SILENCE

SILENCE

خبـــــــر از چشـــــم خـــودش داشــــت اگـــــــر
میفهــــــمید ....
"حـال مـن، بعـــد نگــاه تو ســـــرودن دارد"

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات
  • ۷ شهریور ۹۷، ۱۲:۵۱ - علیــ ـرضا
    خواهش !
نویسندگان

به بابام میگم بابا یکی از صندلی ماساژور ها بگیر برا من خب. نیم ساعت بعد صدام زده میگه بیا واست یکی خریدم :|

با تعجب رفتم پایین دیدم یه صندلی فلزیه، بش میگم این چیه؟ میگه این سیما رو میبینی؟ به برق وصلن، اگه تو بشینی رو صندلی من این سیمارو وصل کنم بهش میشه صندلی ماساژور :| :دی

حالا مهر پدری و اینا هیچی. کشته مرده ی نبوغشم :دی

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ شهریور ۹۷ ، ۱۴:۱۰
Pokerface
داشتم به بابام غر میزدم که میامی که نبردیمون لااقل پاشو تابستون بریم مالدیو ، بعد بابا گفت که: خب پاشو مایو بپوش تا بریم میامی.
یکم گذشت دیدیم خواهرم (۷سالشه) مایو پوشیده دستاشو زده به کمرش داره مارو نگاه میکنه. یکم مات و مبهوت نگاش کردیم. بعد یهو بهم گفت: دیوونه مگه نشنیدی بابا چی گفت؟ پاشو مایو بپوش بریم میامی دیگه. 
چند لحظه باز نگاش کردیم و بعد مردیم همه از خنده.

کاش میامی رفتن به همون راحتیا بود که خواهرم تصور میکنه :(((
۸ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ شهریور ۹۷ ، ۱۶:۴۳
Pokerface

Maedeh:

یه فیلمی هست به اسم سه احمق، فیلم هندیه، برعکس بقیه فیلم هندیا که ازشون خوشم نمیاد بنظرم این فیلم خیلی عالیه. چند روز پیش باز دیدمش و فرصت نشد راجبش بنویسم تا الان.

این فیلم یه جورایی نمایانگره نظام دانشگاهی هنده، نه تنها هند، که خیلی از کشورا من جمله ایران. چیزی که جالبه اینه که یکی از دانشجوها از رییس دانشگاه نقد میکنه که شیوه اموزش رو بلد نیستن. بخشی از حرفاش که خیلی جالبه میگه که، شما اینجا به ما یاد میدین فقط واسه نمره بجنگیم، اینجا کسی واسه یادگیری درس نمیخونه، همه واسه نمره درس میخونن، کسی درس نمیخونه که یاد بگیره و بسازه، میخونه که نمره بگیره، و خب اره نمره میگیره ولی به چه قیمتی؟ به این قیمت که هند بیشترین خودکشی‌های جهان رو بین دانشجوها داره.

قضیه کاملا مشابه ایرانه، ذوق یادگیری و سیستم فاسد آموزشی توی وجود ما کشته، یه جورایی برده های آموزشی شدیم، چیزی رو یاد میگیریم که اونا میخوان، از چیزی امتحان میدیم که اونا میخوان! و نهایتا چیزی میشیم که هیچکس نخواد! پس این وسط خلاقیت و ابتکار و سازندگی چی میشه؟ 

واسه کنکور میجنگیم که بریم شریف که بشیم یه سری آدم اکادمیک، خلف صدق دانشجوهای گذشته. و همین سیستم اموزشی باعث میشه نتونیم تولید کنیم، باعث میشه همه چی و بخوایم وارد کنیم.

یکی از اشخاصی که من خیلی ستایشش میکنم توی زندگیم چون خلاف راهی که واسش تعیین شده بود رفت و به اوج رسید، دیروز بهم میگفت که شاید باورت نشه اگر بهت بگم شرکت ما نزدیک ۱۵۰ تا پروژه پایان نامه واسه بچه های شریف نوشته! یا مثالایی میزد از بچه های شریف که طرف با دکترای الکترونیک داشته اساس هستی و میبرده زیر سوال (میخواسته انرژی تولید کنه). اینا رو گفتم که بگم شریف رفتن، صرفا آدم رو بهترین نمیکنه، ما میتونیم توی بدترین دانشگاه ممکن درس بخونیم ولی با علاقه درس بخونیم، پیشرفت کنیم و اوج بگیریم، اینارو گفتم که بگم اگر روزی کسی از شما توانایی برکناری این سیستم مضحک رو داشت و اینکارو نکرد مدیون چندین میلیون استعداده که زیر خاک های همین کشور دفن شدن!!!

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۳ شهریور ۹۷ ، ۱۳:۰۲
Pokerface

حسی که من بعد از ۱۱و نیم ساعت درس خوندن در طول روز نسبت به خودم دارم، مث اینه که تمام دارایی هام رو توی یک روز ازم دزدیده باشن، و من شب بخاطر ناراحتی از دست رفتن کل زندگی ای که واسش تلاش کرده بودم، میرم بار و بی حد و مرز میخورم و مست میکنم. و اخرشب حتی هیچ ایده ای ندارم که باید کجا برم؟ خونه ای دارم اصن یا نه؟

من بعد از اون همه ساعت درس خوندن، وقتی در اخرین کتاب رو میبندم، به روبروم خیره میشم و به این فک میکنم که کاش میشد به چیزی فک نکرد، اما ذهنم تازه شروع میکنه به فکر کردن راجب اینکه اگر مغز هم مثل کامپیوتر فن داشت چه پیشرفت قابل توجهی میتونستم بکنم تو افزایش ساعت مطالعه. میدونین ممکنه حرفای نامفهوم بزنم چون در حقیقت همین الانشم بعد از یازده و نیم ساعت مطالعه یه ادم مستِ از دست در رفته ام. 

