SILENCE


پلاسکو!

://///// در این مورد چیزی جز فوش خودم نمیتونم بیان کنم چون اعصابم کشش مودب حرف زدن رو نداره:// و فقط ذهنم پیش اون خونواده هاییِ که منتظر مرد خونن!

‏سخنگوی سازمان آتش نشانی :مالکان می گویند ما بیمه بودیم و مشکلی نیست.همکاران ما را بیمه زنده می کند؟بارها به این مالکان هشدار داده بودیم




آره داداش تو راست میگی:/// کاش دهنشو میبست^____^ تو برو با نیمه ی پر لیوان زندگیت و بکن:/حیوون!




زنده ایم به عشق غیرتتون:)))


+اگر هنوز اطراف ساختمان #پلاسکو راتخلیه نکرده اید و فیلم می‌گیرید با هشتگ #من_گوساله_هستم توییت کنید.





کویر،سکوت را فرا میخواند:)

همیشه از کویر لذت میبرم و شاید بزرگترین دلیل آن ،همان سکوتی باشد که انسان در آن غرق میشود.

و امروز دوباره...من غرق در سکوت شدم...

همراه چند نفر از دوستان به دل شن های نرم کویر زدیم و تپه های بزرگ و کوچک را طی کردیم:)

بهترین حس زمانی است که پاهایت را از زندان کفش ها بیرون می اوری و روی خاک میگذاری،همان موقعی که خنکای آن تااعماق وجودت را سِر میکند.

اولین لحظه تنها گرمای مطلوب خاک در اثر تابش خورشید حس میشود اما تا به خود امده ای پا تا زانو در خاک فرو رفته و خنکای آن در وجودت رخنه کرده است:)

وصف صفای کویر ناگفتنی است،طبیعتی که تا چندی پیش بکر و دست نخورده باقی مانده بود.

از قشنگی های گذشته ی کویر این بود که وقتی در اعماق سکوتش گم میشدی فقط تو بودی و تو و هوهوی باد که با سکوت مطلق در تناقض واقع میشد و من از شوق این که روی تپه ی خاکی روبرو هیچ ردپایی نیست به سمتش میدویدم تا اولین اثر پا از آن من باشد:)

اما حالا همه چیز فرق کرده است،خبری از سکوت نیست،انسان ها دوباره طبیعتی بکر یافتند و ای وایِ من که چه ها نکردند،وقتی زیر اسمان ابی، روی شن ها موهایم را رها میکردم و تنها به خنکای خاک فکر میکردم هرلحظه صدای موتورها و ماشین های تفریحی از دور به گوش میرسید،جلوتر که میرفتم هر لحظه بطری های رها شده در طبیعت ذهنم را اشفته تر و خون را در رگ هایم به جوش می آورد و تعصبی که نتوانستم مانعش شوم باعث شدتا بدون دستکش مشغول به جمع اوری زباله ها شوم.بگذریم...این سفر خالی از لطف هم نبود،تنها تصور اینکه از بالای تپه ی ده_دوازده متری سُر بخوری و پایین بیایی لذت بخش است ؛تجربه اش که بماند....

یا اینکه دست در دست دوستانت صحرا را با پاهای برهنه قدم بزنی، یا با دوستی بر بلند ترین تپه منطقه بنشینی و از مهم ترین مسئله ها و اشفتگی های روزانه اش با خبر شوی.بحثی که باد هم با صدای هوهو همراهش شده بود بحثی بین ازادی و تعلق،ایا ازادی محض خوب است یا تعلق؟بنظرمن که موردی بین این دو مورد چون تعلق بعضا میتواند بسیار لذت بخش باشد،نظر شما چیست؟

از دوست داشتنی های امروز:

1.با دوستات انقدر جیغ بزنی و اهنگ بخونی که وقتی رسیدی خونه حتی نتونی حرف بزنی

2.کل مسیر رفت و برگشت رو تو اتوبوس برقصی(جمعا4ساعت رقص:))

3.با دوستات بشینین و عروسی همدیگر و تصور و کنین و از ذوق غش کنین:)

