SILENCE


سوتی

یه تصمیم باحالی گرفتم،که فکر نکنم فعلا بشه عملیش کرد.

تصمیم گرفتم که یه وب بزنم، سوتیای خودم، رفقام ، بیانیا همه رو بذارم داخلش،حتی بقیه هم سوتیاشون رو بنویسن که شِر کنیم همه دور هم بخندیم؛ کلی هم شاد کننده ست. خودِ من وقتی کسی میخوره زمین باید از شدت خنده از کف زمین جمعم کنند؛ حالا تصور کنید دیگه سوتی ها چقدر باحال خواهند شد. ولی خب وب رو نمیتونم فعلا بزنم چون نمیتونم آنچنان جهت جمع آوری فالور و اینا تلاش کنم. فعلا تو وب خودم میذارمشون:)

سوتی 1:

امروز با دوستام رفتیم کافی شاپ؛ موقع برگشت دونفرمون رفتیم داخل آسانسور ، کافه هم طبقه 5اُم بود، به طبقه دوم که رسید دو تا پسر اومدن داخل؛ خانومِ داخلِ آسانسور فرمودن: لطفا مانع بسته شدن درب نشوید.

پسره:چشم خانوم.

هردوشون اومدن یکم عقب تر و دوباره خانومِ:لدفا مانع بسته شدن درب نشوید،مرسی اه

دوباره دوتاشون اومدن عقب  و هی فرآیند ادامه داشت؛منم بسیار عجله داشتم؛ بدین منظور با یه حالتی که سعی داشتم آرامشم رو حفظ کنم فرمودم: بیا عقب دیگه:/

حالا مسخره بازیاشون شروع شد

اولی:یا قمر بنی هاشم    دومی:یا خدا خانوم اعصاب نداریا چشم اومدیم عقب

تو حلق ما وایساده بودن و باز خانومِ میفرمود: بابا میگم مانع بسته شدن درب نشوید

دوباره شروع شد

+باور کنید مورد منکراتیِ که نمیذاره بریم

++خانوم شما که اعصاب نداری بهش بگو بذاره بریم شاید ترسید قبول کرد

بعد منم که دیگه این حجم از مسخره بازی رو بر خودم برنمیتابیدم از بینشون رد شدم از آسانسور رفتم بیرون با رفیقم

همون موقع آسانسور بسته شد😂😂😂😂😂

ینی مونده بودم چی بگم،آخه آسانسور لعنتی اگر کسی هم مانع بود اونا بودن ما که ته ایستاده بودیم

یهو درب آسانسور باز شد، پسر گردنشو اندازه زرافه آورد بیرون و فرمود:دیدی گفتم مورد منکراتیِ😂😂😂😂😂

و بعد رفت.....

یعنی تو افق محو شده بودم،داشتم به بدبختی خودم میخندیدم که دیدم فروشنده مغازه کناری هم داره بهم میخنده😂😂😂😂😂

نتیجه گیری: هیچوقت سوار آسانسور نشید با یه پسر، با پسرا هم دسته!


مقاومت

همیشه که نباید قوی بود،گاهی هم باید شکست،همیشه که نباید مقاومت کرد،گاهی باید گذاشت و رفت.

گاهی قلبت سنگین میشود، نفس هایت به شمارش می افتند، و لبخند میزنی که اینبار دیگر تمام است،تیر خلاص زده شده است.

در خلسه ی مرگ و زندگی دست و پا میزنی، تمام بدنت به سمت چپ خم میشود، برای بلعیدن اکسیژن به دامن در و دیوار چنگ میزنی، و بعد از چند ثانیه بوق ممتدی که در سرت پخش میشود و قفسه ی سینه ای که بالا و پایین میشود،زنده است،او زنده است.

نجاتش دادند،دکتر های میگویند نفس کشیدنش را مدیون رفیقش است، خودش هنوز در امواج سردرگم است، نگاهی به ساعت میکند ،لبخند های رفیقش در ذهنش نقش میبندند، حرفای دکتر را به یاد می آورد، و ذهنش به سمت ثانیه های قبل بوق ممتد پرتاب میشود.

