۱۰ مطلب در آذر ۱۳۹۵ ثبت شده است

یلــــــدا

دوباره یلدا و دوباره لعنتی ترین قسمت مغزِ من.....

امسال هم مثل سال های قبل تلاش کردم برای متفاوت بودن اما باز هم من ماندم و روحی که حریف خاطراتت نمیشود،شاید برای همین بود که نوشتم برای  تویی که مخاطب همه ی نوشته های من هستی!خسته شدم از این همه نبودنت ؛میشود تنها لحظه ای در کنار من بنشینی؟میشود یک بار دیگر باهم طاقچه ی گرد گرفته ی خاطرات را گردگیری کنیم؟

یا سال قبل را،سال قبل که با هزاران اصرار مثل هر سال دیگر کلید آن خانه ی قدیمی را به بهایِ اشک ریختن برای همان یک دقیقه بیشتر که کنارم نیستی گرفتم.همان یک دقیقه ای که میتوانست نقش ببند لحظه های پر از خنده را در ذهن پر از اشوبم.اما تو نبودی و صدای کلیدی که در قفل پیچید ،شد سوهان این روح زخم خورده که غیر از تو چشم میبندد به روی تمام خوبی ها!

سال قبل وقتی از هیاهوی خنده های کذایی، خودم را بیرون کشیدم حیران و بهت زده خودم را میان حیاطی یافتم که چند سال پیش در همین حیاط صدای خنده هامان گوش فلک را کر کرده بود.

از بین چشمان اشک گرفته ام تصویر پدربزرگی با موهای سفید پیداست که با خنده به تو میگوید "اذیت دخترم نکن سرما میخوره" و تو بی توجه به غر غر های اسطوره مرا در حوض آبی وسط حیاط خیس آب کردی و من هم به جبران کارت پارچ آب را نثارت کردم و البته از دوش آب سردی که بعد از آن به تنبیه کارم مرا در طولانی ترین شب سال مهمانم کردی نمیتوانم بگذرم!یادت هست؟من با لباس زیر آب سرد؟و تو میخندیدی و بلند میگفتی"به من آب میپاشی؟حالا که قشنگ خیس شدی میفهمی عمویی" و بعد از آن لباس هایت که ده برابر خودم بود را پوشیدم که انصافا یلدا با عطر تنت آن شب جور دیگری زیبا بود!

یا بگذار جلو تر برویم لبو هایی را که با آنها برایت ریش کشیدم و بلند خندیدم و گفتم "که مرد باید ریش و سیبیل داشته باشه اصن" و بعد حس خنکی ای که از فرو رفتن سرم در آن نصفه هندوانه داشتم!یادت هست هرچقدر تلاشو تقلا کردم بی فایده بود ؛دستانم را گرفته بودی و  آب های هندوانه نوازشگر گوش هایم شده بود!یا پس از آن جگر هایی که تمایل به خوردنشان نداشتم و هردویتان دستانم را گرفتید و همان اسطوره ی دوستداشتنی با موهای سپیدپوش آرام آرام جگر ها را لقمه لقمه در دهانم گذاشت!

بگذریم؛اتاقت هنوز برایم حریم ممنوعه ای است که به هیچکس حتی اجازه ی نزدیک شدن به آن را نداده ام اما سال قبل درست در همین لحظات بود که وارد اتاقت شدم و آخخخ که چقدر نامردند تمام خاطراتت؛شبی که کنکور داشتی؛شبی که آزمون تیزهوشان داشتم؛و من و تو فارغ از تمام غصه ها و امتحانات دنیا باهم شام درست کردیم؛راستی هنوز عکس آن سه تاری که خودت نقاشی اش کرده ای بر دیوار اتاقت هست؛نتوانستم از دیوار جدایش کنم.

میبینی؟سال قبل یلدای من با خاطراتت گذشت،خاطرات تو،اسطوره،خنده های بابا،دیوونه بازی های شما سه برادر؛ و امسالی که تمام تلاشم را کردم تا یلدا را کنار دیگران دور از خاطرات شما باشم،اما باز هم تا بحث بودن در جمعی بدون شما شد اشک های لعنتی روی صورتم جاری شد؛و سوختم از غم نبودنت،نبودنتان،و این دل باز هم سر ناسازگاری با روزگار برداشت؛بیخیال،یک یلدای دیگر هم با چشمان تار میگذرد:))


+یلــــــــــداتون مبـــارک:)😍😍😍❤️❤️❤️

+ایشــالا که خوش بگذره به همه،یادمون باشه یلدا شب دورهم بودنِ نه شب فخر فروشی:)

+شادی هاتون به بلندای یلدا:)

یهویی نوشت!

