۹ مطلب در فروردين ۱۳۹۶ ثبت شده است

به دلیل موارد اخلاقی پست رمزدار میشود

  • Pokerface
  • چهارشنبه ۲۳ فروردين ۹۶
  • ۲۳:۴۷
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

چند قدم مانده به توفان

دلم برای دوران کودکی تنگ شده است، بچه تر که بودم خیلی چیزها راحتتر بود، آنقدر راحت که حالا پس از سالها بنشینم و از طعم خوش آنروز ها بگویم.
بچه تر که بودم، همان روز ها که دبستان را پشت سر میگذاشتم مسیر خانه تا مدرسه روی هم رفته صدمتر نمیشد، اما همیشه معترض بودم به زیاد بودن مسیر مدرسه، پنج ساعت مدرسه میرفتم و در ازا به اندازه ی تمام آن پنج ساعت غر میزدم به تمام آدمهایی که آنهارا بخاطر صدمتر پیاده روی مقصر میدانستم.
زمان گذشت، نفهمیدم چگونه، فقط امروز که از دور چشمم به در خانه افتاد فهمیدم که چهل و پنج دقیقه است که خیابان هارا تنها قدم زده ام، فهمیدم که اصلا نفهمیدم چگونه اما، به خانه رسیدم، و گلوی به بغض نشسته ام تمنا میکرد، التماس میکرد، "فقط چند قدم دیگر، چند قدم مانده به توفان، صبر کن" حالش خوب نیست، انگار که سالها قدم زدن را به شهر بدهکار است.
حالا چندسالی میشود که از آن صدمتر دوران دبستان گذشته است، آنقدر گذشته که بتوانم از آن بعنوان گذشته یاد کنم، فقط نمیدانم چه چیزی در این سالها در من مرده ، یا حتی چه چیزی زنده شده است، فقط میدانم از آن صدمتر قدم دیگر هراسی ندارم، میدانم که بی نهایت مسیر هم که من بدهند، در بی نهایت فکر موجود در وجودم گم میشوم، به خودم می آیم و بی نهایت جاده برای قدم زدن دارم و چندصدم ثانیه برای زیستن، و در انتهای همه ی این قدم زدن ها، هنگام غروب آفتاب وسط جاده دراز کشیدن ها، در نزدیکی شب سیگار دودکردن ها، همه و همه به انتها رسیده،
مثل انتهای مسیر مدرسه به خانه، که چندیییین برابر آن صدمتر است و باز به انتهایش که میرسم، دلم میخواهد برگردم و به همان افکار پریشانم برسم، همان ها که در عالمشان زنده ام، همان ها که بهم بافتنشان، از هم گسیختنشان، برایم عالمی میسازد که باعث شود حتی نفهمم از کدام خیابان رد شدم که به خانه رسیدم،
نامردی محض است، حالا که بی نهایت مسئله برای فکر کردن و بی نهایت رویا برای بافتن است، چرا مسیر بچگی هایم کوتاه شده؟

زبان تلخ

از بدو شروع روابط اجتماعی م 

عادت نداشتم حرفایی بزنم که بقیه دوست دارن بشنون.

ولی تا دلت بخواد، حرفایی رو زدم که باید میشنیدن!


+ یه پستی بود که میگفت من موندم بااین اخلاقم بالشتم چطوری شبا منو تحمل میکنه، حکایت منه والا:)

بچه ها شیرینی زندگی اند

  • Pokerface
  • جمعه ۱۸ فروردين ۹۶
  • ۲۳:۳۹
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

بی نهایتی از ندانستن

نگاهی به چشمانم انداخت، انگار پاسخی برای سوالم نداشت، با کمی تردید پاسخ داد: نمیدانم، این داستانی است که ما هیچ یک نمیدانیم

بنظر خودم هم همینطور بود، فهمیدنش آسان نیست، شاید هم فهمیدنی نیست، شاید هم نباید دانست، گاهی در ندانستن آرامشی هست که در دانایی نیست، نمیگویم جهل خوب است، اما این فرق دارد، این داستانی است که واقعا نمیدانیم.

شاید هم نباید بدانیم، شاید تمام لذتش به ندانستنش است.