او آمده بود، مرد روز های سخت آمده بود،مرد نبود اما مردانگی را به خوبی از بر بود، ثانیه های قبل ،صدای خنده هایش،صدای مرسی اه گفتن هایش ، نجاتم دادند، حضورش ، آغوشی که از دور وعده اش را داده بود.

صدای پزشک در سرش پیچید، التماس کرد رهایم کنید، مرا با مسکن نگاهش تنها بگذارید؛ اما پزشک مصمم بود، چشم گشود ، اوهم آنجا بود مرد ترین دخترِ دنیا آنجا بود ، دلش آرام گرفت.دکتر هم آرام گرفت، با طمانینه پرسید چه شد دخترک؟ چه بر سر دختر روزهای سخت آوردی؟دخترک لبخند زد، دلش میخواست تعریف کند، از سرگذشت دختر روز های سختی، از رفیقی که نجاتش داد، لب هایش را گشود، با زبان بر لبانش کشید، صورتی ملیح تحملش بهتر از سفیدِ خشک بود:

+از کلاس باز میگشتم،حال خوبی نداشتم، در بین تلاطم آدمها سر در گم بودم، آنها در پی چه میگشتند؟ موزیک پخش شد، و در دنیای خودم گم شدم، دنیایی که دیگر رنگ دنیا را نداشت، رنگ زندگی را نداشت، پر از آشوب به ساعت نگاه کردم،آه خداروشکر تا نُه هنوز زمان مانده،و آرام سرم را بر شیشه ی یخ زده گذاشتم، در آن فکر پر از آشوب تصویر خنده های او نقش بست، خودش بود، درمان حالم، صحبت کردن بااون قطعا حالم را بهتر میکرد؛جناب دکتر خودتان قضاوت کنید، من از فکر نبودنش در خلسه ی مرگ و زندگی بودم،دستانم میلرزید و ناگهان اسمش درخشان شد و آن کلمه ی شیرین نمایان شد "online". جناب دکتر در آن لحظه ها به بوق ممتد نزدیک تر میشدم و او برای نجات دادنم بیشتر دست و پا میزد، و سر انجام در آرامش وجودش به زندگی بازگشتم، این بود مرگ دختری که شما متعجب جویای دلیل زنده ماندنش هستید.جناب دکتر من در آخرین لحظه با شعری که او در گوشم زمزمه کرد زنده ماندم: تو ک منظوری و مقصود دل ما،تو نرو.

- زندگی آدم ها هم عجیب شده است، یکی با قوی ترین مسکن های تجویزی آرام نمیگیرد، حال تو با صدای رفیقت به زندگی بازگشتی؟

+جناب دکتر،صدایش هروئین است، وقتی چند لحظه به صدایش گوش فرادهی غرق در آرامشی ابدی میشوی

- مرخصش کنید،مرخصیِ ابدی،به شرطِ خوشیِ ابدی،کنار رفیقِ ابدی.... :)


تو که مقصودی و منظور دل ما؛تو نرو


مرد ترین دختر دنیا: se-noghte.blog.ir


لحظه شماری.......

زندگی فقط یکماه دیگه و لحظه شماریِ سال تحویل..........:)

صدای اون تانکِ و آغاز سال یکهزارو............

صدای خنده های همه:)

عیدی هایی که از لای قرآن پدربزرگ میده.......:)

به همه ی این موارد بوی شب بوهم اضافه کنید:)))))

هوای خوب عید رو هم:))))

بغل کردنِ خونواده رو هم:)))))

امیدوارم 96سال خوبی برا هممون باشه:)

مث داداشش 95 نباشه:)

یکماه دیگه به این موقع داریم لحظه شماری میکنیم سال تحویل شه:)) 13روز تعطیلی:)) خوشی:))

البته برا من یکم استثناست،اینجانب از الان دارم لحظه شماری میکنم:)


الان صرفا جهت فوش خوردن بیشتر به شما پیشنهاد میکنم لحظه ای به یه لیوان شربت بهارنارنج زیر درخت پرشکوفه فکر کنید:))) الان نفس بکشیــــــــــــــــد:)))))) هوای بهاری تا عمق ریه ها رفت:)))))


فانتزی

+لطفا اول آهنگ را پلی کنید!