عاشقانه ای بیش از این:
که این هوا فقط تورا میطلبد؟
هوا سرد باشد،من باشم،تو باشی،دستانت،همه درکنار هم....
و انگشتانی که درهم قفل میشوند،انگشتانی که میبرد خستگی از روح بی جانم...
انگشتانی که گرم میکند قلب سردم را،همان دستانی که وقتی در دست میگیرمشان یک تنه حریف یک دنیا میشوم!
تو همان کسی هستی که هر لحظه در تمنای یک تنهایی دونفره بااو هستم...
تو همان کسی هستی که باید باشی....وجودت تنفسی است برای ادامه ی زندگی...
تو همانی که دلم پر میزند این شب های سرد سر بر شانه هایش بگذارم...
بیا و بذار همه ی وجودم از بودنت گرم شود....

+یهویی سردم شد نوشتم:دی...!مخاطبم که خاب میدونید نداره:دی تر!

به تاریکی سیاهچال:)

دو سیاهچال تاریک از دور پیداست!
انگار در آن یک عمر آرزو را به آتش کشیده اند!
همانقدر سیاه!همانقدر عمیق!همانقدر غم زده!
سایه ای از من در من پیداست!
او خودِ من است!آینده ی من!
پای صحبت هایش که مینشینی کوهی از غم از چشمانش لبریز میشود!
و من میشکنم!با هر قطره آرزو که از چشمانش میچکد خرد میشوم!میان حجم نامردیِ دنیا کمر خم کرده ایم!
من،او،سایه هامان!
سایه هامان گذشته ای شوم است که کمر هردویمان را خم کرده است!
ما ایستادیم!مقاومت کردیم!جنگیدیم!حتی سخت تر از این شب های سخت!
اما روزگار معلمی است سختگیر که هیچگاه هیچکس از او نمره ی کامل نگرفته است!
من و اوهم بازیچه ی همین روزگاریم!
روزگار مهره های بازی را در صفحه ی شطرنجی میچیند!
من و او!دوباره مقابل هم!
خسته ام!از ادامه دادن!
در این بازی یا من میبازم یا او!
و چه زیبا شکستی است،زانو زدن مقابل رقیبی که روحت درگیر اوست!
اما رقیب من،او خودِ من است!جان میدهد!برای ارزش هایش!
برای لحظه لحظه خندیدن عزیزانش!
و در این بازی تلخ!اوست که فدا میشود!
گفته بودم که او چقدر فداکار است؟چقدر میبخشد؟گفته بودم بی نهایت برای حجم مهربانی هایش عددی نیست؟
و دوباره من میمانم و صفحه ای شطرنجی که به بازی میگیرد شب های سردی را که با خاطراتش میگذرد:(

کنارهرکسی باشم همین تنهایی و دارم!

ثمره ی حرف زدن با تو 

مرا درمان نیست 

دروازه ی دلم رو به تمام گل های حریف باز است!

من به تنهایی حریف این شوت های شلاقی نمیشوم 

این دل،بازنده است در تمام مرحله های زندگی ،که بدون تو گذشت 

حریف این دل تنگ  را فقط دیدنت ثمره میدهد.

نمیخواهم جبر مرا مجبور کند به دوری از تو 

نمیخواهم اجبار، این من یخ زده را سرد تر کند 

من فقط میخواهم ک زندگی وجود تو را از من دریغ نکند 

سزاوار آنم ک حداقل در این روز های سخت تو باشی 

نه اینکه هر دقیقه ،در هنگام مشغول کاری ،یادم بیاید که تو فعلن نباید باشی 

خیالم از نبودنت راحت نیست 

درمان این حال خراب ،بودن توست!

بودن نگاهت 

جایگاهت 

بودن حریم گرم اغوشت 

فقط 

دلم بودنت را میخواد

مغموم به صرفه نیست خرج کردن این همه انرژی برای فرو خوردن بغض های نا به هنگام که تنها دلیلش "تویی"





چطور میشود که تویی که از خودم هم برایم مهم تری هم درد باشی و هم درمان؟

دردت مرا صبوری نیست!