اما من نمیخواهم تسلیم شوم، من با بقیه متفاوتم و این تفاوت را با سلول به سلول وجودم درکش میکنم، ندانستن، آن هم ندانستن چنین داستانی برایم از زهر تلخ تر است.

شاید همین باشد دلیل همراه شدنم با دخترک، شاید همین باشد دلیل خواب های زیاد، به خودم که نه، به دخترک هراسان خواب هایم امیدوارم، او باید بداند، او باید پیدا کند کلید دانستن را.

شب ها زودتر به تخت خواب میرفتم، نمیخواستم وقت را هدر بدهم، هر چقدر بیشتر در اغما فرو میرفتم دخترک بیشتر به جواب نزدیک میشد.

این قسمت از هزارتو پیچیده تر از همیشه بود، آنقدر پیچیده که برای کمک به حل کردنش اغما کافی نبود، باید میمردم تا در سکان وجودم دخترک معما را حل کند.

اما نه آماده ی مرگ نبودم، سالها طول کشید تا فهمیدم که هر چقدر خلسه مرگ و زندگی عمیق تر باشد به جواب نزدیک تر میشود، و حالا در چند قدمی جواب فهمیدم که مرگ برایم مقدر شده است، باید بمیرم تا به جواب برسم و این، همان چیزی است که از آن واهمه دارم، من تمام زندگی ام را برای یافتن جواب در اغما گذرانده ام، و حالا در این فاصله از هدف او را رها نمیکنم، هزارتو را دور میزنم، باید راهی دیگر باشد

و حالا این منم، من چندین و چندساله، چندسال دیگر هم گذشت، در همان خلسه ای که کل عمرم گذشت، و بازهم همان جواب، گره مرحله آخر بدست مرگ باز میشود و پس از مرگ دانستن مقدور میشود.

اما چرا همه ی آخرین ها مرگ است؟ گره آخر، نقطه آخر و....

و من در نقطه ی آخرم، اینجا خودِ خودِ مرگ است، دیگر راهی برای دور زدن نیست، دخترک خواب هایم گریزان است، خسته و درمانده است، اوهم پا به پای من پیر شده است.

دیگر راهی نیست.

قصه تمام است، هزارتوی بی انتهای تصورم به مرگ منتهی شد.

لحظه ی آخر، آغوش مرگ و استقبال من، چه مهمانی بی نظیری، همان که منتظرش بودم؛ تکیه به آغوش مرگ به دنیای بی انتهای دانستن ها پا گذاشتم، دانستنی هایی که سفیدی مطلقند و به پوچ ختم شده اند؛ و در این انزوا من ماندم و دخترک خواب هایم و عمری که دیگر نیست.

روز طبیعت


 دکتر نیستم... 

اما برایت 10دقیقه راه رفتن،روى جدول کنار خیابان را تجویز میکنم،

 تا بفهمى عاقل بودن چیز خوبیست، اما دیوانگى قشنگ تر است..

 برایت لبخند زدن به کودکان وسط خیابان را تجویز میکنم،

 تا بفهمى هنوز هم،میشود بى منت محبت کرد..

 به ﺗﻮ پیشنهاد میکنم گاهى بلند بخندى،هرکجا که هستى،

 یک نفر همیشه منتظر خنده هاى توست...

 دکتر نیستم،اما به ﺗﻮ پیشنهاد میکنم که شاد باشى!

 خورشید، هر روز صبح،

 بخاطر زنده بودن من و تو طلوع میکند!

 هرگز، منتظر" فرداى خیالى" نباش. سهمت را از" شادى زندگى"، همین امروز بگیر.

 فراموش نکن "مقصد"، همیشه جایى در "انتهاى مسیر" نیست!

 "مقصد" لذت بردن از قدمهاییست، که برمى داریم!

  

  چایت را بنوش!

 نگران فردا مباش،

 از گندم زار من و تو مشتی کاه میماند برای بادها......