یکی از فانتزیام اینه که تنها برم کافه،برم تو گوشه سر یه میز خالی بشینم،یه قهوه سفارش بدم،بعد کافه خالی شه طرف بیاد بگه آقای محترم چیز دیگه ای میل ندارین؟ بگم چرا یه میکسچر از صدای احسان لطفا

و بعد پاهامو دراز کنم روی میز یه پیپ هم با طعم کاپتان بلک بگیرم دستم،بعد صدای احسان پخش بشه،و من بصورت عجیبی غرق صداش بشم،و اهنگ و آروم با خودم زمزمه کنم،بعد طرف بیاد بگه داداش چطوری بااین همه درد کنار میای؟منم با پام صندلی و هل بدم عقب اشاره کنم بشین،بعد یه کام سنگین از پیپ بگیرم ،دودشو با غم بدم بیرون  و با صدای احسان بلند بخونم:چه روزایی که دلگیرم،چه روزایی که آشفته ام،اگه میبینی آرومم چون این درد و پذیرفتم

اونم یه لبخند بزنه و بره افق،منم هندزفری مو بذارم تو گوشم کلاهِ بارونی مو بکشم رو سرم از کافه برم بیرون زیر بارون دوباره تو آهنگام غرق شم:)


پ.ن:من پسر نیستم پس هیچوقت نمیتونم اینکارو بکنم.

پ.ن2: حتی اگر پسر میبودم هم از دود و مشتقاتش متنفر میبودم مث الان که از همه ی ادمای سیگاری متنفرم!

اخرین پ.ن:16هفته تا آغاز خوشبختی:)


این داستان:اتفاق خاصی نیوفتاده فقط یه ذره دوسش دارم

این متن کلا از فضای وبلاگی خارج میشه و به یه فضای ما فوقِ تصور میرسه:(
همه چی تقریبا از اول مهر شروع شد.روز اولی که اومد توی کلاس:) خب چشماش رنگی بودن دوتا چال کوچیک داشت وقتی میخندید و توی کلاس که انسان اجتماعی ای بود:) نامردی بود اگه جذبش نشی!دروغ چرا!همه جذبش شده بودیم.من یه ذره بیشتر:) همه ی اینا گذشت و روز به روز،لحظه به لحظه،بحث به بحث بیشتر توی خوبیش غرق شدم.اینکه چیشد که از صمیم قلب حس کردم عاشقش شدم رو بگذریم چون واقعا همچین کاری از من بعید بود:/ خلاصه کار به جایی رسید که منی که انگلیسی رو تقریبا راحت حرف میزدم نمیتونستم حتی یه جمله سرکلاس بیان کنم.وقتی میدیدمش هم که قشنگ قیافه ام داد میزد چخبره!
خب گذشت تااینکه از یکی از بچه ها آدرسش اینستاشو گرفتم:) چی به من گذشت اونروز!اوووووف!
همیشه هم اسم منو با مینا اشتباه میگرفت،همیشه به من میگفت مینا.دیروز اولین جلسه ای بود که اسم منو درست صدا زد و تشکر کرد.اشکالی داره اعتراف کنم که چقدر سر کلاساش بهم خوش میگذره؟
خب حاالا وقتشِ از اون افکار منحرف دور شیم:) اون کسی که من دارم میگم دبیر درس زبان ما هستن:)لعنتی محشـــــــره محشـــــــر!امـروز داشتم با ذوق برا بچه ها تعریف میکردم خاطرات خانوم کارشناس و...که یهو یکیشون گفت عه عشقت اومد:/برگشتم سمت در!خودش بود:)))) دست یکی از بچه ها رو گرفتم رفتیم از دور دیدیمش:دیی! لعنتی چشماش یه ترکیبی از آبی و طوسیِ که توش رده های طلایی داره حالا فک کنید وقتی آفتاب توش میتابه چی میشه!خلاصه اون گذشت و بچه ها داشتن برا منو دبیر گرام شعرای عاشقانه از مهستی و اینا میخوندن که یهو گفتن کارشناس اومد://