4.حس خوبِ دورهم بودن با دوستا بعد از یه مدت طولانی

5.حس خوب قلقلکای پری

6.خندیدن به اینکه ددی حیدر(از بهترین رفیقای مدرسه) توسط گاو لیس زده شد

7.ناهار خوردن دورهمی

8.دیدن اتحاد دوستات وقتی مدرسه نمیخواد اجازه بده یه سریا برن اردو

9.دیدن اینکه تلاشت واسه جمع اوری زباله شد الگو واسه بقیه ،بقیه بهت پیوستن

+درموردِ مورد 6باید بگم که به ددی حیدر قول داده بودم از این پست بی نصیب نمیمونه اما قرار بود لینک وبشم بذارم که ابرو داری میکنم و نمیذارم:دی!


تشدید دلتنگی حتی:)

شبها

قبلِ خواب

هیچ عشقی را

از روی گوشیِ تلفن نبوس

بوسه ای که

صدایِ نَفَس ندارد

گرمایِ صورت ندارد

بوسه نیست

تشدیدِ دلتنگی ست...

#فرید_صارمی



کلمات...

کلمات دنیای احساسات هستند...برای انها باید ارزش قائل بود...انها دنیا را دربردارند و دنیا انهارا...هرچند معتقدم با سکوت هم میتوان حرف زد اما هیچگاه لذت شنیدن یک دوستت دارم از زبان کسی که دنیای توست با سکوت چشمانش قابل مقایسه نیست...

حرف کلمات به میان امد ؛در اقیانوس رنگارنشان گم شدم...میگویند تبعیض مایه رنجش است اما بنظرم تنها جایی که درست به موقع ایفای نقش میکند در اقیانوس کلمات است.بی انصافی است اگر بین کلمه های تولد و تولد تفاوت قائل نبود.برای اکثر انسان ها تولد به معنای کنده شدن از رحمی است که نه ماه را کودک در ان سپری کرده است .اما کم پیش می اید کسی بداند روحی که دوباره متولد میشود چیست.

در دنیای امروز کم و بیش حس کرده ایم؛ مرگ روح را،اینکه میرود،رها میشود،و با یک حرکت یا یک حرف میمیرد نه برای یک لحظه ،میمیرد که ابدیت را پایان بخشد،میمیرد که چشم ببندد به روی سکانس هایی که نباید دیده شود و کر شود در مقابل حرف هایی که نباید شنیده شود،بگذریم،این ها را گفتم که بگویم همه ی ما مرگ را تجربه کرده ایم...

اما تولد اتفاقی است متفاوت،رها شدن از حریم رحم نیست،مرگ هم نیست،تولد همان نفسی است که در روحت دمیده میشود،دوباره،و تو جان میگیری،در عصر همان روز پاییزی....

همان عصری که انقلاب به پا میکند در وجودت،پرده ی تنهایی را کنار میزنی و به طنین باران روی شیشه لبخند میزنی و با دنیای ادم ها اشتی میکنی و با خود زمزمه میکنی "میسازمت،دوباره"؛ و بعد لبخندی که مدت ها از لبانت سفر کرده بود از کوچ طولانی اش بازمیگردد...

میبینی؟این ها تفاوت میان دو کلمه ای است که تک تک حروفش یکسان است.

و اما...چه آشوبی در دلم به پا میشود وقتی به جای آن بله ی همیشگی به رویم بازمیگردی و بالبخند میگویی "جانم؟" آنجاست که میخواهم ثانیه هارا درهم بشکنم،زمان را متوقف کنم تا جهان همه پژواک صدای جانم گفتن هایت شود

این همه نوعی تفاوت است،تفاوت بین جانمی که جان میبخشد و بله ای که جان میگیرد!



مراقب کلمات باشیم آنها اقیانوسی از معنا را برای هرکس دارند:)


حقیقت تلخ

دست بردار از این فکر 

که تمام مدت «مزاحمی» !

که شخص کنارت را اذیت می‌کنی...!

اگر مردم از تو خوششان نمی‌آید

می‌توانند اعتراض کنند

اگر شهامت اعتراض ندارند 

مشکل خودشان است.