دردت مرا طغیانی است که میخواهد تورا به زور از تو بگیرد..

دردت مرا دوام نیست 

من ،نبودنت را نمیکشم مشغله فکری این روز هایم...

این کیلومتر هارا به نیم وجبی تبدیل، و مرا از بند غم رها کن.. 

این چند کیلو متر فاصله ی لعنتی را بین من و خودت_ که می دانم داری صبر خرج میکنی برایش _را بردار و مرا بردار و برای هر کجای این دنیا که میخواهی بلیت بخر!آنوقت ببین که من چطور این اسطوره ی خواستنی را ول کن نیستم!

#مژگان_قاف

خدا رحمشون کنه!

وقتی یه مرد با چندتا دختر تو یه گروه باشه تهش این میشه دیگه!😂😂😂😂خداییش بخاطر جشنواره خوارزمی دیوونه اش کردیم!هنوز که هنوزه داره ادامه میده که به جایی برسیم ما!

گرد دوری2

دل را به دریا میزنم،با تمام توان پله های بلند را به سمت بالا میدوم،به خودم قول میدهم،قول میدهم که اینبار دیگر کیف را میگشایم،اینبار دیگر با صدای بلند دوباره نوایی را میخوانم،اما همین که دوباره نگاهم به آن کیف می افتد،تمام ذهنم را شک و تردید میگیرد،تمام شجاعت خود را جمع میکنم،دستم را سمت کیف میبرم،اما به محض برخورد انگشتانم با کیف تمام توانم تحلیل میرود،به خودم که می آیم میبینم که انگشت من هم فقط توانست همان مسیر قبلی را طی کند،رد همان انگشت هایی که روح و جان مرا به بازی گرفته است، و اما اینبار نوبت من هم که میشود،درماندگی را چشمانم فریاد میزنند!

نگاهی به رد طولانی انگشت ها و گردوخاک کیف مشکی میکنم و بعد با حسرت در گذشته رها میشوم!

گذشته ای که برای من هرلحظه اش روزهای شیرین بودن با خانواده ام بود!و حالا در این روزها، زندگی ام طعم قهوه ی تلخی را گرفته است که وقتی مشغول صحبت بوده ای سرد شده است و تو مجبور به نوشیدن جرعه جرعه ی آن هستی!به همان اندازه تلخ!به همان اندازه سرد!این ها همان روزهای شیرین تر از عسل بودند که اکنون تلخ تر از قهوه ی سرد شده اند! و بیا و ببین که نبودت چه بر سر روزهای پر از دلتنگی ام اورده است!بیا و بگذار بشکند این حصار تنهایی!بیا که تنها راه نجات فقط تویی!


+مخاطب هم داشت!ولی نه پسری بوده که ولم کرده باشه نه دختری که بی معرفتی کرده باشه!تمام عاشقانه های دنیا برای من خلاصه میشه تو یه واژه! "خانواده" (تکراری ولی لازم:))

+27هفته دیگه مونده!شاد باشید:)

گرد دوری

به دیوار سپید رورویم که مینگرم،هیچ چیز جز آن کیف مشکی رنگِ خاک گرفته توجه مرا جلب نمیکند.

مدت هاست که دلم مشتاق است!مشتاق دوباره گشودن آن کیف!اما هربار که حتی به آن نزدیک میشوم صدایی از درون به من نهیب میزند!همانند علامتی است که میلیون ها بار در ذهنم به نشانه ی خطر حک شده است اما هر بار که بیشتر از آن دوری میکنم برای خطر کردن حریص تر میشوم!

حتی رفتن حوالی این کیف خطرناک است او در دل خود حجم زیادی خاطره را جا داده است!و اگر باز شود....

اگر بازشود میشکند این حصار تنهایی را! حصاری که خودم با دست خودم ساختمش!تا دوام بیاورم...تا بگذرد لعنتی ترین روزهای زندگی! و حالا من خوب میدانم که باز شدن این کیف به معنای شکستن حصار تنهایی من است! و میدانم در این حوالی کسی پاسخگوی آن همه احساسات خاموش من نیست! اصلا به همین دلیل بود که آنهارا در حصار تنهایی زندانی شان کردم! آنها به حرف هایم گوش نمیکردند!بهانه گیرشده بودند!هر روز،هر لحظه!کارشان شده بود بهانه گرفتن!بهانه ی همان روزهای خوب:)

با حسرت به آن کیف مشکی مینگرم!دلم پر میکشد برای یک بار دیگر نواختن ساز درونش!برای اینکه یک بار دیگر سیم های نازکش را نوازش کنم،دست هایی که از هشت سالگی نوازشگر سیم های آن بوده اند حالا بی قرارِ یکبار دیگر لمس کردنشان هستند!