خشکم زد قشنگ:// البته یه بخش زیادیشم شوخی بود.لیلا اومده کنارم وایساده میگه محکم باش دو دیقه ست میاد رد میشه😂😂😂😂.همه تقریبا تو چالش مانکن بودیم،نفسا حبس در سینه که بیاد ردشه!یهو بچه ها گفتن سلام:/ منم به ناچار گفتم سلام دیگه!زیرچشمی نگاهمون کرد و باغرور گفت سلام و رفت:/ ومن تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که عوضی بااون طرز سلام کردنت:/
بعله دوستان عزیز بنده اینجا بود که شکست عشقی خوردم:/ کلا دپ بودم زنگ آخر و فری دوستم کنارم نشسته بود و به شوخی میگفت:خب ناراحت نباش و اینا😂😂😂😂
بعد من با یه حالتی که خودمم نمیدونم از کجا اومده بود گفتم:نه فری اتفاق خاصی نیوفتاده که،فقط یه ذره زیادی دوسش دارم:/ و سکوت کردم!یهو فری گفت لعنتی میدونی چه غمی پشت اتفاق خاصی نیوفتاده گفتنت بود؟😂پاچیدم اون لحظه!
حالا واقعا اتفاق خاصی افتاده؟چشمات رنگیِ که باشه،قشنگ میخندی که بخندی،نفس منی که باشی،خوش اخلاقی که باشی،دوستت دارم که داشته باشم،حالا تهش که چی؟
یعنی ناموسا کلا مسیر مدرسه تا ایستگاه رو فقط به پری غر زدم:/ ینی بدین صورت میگفتم که:عه پری دیدی عوضی چطوری جواب سلام داد؟میرم ریپورتش میکنم،اینستا آنفالوش میکنم،بلاکش میکنم اصن:/ و.....
خلاصه بعد که از اتوبوس پیاده شدم،با قدم های سنگین راهیِ خونه شدم که تو کوچه دیدم بو کباب میاد:/ اون لحظه عمیق ترین دعایی که میتونستم بکنم این بود که بوی جوجه از خونه ما باشه!و وقتی در باز شد و پدر جان رو دیدم در حال کباب درست کردن اصلا دنیا رو بهم دادن!و تو اون لحظه با لبخندی بر لب گفتم گوربابات کارشناس:) و با کله رفتم تو ظرف غذا!بله و الان اینجانب یک عدد پوکرفیس دیگر هیچ حسی به دبیر گرامی ندارم!
نتیجه گیریِ مهم:پوکرفیس ها عشق به غذا را به هر عشقی ترجیح میدهند.
نتیجه2: پوکرفیس کارشناس را به یک عدد بالِ کباب شده میفروشد:)

پایان:)