اسکی رفتم:// ولی ارزشش رو داشت:// حقیقتی بس دردناک://

دوست قدیمی:)

از دور چهره ای آشنا را دیدم.باور نمیکردم،شاید هم باورش ممکن نبود ،یا شاید نمیخواستم باور کنم در هر صورت هرچه که بود ذهن دست به انکار دیدن اون بااین حالت میزد و مدام تکرار میکرد که این آن نیست.من هم ترس از باورش داشتم.دلم نمیخواست نزدیک شوم تا تمام انکارات مغزم به فنا برود.دروغ چرا میترسیدم.اما امان از خیال باطل من و او در مسیری روی صندلی های همان غول آهنی هم نشین هم شدیم.سکوت سنگین بود.از این سکوت ازرده خاطر بودم.معمولا سکوت برایم سخت است آن هم سکوت در محضر دوستی که روزی از صمیمی ترین ها بود.میخواستم سر صحبت را باز کنم.میخواستم حالش را بپرسم.بپرسم در این چهارسالی که تورا ندیده ام چه برسرت امده.اما چیزی مرا منع میکرد.اما اینکه آن چیز چه بود را هنوز نمیدانم.بُگذریم.برونگراترین انسان کره ی زمین به عجز خود در این زمین اعتراف کرد و مشغول خواندن کتابی که در دستش بود شد.ناگهان صدایی گرفته پرسید:" چه کتابی میخوانی؟" صورتم را به سمتش برگرداندنم لبخندی به پهنای کل صورتم زد و بعد کتاب را بستم تا هم روی جلد را ببیند و هم اینکه حکمی باشد برای اعلام امادگی بدین منظور که ای دوست من اماده ی صحبتم.با دیدن جلد کتاب لبخندی زد و گفت:"تو همیشه هری پاتر رو دوست داشتی" دوست داشتم مثل همیشه ذوق کنم و بگویم که چقدر این کتاب و این نویسنده عالی هستند اما در اصل شوق بخاطر داشتن اینکه من چه کتابی را دوست دارم برایم لذت بخش تر بود و حال او هم چیزی نبود که از شنیدن تعریفات پر از اغراق من از هری پاتر خوب شود.حتی شاید بدتر میشد.و دوباره سکوتی سهمگین که رژه میرفت روی تک تک نورون های وجودی ام.این بار من باید شروع میکردم بحث را.اما نمیدانستم چگونه بایدشروع کرد.به رویش لبخندی زدم و پرسیدم:"اینروزا چیکارا میکنی؟امتحانا خوب بود؟" با لبخندی پاسخ داد سه تا تک داشتم.سعی داشتم که حیرت چشمانم اشکار نباشد.اگر هم بود که لعنت بر این چشماان سخنگو.اما همین جمله ای که پرسیدم زمینه ساز بود برای باز شدن سفره ی دلی که سال ها بود به روی کسی گشوده نشده بود.اشک ریخت و اشک ریخت و اشک ریخت....سریع اشک هایش را پاک کرد و گفت:"مردم دارند نگاه میکنن" و جواب من که طبق معمول میگویم گوربابای دنیا و مردم.در نهایت ،اخرین تلاشش را کرد.انگار اخرین امیدش بودم.واقعا هم اخرین بودم.چون او هیچکس را نداشت برای حمایت. پرسید:"روانشناس یا مشاور خوب سراغ داری؟" نمیخواستم تیر امیدش تیری بر سنگ باشد اما سراغ نداشتم.و نمیتوانستم به آن چشم ها نه بگویم.پاسخ دادم" روانپزشک میشناسم، که به کارت نمیاد اما میتونم برات سراغ بگیرم" و بعد خودکاری که کف دستانم شماره ای را حک کردن .با لبخند رو به من کرد و گفت منتظرت هستم:) و بعد بدون خداحافظی از کنارم رفت. و من ماندم و لعنت هایی که بر خودم فرستادم و عذاب وجدان هایی که از رها کردن یک دوست به سراغم آمد.در رسم رفاقت این همه بی مرامی از من بعید بود.هرچند که شرایط میطلبید.