بغض خفیفی گلویم را میفشارد!و صدایی از درون میگوید:میبینی؟حتی فکر کردن به باز کردنش هم بغض اور است!این حجم از خاک گرفتگی نشان دهنده ی حجم عظیمی از دلتنگی است.یادم می آید که آخرین دفعه ای که به اتاقم آمد،او هم مثل من با حسرت به گردوغبار های آن کیف مشکی نگاه کرد!اوهم مثل من دیوانه وار مشتاق باز کردن کیف بود!اوهم مثل من این روزهایش با آه های بلند میگذرد!آخرین باری که دیدمش دستش به سمت کیف رفت!اماانگار ذهن اوهم میترسید!می ترسید از تازه شدن زخمی کهنه!و فقط دستی بر گردوخاک های کیف کشید! و هنوز هم رد انگشتان او روی کیف خودنمایی میکند!این خانه ی لعنتی همه ردِ اوست!همه خاطرات اوست!همه خاطرات زمانی است که او سه تار میزد و صدای نوایی نوایی در خانه میپیچید!همه خاطرات روزهایی است که من تلاش میکردم که درمدت شش ماه بیاموزم که چگونه با ستار موسیقی نوایی را بزنم و بخوانم و او هردفعه میگفت:تو تنبل تر از آن هستی که در این مدت یادبگیری!و او چه میدانست که من اگر نوایی میخوانم به شوق اوست!اگر بادستان کودکانه سه تار دردست میگیرم به شوق اوست!کجا خوانده بودم؟جمله ای را که میگفت نیاز که تو باشی تمام من نیازمندی هاست!

ازدیوار سفید چشم میگیرم،این خیرگی ها هیچگاه نتیجه ی  خوبی نداشته است!قطرات سرد آب روی صورتم میلغزد و تمام تنم از سرما میلرزد،اما امان از این ذهن که هنوز اندکی از ان کیف مشکی دور نشده است.دل را به دریا میزنم و.............


+عایا پوکرفیس کیف را میگشاید؟با ما همراه باشید:دی

+مخاطب هم داشت!ولی نه پسری بوده که ولم کرده باشه نه دختری که بی معرفتی کرده باشه!تمام عاشقانه های دنیا برای من خلاصه میشه تو یه واژه! "خانواده"

+یه مدتی بود به همین دلایل اینطوری ننوشته بودم:/ نوشتن یادم رفته:/


friendship?useful?or useless?