منطق

در سرم پر از سرو صداست،صداهایی که میپیچند،بی وقفه فریاد میزنند،هیچ یک حتی لحظه ای ارام نمیگیرند،اما دیگر کافی ست،فریاد بلندی سر میدهد و همه ی صداها ساکت میشوند.
او معمولا غالب است؛به هر صدایی،به هر حسی به هرچیزی که از درونم سرچشمه میگیرد غالب است.
با صدای فریادش دیگر صداها فرار را بر قرار ترجیح داده و صحنه را خالی میکنند.
و باز من ماندم و بازجویی های سختش.خودم را آماده میکنم.برای تازیانه های سختی که بر افکارم میزند.او دوباره برگشته است.قشنگترین قسمت وجودی ام برگشته است.مثل همیشه محکم،باصلابت اما خشن.
محاکمه شروع میشود.
منطق:متهم ردیف اول این ماجرا کیست؟
دوستش دارم.همیشه حتی برای تعیین متهم هم به من مجال میدهد.اما وای به روزی که جوابی به او بدهم که خودم بدانم از دایره ی قضاوت های منطقی اش به دور است.مکث میکنم،محاکمه را نادیده میگیرم.اما بی فایده است.بلندتر تکرار میکند.
من:نمیدانم.
منطق:دروغ است.میدانی،باورش کن.خودت خواستی؟مگر اجبار بود؟
من:نه
منطق:مطمئن؟
من:نه!
+مطمئن؟
-نمیدونم!
+چه وضعیتیِ برای خودت درست کردی؟جواب منو بده.مگه خودت نمیخوای؟
-چرا!
+مطمئن؟
-نمیدونم!
+میدونی.جواب بده،جواب منو بده
و در این لحظه صدای فریادش اشک هایم را جاری میکند
-نمیدونم،نمیدونم،نمیدونم لعنتی،از سرِ من برو بیرون.نری بیرون خودم درت میارم.شده مغزمو بشکافمو ازش جدات کنم اینکارو میکنم
و به جرئت میتوانم بگویم پوزخندی که روی لبانش بود را دیدم!
+هه،تو اینکارو نمیکنی،میدونی چرا؟ چون من اصلی ترین قسمت وجودتم.یادت که نرفته؟من منطقم منطــــــق!
راست میگوید،حتی برای آب خوردن هم از او اجازه میگیرم.چه برسد به تصمیم به این مهمی!
همیشه در برابرش دختر بچه ی کوچکی ام که در سوراخی خودش را از ترس هیولا پنهان کرده است.همیشه وقتی پای او در میان است اشک هایم جاری میشود،درک صلابتش در توانم نیست.
اینبار اما مهربانتر از همیشه است.انگار اوهم درک کرده است.درک کرده که تصمیم گیریِ راحتی نیست.روحم،ذهنم،افکارم و حتی منطقم،همه و همه درگیر شده اند.و من توان رهایی شان را ندارم.
با لحنی نه چندان مهربان میپرسد:
+واقعا میل باطنیت هم هست؟
-نمیدونم!
+پس چرا پیگیری انقدر؟
-باید پیگیر باشم تا بتونم جواب سوال اولتو بدم!
+فکر کن راجبش،من هستم،اما تا زمانی که پای احساس وسط نباشه!
-توکه میدونی هیچوقت جای تورو به احساس ندادم:)
+خوبه!پس اول با خودت همه چیزو مشخص کن!
مکثی میکند و دوباره میپرسد:
+حتی بابت میل درونیت نظری هم نداری؟
-خودت که بهتر از من میدونی!تصمیم قطعی ای میبینی تو؟
+نه!
-مطمئن؟
+نمیدونم!
او میرود، و من آرام میگیرم،حداقل صداها آرام میگیرند و اما ذهنم به همان اندازه آشفته باقی میماند.
او همیشه بوده است،باعث شده که همه بگویند چقدر بزرگتر از سنت رفتار میکنی،باعث شده جور دیگری روی من حساب بازکنند،اما باعث شده چشم روی بسیاری از حس ها ببندم،باعث شده دیگر نتوانم موقعیت دختری شکست خورده را درک کنم،و من زجر میکشم از اینکه هم نوع خودم را حتی نمیتوانم درک کنم.از اینکه آنقدر منطق بر وجودم غالب شده است که فقط با منطق بسنجم،خطرات احتمالی را دریابم،از آنها دوری کنم،به قول بهارخادمی خاله زنک نباشم.
اما سرِ آخر بازهم روانیِ همه ی تصمیمات منطقی اش هستم:) منطقم را میگویم!بطور عجیبی منطقی است:)