freedom

حقش بود که این پست رو شنبه ساعت 11میذاشتمش ولی از اونجایی که دوست دارم پست رو همون موقع که مینویسم منتشر کنم و شنبه هم مهمانان عزیزتر از جان میرسند هم اکنون در خدمتتان هستیم:)

امتحانا تموم شد:) نه تمومِ تموم)هنوز شیمی مونده:)ولی تاهمینجایی که پیشرفتیم خیلی خوب بوده از همشون راضی بودم واقعا خداروشکر:)

یه شعری هست که همیشه چند روز قبل از اومدنشون میخونم و الان هم ملت رو روانی کردم از بس خوندمش: "دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد؟ ابری که در بیابان بر تشنه ای ببارد"

عرض شود که سال های پیش پدربزرگ عزیزتر از جان تصمیم گرفتن بعد از بازنشستگی برن مشهد و ساکن اونجا بشن اولش یه مدتی رفت و قصدداشتن بعد از دوسال برگردن ولی شدن خادم حرم و بعدم مدیریت یه خیریه و اینا و کلا قصدنداره برگرده دیگه:/ از این توضیحات اضافه اش که بگذریم من هر4-5ماه یکبار میبینمشون و وقتی قراره بیان تو دلم ولوله ست:)نمونه اش اخرین باری که اومدن و این پست رو نوشتم! و این دفعه خوشبختی محض این شد که دقیقا شب اخرین امتحانم میرسن:) و وقتی این خبر رو شنیدم درد کمرم که هیچ هرچی افسردگی تو این مدت پیش اومده بود تماما دود شد رفت هوا!فک کن نوه اولی باشی،دخترم باشی،یه پدبزرگ به اون خوبی هم داشته باشی،دیگه چی میخوای از دنیا؟بابت غرهایی هم که پست قبل متحمل شدین معذرت:) نیاز بود اون پست رو نمیذاشتم منفجر میشدم و بحمدالله هم حال جسمی خوب شد هم روحی:) مهم تر از اون که امتحانا تموم شد و اخیرا با بلاهایی که تو امتحاناسرم اومد خیلیا بهم پیشنهاد دادن که بابا تیک ایت ایزی یه ذره اروم تر پیش برو اینا،درنتیجه میخوام به قسمت فانِ زندگیم بیفزایم:) یه لیست بلند بالا تهیه کردم از کارایی که بعد امتحانا میخوام بکنم:) کلییییی کتاب و فیلم هست که تو برنامست:) کلی متن نصف نیمه ول کردم:/ الان وقتم خالی شد که متنا رو کامل کنم:)برا اون یه هفته ای هم که پدربزرگ جان مادربزرگ جان اینجان انقدر برنامه ریختم که یه حسی بهم میگه وسط راه انرژی کم میاری بی هوش میشی:دی! معمولا واسه تعریف برنامه هام هیجان زده ترم تا تعریف یه فیلم:/ برونگرا اینطوریش و ندیده بودم:/

حالا عنوان پست هم اینه که بالاخره از بند امتحانا رها گشتمی:) از اون رها شدن خوبا:) از اونا که برمیگردی به پشت سر نگا میکنی میگی ایول گل کاشتی بالام جان:) الان به مدت امتحانا که فکر میکنم لبخند رضایت میاد رو لبام:) و آی که چقدر شیرینِ! شاید کارنامه ها که اومد اصن دوباره برم سمت گوشی:)

فعلا در حال اماده سازی مقدمات حضور مهمونام:) ولی امیدوارم تموم شه این اخری هم که شروع کنم به اجرای برنامه ها:)

تا درودی دیگر بدرود:)

+من جمله برنامه هام اینه که کمتر چرت و پرت مینویسم:) سعی دارم وبم یه محیط مفیدی بشه:) ایشالا که میشه!


اعتراض گونه....