نمیدونم چرااین موضوعِ روابط بین دوتا دوست انقدر توی مدرسه ی ما مهم شده!شایدم فقط برای مدرسه ما نیست ولی بهرحال وقتی بهش فکر میکنم میبینم که توی مدارس عادی این مسائل کمتر هست!اون اوایل فکر میکردم فقط تو مدرسه ما و تو کلاس ما هست این سری از مشکلات بعد دیدم که نه معمولا تو مدارس سمپاد حالا چه دختر چه پسر این مشکلات زیاااااد هستن!نمونه بارزش همین مشکلی که این پست درموردشه!یا هاله و پاتریک که دیگه وصفشون رو همه میدونیم!شاید بخاطر اینه که فشار روی بچه ها زیاده!خیلی زیاد تراز بقیه دانش اموزا!و همین فشارا باعث میشه که تنها امیدشون دوستاشون باشن!ماها8ساعت از روز رو مدرسه ایم و اون باقی مانده ی زمان رو هم کنار خانواده نیستیم مسلما، چون داریم درس میخونیم!وخب اینجوری میشه که همون هشت ساعت توی مدرسه که دوستات کنارتن تنها تفریحته!یه جورایی دوستا میشن یه بخشی از خونوادت!و این میشه که حساسیتت روی همشون میره بالا!و ازونجایی که من کلافه بودم از سروکله زدن بااینطور مشکلات به پری گفتم که از بعد از انتخاب رشته و ورودمون به دوران متوسطه دو اصلا قید این همه مشکل و اینارو بزنیم!از بچه ها و اون جوِ قهر و اشتی های بچگونه دور بمونیم!نمیدونستم که ما هرچقدرم که دورباشیم این مشکلات همراهمون هست!و فکر میکردم که فقط منو پری هستیم که چندهفته ی اخیرمون بد گذشته چون مشکلات بینمون زده بالا!وهردومون داریم تو یه باتلاقی دست و پا میزنیم که میدونیم تهش غیر از اینکه خودمون دست همو بگیریم و نجات پیدا کنیم کسی نمیاد واسه کمک!ینی کسی نمیتونه کمکی بکنه!ولی دیشب که داشتم با مژی حرف میزدم دیدم که نه انگاری همه چی داغونه!نه فقط بین منو پری!بین همه ی بچه ها!همه چیز داره میپاشه!هممون اماده ی یه ضربه ی کوچیک هستیم که منفجر بشیم!مژی برام از دوستیاشون گفت و مشکلاتی که پیش اومده و منی که خودم تهِ باتلاق رفاقت بودم باید این وسط دست مژگان هم میگرفتم بلندش میکردم:( ولی خب اینکه دیشب بعد از مدت ها باهم صحبت کردیم خیلی خوب بود!مژی بهترین رفیق من بود!ما چه روزایی رو که باهم نگذروندیم!و دیشب هردومون دل بستیم به همون روزای قدیم و تلخیِ روزای اخیر رو فراموش کردیم!و چقدر خوووب بود وقتی دوباره بعد از مدت ها باهم از همون شوخیای همیشگی کردیم!یااینکه وقتی بهش گفتم شب بخیر گفت:دیوث تو معمولا به رفیقای صمیمیت میگی شبت اروم پس قضیه این شب بخیر چیه!و خب خدایی اصن حواسم نبود و وقتی بهش گفتم شبت اروم دوباره گفت چرا ارووووووم رو مثل قبل کشیده نمیگی؟و همه ی اینا خودش دلگرمیه واسه زندگی!حضورش دلیلِ واسه زندگی!اینا همش یه صداییِ که داد میزنه که هووی از چی بریدی؟وقتی هنوز رفیقت تک تک تیکه کلاماتم یادشه!ولی این مشکلات اخیر مدرسه خیلی جدی تر از این حرفا بوده!من و پری به یه تضاد خیلی شدید شخصیتی برخوردیم!من یه ادمِ100%برونگرام که خب نمیتونم از اکیپمون و بچه ها و دورهمی و خنده دور باشم!حتی تو بدترین حالت!حتی تو غمگین ترین حالت ترجیح میدم بگم و بخندم!و خب یه جوِ خیلی اروم کلافه ام میکنه!پری دقیقا نقطه مقابل منه!ینی یه درصد خیلی زیادی درونگراست و توی جمع بودن بیش از حد کلافه اش میکنه!از طرف دیگه اون یه شخصیتِ سبزه!مشکلات براش بزرگ جلوه داده میشن و باعث میشه که زیاد روی هرچیزی فکر کنه یه جورایی همین overthinking!حالا من چی؟من یه ادم نارنجی ام!معمولا بیخیال و متهور و خیلی منظم!اینجوری میشه که اون به یه سری مسائل خیلی اهمیت میده که من اصن نمیدم!خب تقصیر هیشکدوممون نیست واقعا!اختلاف بین شخصیتای ماست!ولی خب همین اختلاف باعث خیلی مشکلات میشه!که مثلا خنده های من بایکی دیگه برا پری یه جور دیگه ای تعبیر میشه!یه حس جایگزین شدن و اینا!که این همون حسه که میگم جدیدا خیییییییلی زیاد میبینمش تو مدارس!همه چیز رفاقته تو رفاقت که جایگزینی و این چیزا معنی نداره!اینکه مثلا شما توی یه جمعی باشین و بگین و بخندین دلیل نمیشه رفیق فابریکتونو از یاد ببرین!یاکسی رو جاش بیارین!شما فقط نیاز دارین بیشتر باادما وقت بگذرونین!همین!خلاصه این حساس شدن زیاد از حدِ پری روی فری باعث شده بود که کلا این دو سه هفته بد بگذره:/ دیشب صوبت کردیم:)همه چی حل شد:)ولی در ازای اینکه من طرف فری نرم یا ری اکشن خاصی ندم حل شد:) و من قول دادم اینکارو نکنم درصورتیکه اصن هنوز متوجه تفاوت رفتار خاص خودم بین فری و بقیه نشدم!چون فکر میکنم نیست همچین تفاوتی!ولی خب!رفاقتا باارزش تر از این چیزاست!فقط این وسط ذهنم داشت منفجر میشد که اخه چرا این همه مشکل تو دوستیا؟من و پری این همه متفاوتیم!مژی و بقیه چی!حس میکنم شدیم یه سری بچه سوسول که از همه ی دنیا و سختیاش گیردادیم به همین مشکلات سطحی که معلوم نیست چندسال دیگه اصن یادمون باشه یانه:/