وابستگی

واژه ها برای هرکس معنا و مفهوم خاصی دارند.تعبیری که من از وابستگی دارم شاید دنیا دنیا متفاوت باشد از تعبیری که الان در ذهن شما نقش بسته است.برای همین است که میگویم برای کلمات باید تفاوت قائل بود.گویا کلمات زاده شده اند تا متفاوت باشند.متفاوت از آنچه در سرهایمان نقش میبندد.
در گذشته انسان های اولیه فارغ از فکر و خیالات و مخارج و آینده ای مبهم بوده اند.شاید اصلا همین باشد سرگذشت ایجاد کلمات.موجوداتی فارغ از دغدغه هر شب زیر سقف آسمان مهتابی و پر از ستاره تنها به دلبر فکر میکردند.و یکی از همان شب ها یکی از آنها کلمه هارا یافت.او یافت که چگونه میتواند از صداهای عجیبی که از گلوی خود درمی اورد یک نماد بسازد.فردای آن روز با مجنون قصه قرار گذاشتند که ترکیب این سه صدای نامفهوم که از اعماق حلقشان بیرون می اید ؛یعنی یکدیگر را دوست دارند.و هرروز صبح هردو بهم نگاه میکردندو تنها کلمه ی اختراع شده را بر زبان می اوردند.و آن کلمه عشق بود.آن زمان که فعل و این چیزها نبود.درک انسان ها هم از دوست داشتن درک بهتری بود.وقتی مجنون قصه میگفت عشق،لیلی قصه با جوهر وجودش از عشق جمله ای میساخت که خودش هم نمیدانست جمله است،فقط میفهمید که مغزش آنرا باور دارد.هربار برای بیان یک حس خاص یک واژه اختراع شد،واژه ها کنار هم قرار گرفتند و جمله هارا ساختند.و این شد سرگذشت کلمات!
از قصه ی اختراع کلمات که بگذریم به تفاوت معنایی آنها میرسیم.مثلا میگویم، من در همین لحظه هم میتوانم وابسته باشم و هم مستقل.من برای دیدن، وابسته به دو شیشه ی کوچک هستم،منِ اشرف مخلوقات،با آن همه ادعا،نیازمند دو شیشه هستم.و در همین لحظه میتوانم مستقل باشم.مستقل از نظرات هر آدمی راجع به زندگی ای که خودم قرار است انرا زندگی کنم.من مستقلم از تمام تعلقات ،از هرچیزی که انسان را متعلق به جایی میکند و برای آن وابستگی ایجاد میکند.وقتی به چیزی یا کسی متعلقی،افکارت در قفس محبوس میشوند.
اما گاهی اوقات باید وابسته بود،باید این افکار لعنتی را در قفس زندانی کرد.قفسی که میله هایش از جنس رگ های قلبت باشد ،والله که زندان نیست.
گاهی وابستگی شیرین است،مثل وابستگی زندگی ام به نفس هایت،به هر دم و بازدمت،به خنده هایت،به آن نگاه مهربان و به هرچیزی که باعث میشود همیشه افکارم حول آن چشمان مشکی ات کمین کرده باشند.وابسته ام،نمیدانم به چه،فقط میدانم هرچه هست مرا هیچگاه راحت نمیگذارد،حتی زمانی که تئاتر تماشا میکنم و به چشمان بازیگران روی صحنه زل میزنم،افکارم فقط پیش توست،و هر دیالوگی که بازیگر صحنه میگوید من به تو ربطش میدهم و هرلحظه وابسته تر میشوم.اصلا هر چه نشانه ی خوب در این روزهایم هست به تو ربطشان میدهم،دلم میخواهد باور کند که وجود تو منبع همه ی این خوبی هاست،و من هم چه ساده دل به دلم میدهم و در این راه بااو هم قدم میشوم.
به کجا رسیدم؟من از هرکجا که شروع کنم نهایتا به تو میرسم،چه از وصف کلمه ای وصف ناپذیر بگویم چه از نبرد اهریمن و اهورامزدا،هدف که تو باشی از پوچ ترین نقطه به اوج میرسم،اوجی که در آن صدای خنده های تو در راهروهای مسکوت زندگی ام میپیچد.