سیزده تون بدر:))) امیدوارم لحظات خوبی رو کنار خانواده هاتون داشته باشین:))))

فقط یادمون نره که روز طبیعتِ، حین لذت بردن ازش محافظت هم بکنیم، فقط کافیه کیسه های زباله همراهمتون داشته باشین:)))


بخوانیدش؛ خسته است

  • Pokerface
  • چهارشنبه ۹ فروردين ۹۶
  • ۲۰:۳۴
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

سفرنامه

اینجانب یک عدد پوکرفیس که به دنبال جایگزینی برای اسمم هستم؛ از سفری تقریبا ده روزه مینویسم:)

ماهرسال عید میریم مشهد، بدلیل اینکه پدربزرگ جان اینا اونجا ساکنن و خب چه چیزی بهتر از سال تحویل کنار امام رضا بودن:)

ساعت ۴ صبح راه افتادیم؛ ما بودیم و خانواده ی عموم ،اون یکی عمو هم از تهران با هواپیما میومد.

اینکه چقدر این عموها جیگر منن ارتباط مستقیم داره با خوش گذشتن به من تو این سفر‌. از اخرین باری که با هردو شون سفر رفته بودم سه سال گذشته بود.

تو مسیر که خب همه چی خوب بود، خیلی دوست داشتم به توربینای بینالود تا هوا روشنه برسیم اما خب نشد.

شب حدودای ساعت ۹ بود که رسیدیم مشهد😍 اول رفتیم خیابون شیرازی یه سلام به امام رضا دادیم و بعد تشریف بردیم خونه و طبق معمول کلی روبوسی و دلمون واستون تنگ شده بود و این حرفا.شب اول شام قورمه سبزی بود😍😍 آخ آخ آخ

همون شب اول کلی با عموم خندیدیم و کشتی گرفتیم و مسخره بازی دراوردیم و اینا تا اینکه پدرجان فرمودن بخابید، ما نیز خابیدیم

روز بعد اون یکی عمو از تهران اومد و باز همون سیکل احوالپرسی بالا اتفاق افتاد.با این تفاوت که این یکی خیلی خیلی خیلی جیگر منه و اولین کسیِ که دوس دارم طولانی بغلش کنم و برا بقیه صادق نیست.

خلاصه زنگ زدیم تاکسی که بریم حرم که گفتن تا میدان شهدا بیشتر نمیریم این شد که تصمیم گرفتیم با اتوبوس بریم.

شاید باورتون نشه ولی من نزدیک به هزارتا حسین مداحی دیدم😐

نمیدونم چرا هر کی رو میدیدم حس میکردم آقای مداحی هستن:| 

رفتیم برای اولین سلام و همه چی محشررر بود، امام رضا خودش و حرمش فوق العاده ارامش بخشن:) خوش بحال ساکنان مشهد

خلاصه گذشت تا رسیدیم به روز عید

بقیه حس حرم رفتن نداشتن، گفتن ساعتای اخر مونده به سال تحویل میایم پشت در حرم، ولی مامان اصرار داشت که بریم داخل خود حرم و ازونجایی که منو بابا میخواستیم سال تحویل پیش مامان باشیم ماهم رفتیم حرم و خب صحن غدیر جامون شد.

بعد سال تحویل هم که بلافاصله پاشدیم رفتیم بیرون و موبایلا انتن نمیداد زنگ بزنیم عمو اینا، تااینکه وسط میدان شهدا یافتیمشان:) و خلاصه ازونجایی که خیابون شلوغ بود و مسیری واسه حرکت ماشین و تاکسی نبود پیاده راه رفتیم تاخونه.

شاید باورتون نشه ولی اپ S Healthهی میفرمودن بابا تو خیلی تنبلی و اینا ولی اونروز فرمودنyour best day yet

Ax

من جمله اتفاقای جالب دیگه، پارک علمیِ پروفسور بازیما بود

بهتون پیشنهاد میکنم اگر رفتید مشهد حتما برید ببینیدش

مجتمع وصال کنار الماس شرق طبقه چهارم

این یه پارکیِ که اکیپای ۱۰-۱۵ نفره به مدت یکساعت میرن داخل و بعد طرف از بدو آفرینش یا همون بیگ بنگ شروع میکنه توضیح دادن

خیییلی جالبه😍😊😎

توضیح میده و میاد جلو تا میرسه به مهره داران و اینا

Ax مجتمع وصال

Ax جنین خوک

یه قسمتیش رسید به یه عنکبوتی به اسم عنکبوت بیوه ی سیاه.