+امروز مدرسه نرفتم:)انقدر چسبید که نگو:)

بادیگارد

با دیدن این فیلم من میتونم به جرئت بگم سینمای ایران بالاخره بهترین فیلمش رو ساخت!
هرچند من دیر دیدمش!خیلی دیر...!ولی اونقدر این فیلم هضمش سنگین بود که وقتی به قداست هدف یه مردی مث حیدر فکر میکنم و اهداف پوچِ زندگیای پوچ خودمون!از خودم و همه چی متنفر میشم!یه مرد عاشقانه پایِ یه هدف مقدس ایستاد!هرچند توی فیلم!ولی کم نبودن اینجور آدما!وقتی عمیقا بهش فکر میکنم فقط جسم این ادما نیست که ضربه میخوره!اینجور ادما روحشون هم از یه جایی به بعد دیگه نمیکشه!دیگه مث قبل نیست!دنیا براش تغییر میکنه!هرچقدر امشب زندگی اینجور ادما رو،حداقل قداست اهدافشون رو با زندگی خودم مقایسه کردم دیدم هیچی نیستم!اینجور ادما یه روح دارن فراتر از یه اقیانوس!منم یه روحی دارم که چیزی از زیاد بودن هیچوقت نفهمیده!همیشه کوچیک بوده!نهایت بزرگی ماها یه بخشندگی ساده ست!ولی اونا...
ماها زندگیامون مقایسه ای شده!اینکه ذهنمون دائما درگیر یه چالشی به اسم مقایسه است خیلی بده!از طرفی خیلی خوب!بستگی داره که باکی یا باچی مقایسه بشیم!
اینکه خودِ من به این فکر میکنم که من اهدافم برام مهمن،این چه گندیِ که اموزش پرورش ایران داره میزنه به زندگیِ من؟من یه روزی هرطوری که شده میرم تا از دست سیاست این کشور خلاص شم!نمیگم خودش،خودش یه قسمتی از وجود منِ،توی بدترین شرایط ایران هست و ما جوونایی که باید ازش دفاع کنیم!حرف من سیاستش هست که خب من میرم اونطرف گوربابای اینطرف!و اصلا فکر نمیکنم خب به هدفت رسیدی؟چیا رو زیر پا گذاشتی تا رسیدی!حالا قداست که پیشکش!کیا رو زیر پا گذاشتی که رسیدی؟ شاید یه سری از جملاتش اصلا ربطی به فیلم یا تفسیری از فیلم نداشت!ولی همین که قسمتی از زندگیِ خودم رو با زندگیِ اینجور ادما مقایسه کردم به جاهایی رسیدم که شخصیت خودم،زد خودشو خرد کرد!
کاش ما هم میتونستیم یکم بزرگ باشیم:)

هفته نوشت7

نمیدونم از کجای این هفته باید بگم!نمیدونم چراانقدر زود از همه چی دل زده میشم!و خودم میدونم یه عیب بزرگه!ولی خب از روزانه نویسی یا هفته نویسی خسته شدم!ینی دل زده شدم!حسش نیست روزا رو تعریف کنم مگر اینکه قسمتای باحالشو!اصن به ملت چه که بدونن من چه غلطی کردم تو فلان روز با فلان شخص تو فلان مکان!چقدر جمله ام مشکوک شد:/ ! درهرصورت وقتی از نظر محتوا بهش فکر میکنم خیلی کار چرتیِ!و داشتم به این فکر میکردم که چقدر ادمای عوضی تو جامعه زیاد شدن!تومدرسه سرکلاس زبان یه پاور گذاشتن که یه قسمتیش میگفت هرچقدر شاد و خوشحال باشی ملت حسودتر میشن نسبت بهت!همچنین سودجو تر!همون موقع به فری گفتم اخه کی به منو تو حسودی میکنه یا سواستفاده؟عصرش تو کلاس زبان دقیقا این مورد به صورت فول اچ ادی جلو چشام پلی شد و عوضی بودن ادما رو تو چشام کرد:/دختری که انقدر خوبه انقدر کمک همه میکنه و کلا از لطف و محبت چیزی کم نمیذاره ملت ازش سواستفاده میکنن!اون دختر مسلما من نیستم چون من بقیه ادما برام مهم نیستن ولی حداقلش عوضی بازی درنمیارم که ورک بوکم رو بدم رفیقم بنویسه که خودم بشینم وکب بخونم:/ خیلی دلم میخواست پاشم بزنم تو دهنش بگم ده عوضی مگه خودت فلجی؟مگه اون فلک زده نمیخواد وکب بخونه؟:/ اصن جامعه رو اعصابمه!