صحبت از تو شد موضوع یادم رفت،وصف موضوع بماند برای روزی که بهتر باشم،از خودت بگو،حال و روزت بدون من چگونه میگذرد...........؟


+اندکی وقت هم آرزوست:)


رسالت الهی

خرّم آن روز که بازآیی و سعدی گوید: 
آمدی؟! وه که چه مشتاق و پریشان بودم …


این پست صرفا جهت انجام دادن رسالتی الهی است و جنبه ی دیگری ندارد:)
هفتــــه ی خوبی داشته باشین:)

+18هفته تا آغاز خوشبختی
+اینجوری که من حساب کردم هفته های اول خوشبختی با ماه رمضان یکی میشه-___-

حرفِ دل

از زمانی که تصمیم گرفتم دستی به سرو روی نوشتن بکشم خیلی چیزها تغییر کرد،فقط زمانی ذهنم به سوی الهام (#میرزا) پیش میرود که در اتوبوس در نهایی ترین نقطه اش نشسته باشم.اما اینکه نمیشود نوشتن.کسی که مینویسد باید بتواند درهرموقعیتی بنویسد و این از ایراداتی بود که باید رفع میشد.کل اخر هفته را با وجود همه مشغله هایی که داشتم به دنبال موضوع گشتم،اما نمیدانستم از چه بنویسم که هم مخاطب باان ارتباط برقرار کند هم برای خودم دلنشین باشد!این شد که از دوستی نظر خواستم،از او خواستم بدون فکر موضوعی را بگوید تا بلکه دل به نوشتن دهم،و در نهایت موضوعی که گفت حرف دل بود،و حرفی که از دل براید بر دل نشیند!

در این شب های سرد زمستان آنچه دل خواهان است تنها قهوه ای گرم، درکنار ساحلی سرد تکیه برشانه های کسی است که وجودش دلگرمی است.

یا دیدن گنبد طلایی که آرامش را به خورد تک تک سلول هایم بدهد.دلم از همان شب هایی میخواهد که در صحن انقلاب روبروی گنبد مینشستم و درسرما فقط به این فکر میکردم که چقدر دنیا خوب است وقتی در حرم هستم،چقدر وجودم ارام است،چقدر روحم ازاد است،و چقدر بی انتها عاشق صاحب این بارگاه هستم!

از نشدنی های این روزهایم که بگذریم میرسیم به تمام شدنی هایی که خودم از خودم گرفتمشان؛اما چند روزی است که لبخند مهمان لب هایم شده و آن شادی ها سعی دارند لا به لای لحظه های پر تلاطم زندگی ام خود را جای دهند.

مثل خنده های بی وقفه ی بهترین ها،همان هایی که اینروزها دوباره دورهم جمع شدنشان را میبینم و با هر خنده شان روحم تا بی نهایت پرمیکشد،یا حس خوب بودن در میان دوستانی که بودنشان معجزه میکند

نمیدانم چرا در تصورم دلنوشته حرفی است که از روی درد از دل برخیزد،و اگر این دلنوشته باشد درمیان این حال خوب نمیتوانم از درد سخن بگویم،اما اگر بخواهم اندکی متفاوت به دلنوشته بنگرم،میتوانم بگویم که آن تنها حرفی است که از دل بیاید،و دل شاد را چه به غمگین نوشتن؟


+بیایید اندکی تغییر به دلنوشته بدهیم:) لطفا شماهم دلنوشته های خوبتان را به اشتراک بگذارید:) در زیر همین پست:) یا درپستی اختصاصی در وبلاگ خودتان:) چه شدنی ها وچه نشدنی ها مهم این است که فقط لحظه ای چشم به روی بدی ها ببندید و سعی کنید از خوبی ها بنویسید:)

+19هفته تا آغاز خوشبختی(البته دو هفته عید رو که کم کنید میشه 17هفته)


94ام

اینروزا حس زندگی کردن در وجودم موج میزند.دیگر خبری از آن ناراحتی های همیشگی نیست.خستگی امانم را بریده است؛اما راستش همین خستگی باعث شده که شب ها در مسیر میز و تخت بی هوش شوم و حتی اندک فرصتی برای فکر کردن نداشته باشم،حتی به آن افکار مالیخولیایی اجازه ی ورود ندهم.

