی چیزا فریاد بکشم اما حداقل الان میدونم پیشرفتی که نسبت به قبل داشتم اینه که دیگه مث بچه ها زانوی غم بغل نگرفتم. غر میزنم، چون کار همیشگیمه ولی به این معنی نیست که خسته شده باشم، اینبار من میدونم چطوری باید جلو مشکلات ایستاد و از پا درنیومد، اینبار حتی اگر نتونم جلوی مشکلات بایستم، حداقل میدونم درک درستی از ماهیت اتفاقایی که تو زندگیم میوفته دارم، میدونم که توان اینو دارم که روند مشکلات رو تجزیه تحلیل کنم و لذت ببرم از سیر این روند.

به امید روزایی که هممون به این درک از رخداد مشکلات برسیم.