بطورعجیبی خسته شدم از امتحان و درس و اینجور چیزا!
یه دوستی میگفت که مواظب اعصاب و سلامتیت باش تااخر زندگی نیازشون داری!
حالا از اعصاب که بگذریم،تو دوران امتحانا کمرم داغان شده اقا داغان!به حدی که به زور میشینم!مخصوصا از بعد از امروز که از امتحان اومدم.از درد گردن و ایناهم که نمیخام بگم اصن.اصلا درد جسم اشکالی نداره ولی اینکه روح ادم خسته بشه خیلی سخته.
یه مدته که خسته شدم از این وضع درس خوندن و بلاتکلیفی که حالا بالاخره کنکور هست و نیست و اینا.از ایناش که بگذریم به گفته ی دوستی دلم میخواد برم صفه کلی عکس بگیرم،یا حتی بریم تلکابین از اون بالا شهرو ببینیم ذوق کنیم،یا حتی از رو سراشیبیای چمنی غلت؟قلت؟ فک کنم اولی درسته غلت بزنیم بیایم پایین،وقتی میگم خسته شدم یعنی به معنی واقعی کلمه دیگه کشش این همه فشار رو ندارم،اصلا هوا جوری شده که شیطونه میگه بپر دم مغازه چندکیلو گوشت بخر برو باغ خودت تنهایی درست کن بخور بعدش همونجا تو افتاب بخواب و بگو گوربابات زندگی.دلم میخواد برم بعد از امتحانا تهران یکم حال و هوام عوض شه پیش بقیه ولی میدونم که نهایتا طاقت نمیارم که-____- میدونم تهش منصرف میشم از رفتن که!میدونم تهش میگم مدرسه واجبتره که!
وقتی زندگی زیاد از حد تکراری و روتین میشه روح ادم خسته میشه خب!انقدر حوصله ی روحم سررفته که دیشب خواب میدیدم که با لیلا رفتیم کنسرت احسان(خواجه امیری) بعد متوهم تر از اون این که اخر سر احسان بهمون گفت کنسرت امشب رو انگشت کوچیکه شما چرخیدا!حقم داشت اونطوری که من تو خواب دیدم منو لیلا داشتیم داااد میزدیم و اهنگ 30سالگی رو باهاش میخوندیم!تازه تو خواب باباهامون باهم اوکی شده بودن قرار گذاشتن دورهمی بریم کیش:/// البته ذهنم تقصیر نداره انقدر داغان خواب میبینه ها!بخاطر این انقدر داغانِ که قبل خواب کلی اهنگ 30سالگی رو گوش دادم و داشتم به این فکر میکردم که کاش عید بشه بریم مشهدبرم مجتمع ارمان روحیه بگیرم:// لامصب خیلی لاکچریِ!مثل پالادیوم تهران:// خب بگذریم ازش!کلی غر زدم خالی نشدم چرا هنوز؟چرا نگا درس و کتاب میکنم حالم بد میشه؟ چرااین پست انقدر بی محتوا بود خب؟://چندشب پیش عمو میگفت تفریحات سالمت چیه؟مجبور شدم سکوت کنم.فرمودند که بابا انقدر درس نخون علاوه بر زبان یه کلاس ورزشی برو عصرا با رفیقات باهم برید بیلیارد،برید بولینگ،برید خرید،برید دور دور،همینم کم مونده دیه!یه جمع بریم لش شیم تو کلوب دور میز بیلیارد:// والا فک کرده اینجا تهرانِ!ولی خب داغان شدم از اینکه هیچ تفریح سالمی نداشتم!درواقع هیج تفریحی غیر از فیلم دیدن ندارم،حق دارم خسته بشم،حق دارم یه تومار بنویسم پر از اعتراض:دی!
پارسال همین موقعا بود که با داییم اینا شب تا ساعت 4صبح کنار پل مارنون(مارنان) بودیم صبحش خسته و داغان رفتم مدرسه.حالا بابا شده ،بگی اصن تا پارک سر کوچه بیاد نمیادا!اینجاست که دلم میخواد بخوابم 3ماه دیگه بیدار شم:دی!صاااااااااف وسط شب سال تحویل پاشم!
معذرت که انقدر غر زدم...بازم مونده بودا!ولی دیگه دیدم زشته:دی!
بدرود

پیاده رو نوشت

از سر جلسه امتحان که پایین اومدم دیدم پری رفته،اولین روزی بود که بدون من میرفت و این شد که بنده پیاده به راه افتادم.