برا موضوع تحقیق دفاعی میخواستم رد روم و دیپ وب و برا بچه ها بگم چون بنظر خودم جالب بود!بعد یه خانومی به اسم رودحله زودتر رزرو کرده بود این موضوع رو!و اصلا درک نمیکنم یه دختر 16ساله چرا باید رفته باشه رد روم؟چرا باید اونقدر خطرناک باشه که مدیر به رفیقش بگه ازش دور باش؟

چرا این دنیای لعنتی انقدر به لجن کشیده شده؟ و چرا من هنوزم دوسش دارم!نه بخاطر خودش!فقط بخاطر خودم!بخاطر اینکه خودم عضوی از این دنیام!ارزوهام همه عضوی از این دنیان!نمیدونم چرا همه چی رو اعصابمه!از درس خوندن خودم گرفته بااینکه همش در حال درس خوندنم تااینکه چرا فلانی وقتی چراغ قرمزه روی خط عابر پیاده ایستاد با ماشین یا چرا فلانی جلو چندتا خانوم تف انداخت تو خیابون!همش دارن دیوونم میکنن:/ و خب نمیدونم چرا با هجوم این همه فکر هنوز دلم نمیخواد از خنده و از ادما دور باشم!چرا هنوز فوتبال دستی بازی کردنمون با بچه ها انقدر انرژی مثبت میده!یا حتی دری وری گفتنمون با فری تو چت!

و اینم نمیدونم که چرا حوصله کار دیگه رو ندارم جز شوخی و خنده با بچه ها یا دلم میخواد هرکس ازم هرسوالی پرسید بهش بگم به تو چ !به خودم مربوطه!دلم میخواست!میفهمم دارم عوضی میشما!ولی نه از اون عوضیایی که بالا توصیفشون کردم!انسانیت هیچوقت تو وجود من نمیمیره! :/

ولی خب یه حس آدم چرت بودنی میاد سراغم همیشه از اواسط آذر تا اواسط دی ماه!که تو این مدت بدون اینکه خودم بدونم چرا ،بی اعصاب میشم!و پری میگه اره اکثر کات کردنات هم(با دخترا البته) تو همین دورانه! خو اره فک کن اعصاب نداشته باشی یه دخترم با لوس بازیاش رو اعصابت رژه بره!درهرصورت خدا بخیر بگذرونه این یکماه و !

+میدونستید یه پوکرفیس دیگه هم تو بیان هست؟مهم اینه که من پوکرفیس ترینِ پوکرفیسام:) دونت اور فورگت ایت:)

+بعدا نوشت:در پی این حس لش و بی حسی کلا بعد از نوشتن این پست تی وی رو روشن کردم که اهنگ بگوشم یهو رو شبکه ورزش روشن شد و صدای گزارشگر که:و پاس دیدنی سعید معروووف:)اوووف اصن قشنگترین دلیل واسه شاد بودن پاسای سعید میتونه باشه:)) دقت کردین چقدر سعید همیشه پوکرِ و همچی براش بی معنیِ؟حس میکنم این دائما پوکر بودن بخاطر طرفدار بودنِ سعیدِ:) ناخوداگاه تاثیر گذاشته:)

و از جمله چیزایی که نمیدونم ،دلیل فراموش کردن بازیِ پیکان بود که کلی برنامه ریزی کرده بودم ببینمش:////


+28هفته دیگه مونده...شاد باشید:)


خبـــــــر از چشـــــم خـــودش داشــــت اگـــــــر
میفهــــــمید ....
"حـال مـن، بعـــد نگــاه تو ســـــرودن دارد"
موضوعات
نویسندگان