این خانوم عنکبوت قصه ی ما یه موجودیِ که بعد جفت گیری شوهرشو میخوره😂😂😂

و اون لحظه که خانومِ راهنما اینو گفت خیلی بلند همینطور که غرقش شده بود بصورت ناخوداگاه گفتم: چ بااااحال

یهو کلِ حضار پاچیدن😂😂😂

خلاصه جلوتر که میرفت از یه دهان وارد بدن انسان میشدیم

Ax

که به قسمتای مغز که رسید یه جاییش بود که از خانوما بزرگتر از اقایون بود و گفت برای همین همزمان میتونن چندتا کار رو انجام بدن

جالب این بود که آقایون هم دوسال اول ازدواج این ویژگی رو دارن بخاطر هورمون اکسی توسین و بعد از بین میبره

حالا زن عموی بنده گیر داده بود به آقای راهنما که اخه چرااااا بعد دوسال از بین میره؟😂😂

یهو یارو خسته شد گفت: چمیدونم خانوم برو ببین چیکارش میکنی که از بین میره

بعدشم با داداش زن عموم هاکی بازی کردیم، هر دو دست من بردم شرطو باخت ۵۰ به من داد

دوباره همون شب میخواستیم حکم بازی کنیم من حاکم بودم اونم رقیبم، منو پدربزرگ جان هم یار بودیم

همون دست اول بخاطر یه اشتباهیی که من کردم قشنگ باختیم، دست بعدی اونا حاکم بودن و من کُتشون کردم و باااز شرط و باخت😂

ایندفعه هم باید پول میداد ولی از جیب باباش بود گناه داشت😁

اتفاق جالب بعدی دوساعت و نیم تو ترافیک موندنمونِ که حسش نیست بگم:)

فقط اینکه خییلی خوش گذشت این مدت با عموها:)

و دیگر اینکه ببخشید این مدت لطف کردین خوندین وب و.انشالله منم از امشب دوباره سر میزنم وباتون:)

بهارتون خجسته:)

+ لطف کنید یه اسم خوب پیشنهاد کنید:)

بهاری که نکوست:)

سالی که نکوست از بهارش پیداست؛ عادت که نکوست از خواصش پیداست؛

تمام افعال روزمره نشات گرفته از عادات گذشته ی ماست؛ عاداتی که دست در دست هم خانه ای میسازند از خوبی ها، زیبایی ها و شگفتی ها، بدی ها و یاس ها
پارادوکس عجیبی است؛ فاصله ی میان خوبی و بدی، عادت صحیح و غلط
عادتی که سرانجامش گلیمی است پاره در تاریک ترین زیرزمین دوران یا عادتی که نهایتش لمس قله ای است آن دور دست ها که در آن کلبه ای بتوان ساخت برای ابدیتی پر از عشق
قلب هارا باید شست؛ جور دیگر باید دید، جور دیگر باید زیست
زیستنی که توام با عادات صحیح است؛ عادتی فراتر از سپری کردن دوره های ۳۶۵ روزه
روزهایی که پیوسته می آیند و بر سپیدی موها می افزایند.
و زمانی میرسد که چشم میگشایی و خودت را روبروی آینه میابی
آینه ای که به رخ میکشد شقیقه های سپیدت را
آن زمان است که میفهمی عادات ۳۶۵ روزه سپید کرده اند، موهایت را، روزگارت را و حتی بختت را
اما خدانکند روزی جلوی اینه ی قدی بایستی و قامت خمیده با موهایی سپیدپوش ببینی که به هیچ نرسیده اند
که عمری را با عادت های غلط به آتش کشیده اند
که روزگاریست غلام حلقه به گوش عادت های غلط هستند
و حالا این ماهستیم که ایستاده ایم؛ چشم در چشم آینده ای مبهم
چه در انتظار ماست؟ عرش یا فرش؟ روزگاری سپید یا دنیایی به آتش کشیده شده؟
باید مراقب بود، بهای عادت هایمان چیست؟
بهار های گذشته را بدرود بگو و با آغوشی باز و عاداتی صحیح به سوی بهاری برو که باید نکو باشد، باید نکو بسازی اش...
سالت را نکو بنیان گذار:)))
بهارت نیکو باد:))

خبـــــــر از چشـــــم خـــودش داشــــت اگـــــــر
میفهــــــمید ....
"حـال مـن، بعـــد نگــاه تو ســـــرودن دارد"
موضوعات
نویسندگان