و حقیقتا اولین باریِ که دارم توی خیابون تایپ میکنم چون معمولا نمیتونم دوتا کار رو باهم انجام بدم.

نمونه اش همین الان که واسه رد شدن از خیابون مجبورم دست از تایپ کردن بردارم.

خب........

اینم از خیابون،چقدر هواگرم شده اینجا ،امروز بدون هیچ لباس گرمی اومدم از خونه بیرون.البته الان سردم شده چون داره شدیدا باد میاد.

و لعنتی ترین اتفاق ممکنه چرا باید امروز که پری نیست بیوفته؟

بنده بازخواهم گشت...

عرضم به حضورتون که حین قدم زدن مولود و یه سری از بچه ها رو دم اموزش پرورش دیدم و حالا دیالوگ های رد و بدل شده:

+میخوای یه چندلحظه وایسا گلسا بیاد باهم بریم

من:نه مرسی باید برم کتابخونه

حقیقتا بخاطر وجود مولود نمیخواستم باهاشون هم صحبت شم براهمین پیچوندم.ینی یه جورایی دروغ گفتم.

+عه؟کتابخونه براچی؟

من:برم کتابی که گرفتم و پس بدم

و بعد از اون.....

عذرمیخوام دوباره خیابون،که خب چراغ قرمز شد و مجبورم وایسم،داشتم میگفتم بعد از اون مهسا خندید و گفت چقدر فعالی تو،که خب تنها عضو جمعشون که ازش خوشم میومد مهسا بود برا همین با مهسا دست دادم و بااون دوتا یه خدافظی ساده و راه افتادم....

چراغ سبز شد....و دوباره خیابون

چقدر بوی ذرت میاد این حوالی،الان میدونم دوقدم برم جلوتری بو کبابی بناب هم میاد،بفرما دیدی گفتم،کلا این مسیر واسه شکنجه است.

خدمتتون عرض کنم که پیاده نوشت به پایان رسید چون بنده به ایستگاه رسیدم.

تشکرات فراوان از برگزار کننده ی گرامی!


بعدانوشت:قضیه چیه که من و پرتقال توی یه شهری زندگی میکنیم اونوقت اون با شال و کلاه من بدون پالتو؟😂😂😂😂

یه مشت ادم به فنا رفته دور هم تشکیل شهر دادیم!😂😂😂😂


دلنشین حتی....!

خونه ی بابا...

همون جاییه که کلیدش رو هیچکس نمیتونه ازت بگیره،

همون جایی که چه ساعت ۳صبح بیای چه ساعت۳عصر از آمدنت خوشحال میشوند... درش ۲۴ساعت شبانه روز برای تو باز است...

همون جایی که وقتی میگویند دلتنگ اند، واقعا دلتنگ اند...


همون جایی که سر یخچالش میروی و هرچی میخواهی میخوری.

همون جایی که حتی اگر هوس کمیاب ترین خوراکی ها را هم کنی برایت می آورند.

همون جایی که همه دعوایت میکنن و غر میزنند تا غذایت را تا آخر بخوری.

همون جایی که گل وگیاه هایش به طرز عجیبی رشد میکنند.


آن جا قندهایش شیرین تر است...

نمک هایش شور تر است...

پرتغال هایش مزه ی پرتغال میدهند...

غذاهایش خوشمزه تر است...

آنجا کوفته ها و کتلت ها وا نمیروند...


حتی عدس پلو با آن قیافه ی مسخره اش مزه ی بهشت میدهد...

آنجا بالشت ها نرم ترند..

پتوها گرم ترند...

آنجا خواب به عمق جان آدم میچسبد...

آنجا پر از امنیت و آرامش است...

آنجا بابا و مامان دارد...


خدایا خودت حفظشون کن 

کپی کردم:/ از کجاشو نمیدونم:/ فقط اینکه یهویی خیلی به دلم نشست:) بااینکه خونه ی بابام ولی دلم واسه خونه تنگ شد یهو:دی!

۱ ۲ ۳ . . . ۷ ۸ ۹


تو چه دانی که؛
پس هر نگه ساده ی من ،
چه جنونی
چه نیازی
چه غمی ست...
Designed By Erfan Powered by Bayan