انگار بار دیگر در وجودم دمیده اند،انگار صور زندگی نواخته شده است.

وقتی دوباره آن جو دونفره ی پژوهشی مان را میدیدم،وقتی تلاش هایمان را مرور میکردیم،وقتی از خاطرات خوب گذشته حرف میزدیم حتی مِستِر هم نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد و باسر حرف هایمان را تایید کرد و به گفتن یک یادش بخیر اکتفا کرد!

همه ی این خاطرات قلب زندگی اند،خاطراتی که هرروز سعی میکنم یکی بیشتر شوند،خاطراتی که امروز دوباره تعداد کثیری به تعدادشان افزوده شد.

خوشحالم از یکنواخت نبودن زندگی،از این بابت خوشحالم که پدر لبخند میزند و با شوخی میگوید دوست داری میتوانی شب ها هم مدرسه بخوابی،بیخیال کسانی که منتظرت هستند.خوشحالم از اینکه خودم هستم از اینکه خانواده ای خوب دارم از اینکه دردی نیست از اینکه دوباره میتوانم به شوق شرکت در خوارزمی و انواع کارسوق ها تمام شب را بادوستانم ذوق کنم!

نمیدانم چیست که منجر به این حال خوب میشود،هرکس حالم و خستگی هایم را میبیند صورتش را کج میکند و بااخم میگوید چطور این همه فشار را تحمل میکنی!اما همه ی این خستگی ها برای من حال خوب است،کار کردن،مشغول بودن،درس خواندن،پژوهش همه و همه بخشی از بهترین قسمت های زندگی ام هستند،مگر میتوان در دل یک کار پژوهشی بود و شاد نبود؟از همان خیلی قبل که شروع به فهمیدن کردم ،کار و اهداف کاری و علمی رو به خیلی چیزا ترجیح دادم!یکی از بهترین ها میگفت بنظرت شخصی مانند تو بین کار و روابطش کدام را انتخاب میکند؟سعی کردم فکر کرده جواب دهم اما ذهنم بی وقفه فریاد میکشید هیچوقت نبوده است که از اهدافت بخاطر روابط بگذری؛اما همیشه از روابط بخاطر اهداف گذشته ام!و نیازی به گفتن نیست خودم میدانم زندگیِ چندشناکی است از نطر شما!اما شاید اگر لحظه ای جای من بودید و شیرینیِ یک کار پژوهشی را میچشیدید تا ابد به عشقش وفادار میماندید!


+امروز وقتی بحث خوارزمی پیش اومد فقط برای لحظه ای به این فکر کردم که چطوری درِ دستگاه رو باز کنیم دوباره؟-___-وقتی نگا به محیط برنامه کردم دیدم کی دوباره کلی برنامه مینویسه؟یه نگاهی به مستر کردم و پرسیدم چطوری قراره درِ دستگاه رو باز کنیم؟برای لحظه ای تو چشام نگا کرد و گفت:واااااااای تازه اون gps وgsm رو بااون همه سیم کی درست میکنه دوباره! وطی حرکتی به معنای واقعی کلمه تو افق محو شد-__-

+یه مدتی بود استرس اینکه کارسوق اعصاب حرکتی رو نکنه انتخاب نشیم رو داشتم!اما امروز مستر فرمودند که با مدیر صحبت میکنن که من حتما برم:))) قراره تو زمینه پردازش سیگنال کار کنم!بعد وقتی فهمید قراره تو چه زمینه ای کار کنم دهنش 6متر باز شد:دی!

+خوارزمی شروع شد:) زندگیم عادی شد:) حضورم کمرنگ:)

۱ ۲ ۳ . . . ۸ ۹ ۱۰


تو چه دانی که؛
پس هر نگه ساده ی من ،
چه جنونی
چه نیازی
چه غمی ست...
Designed By Erfan Powered by Bayan