میدونین شاید جدا لازم نباشه این فشار، منظورم اینه که مثلا وقتی به زندگی مهسا نگاه میکنم، میبینم اونم یه دختری همسن منه، اما انچنان در قید و بند کنکور نیست(شایدم اصلا نیست نمیدونم) و داره کارایی رو میکنه که دوست داره! یا حتی اگر فراتر از اون بریم امید هم نمونه بارزه آدمیه که پا پس کشید از عرفی که جامعه تعیین میکنه برامون. جامعه میگه باید درس بخونی، کار کنی، پولدار باشی تا پرستیژ داشته باشی. عه چه عالی پس خودمو پاره کنم که پرستیژ داشته باشم. ولی یکی مث امید میگه خب به درک که پرستیژ داره. دوسال اخر دبیرستانش رو هرچقدر پیش مشاور و اینور و اونور بردنش که درس بخونه، نخوند. داستان نوشت، کتاب خوند، و هرکس میدیدش میگفت علافه! ولی همون آدم علاف داستانایی مینوسه که واقعا تحسین برانگیزن، و همون آدم رتبه سوم جشنواره خوارزمی شد. (پس میشه بدون قرار گرفتن تو چارت اموزشی مسخره اموزش پرورش پرستیژ داشت). اون دنبال کاری رفت که دوستش داشت و موفق شد. و نمونه بارز یک انسان عاقله. و من نمونه بارز یه انسان احمقم که پا پس کشیدم از علاقمندی هام صرفا واسه اینکه یه موجودی باشم که مورد قبول عرف جامعه ست، و جامعه پذیرای اونه، صرفا واسه اینکه از این کشور لعنتی برم.

نمیدونم چی درسته چی غلط ولی میدونم که از این چند میلیارد ادمی که روی این کره خاکی دارن زندگی میکنن، کمتر کسی پیدا میشه که تو فیلدی مشغول باشه که ازش لذت میبره.

من یازده و نیم ساعت درس میخونم و بعدش جنازه ای بیش نیستم. اما زمانی که جشنواره خوارزمی شرکت میکردم، در طول ۴۸ساعت شاید جمعا ۶ ۷ ساعت میخوابیدم ولی همچنان با تمام قوا کار میکردم و اثری از خستگی تو وجود من نبود، چون کاری رو میکردم که دوست داشتم. چون من واسه اون کار ساخته شده بودم.

دلم میخواد یکی از این لباس خلبانیا بپوشم، بهم اچار و اینطور چیزا بدن، بگن فلان قطعه هواپیما خراب شده برو تعمیرش کن، و من سااااعت ها بدون خستگی مشغول باشم، و بعدش با چهره روغنی لبخند بزنم به اثر دستای خودم.

دلم میخواد میرفتم مکانیک میخوندم و دستگاها و قطعاتی طراحی میکردم و میساختم که به واسطه اونا معروف میشدم. دلم میخواست میرفتم نرم افزار میخوندم و شرکت میزدم و اونقد شرکتمون معروف به نواوری میشد که منو یار که مدیرای اون شرکت خواهیم بود هم معروف میشدیم. دلم میخواد مث استیو جابز رو قطعه به قطعه موبایل یا هر چیزی که میساختیم ماها حساسیت به خرج میدادم و بعد بهترین محصول رو وارد بازار میکردم. دلم میخواد استارت اپ شرکت میکردم. یا برای کارای بازرگانی شرکتم تلاش میکردم، این کشور اون کشور میرفتم با شرکتای بزرگ قرار میبستم، پروژه های سنگین برمیداشتم.

سفر زیاد میرفتم، اونقدری که وقتی میگن مثلا طرف رفته بارسلونا، چشمامو ببندم و سنگ فرشای بارسلونا و نسیمی که به صورتم میخورد یادم بیاد. دلم میخواد پر بکشم از این فضا. دلم میخواد برم. خسته شدم. این زندگی رویای من نیست.

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ مرداد ۹۷ ، ۱۵:۴۶
Pokerface

اینروزا خیلی به این فکر میکنم که چقدر بی اختیار متولد شدم، و چقد منزجرم از این جهان، و تک تک لحظه هایی که مشکلات اونقد فشار میارن که دلم میخواد مغز و قلبم و دربیارم بذارم تو یه جعبه، بدم دست تک تک کسایی که واسه چهار روز زندگی بیشتر تو این دنیا همدیگه رو میکشن، بگم ما که خیری ندیدیم شما اگه خیلی راضی ای ازش که انقد میجنگی بیا با اینا هم یه بار زندگی کن.

نمیدونم راضی این از زندگیاتون یا نه، نمیدونم چقدر وقتا شده از همه چیز و همه کس ببرین، ولی ازتون خواهش میکنم، از عمق وجودم خواهش میکنم، عامل بدبختی یه نفر نباشین، متولدش نکنین، مطمئن باشین یه روزی توی روتون وایمیسه و جواب میخواد ازتون بابت این مرداب کثیفی که توش متولد شده!

میدونم بچه ها دوست داشتنی‌ن، هرکس دوست داره بچه خودشو داشته باشه، پدر یا مادر شدن رو حس کنه، اولین قدمای بچه ش رو ببینه، اولین باری که حرف میزنه، خنده هاش، تپلو بودن، اینا همه یه بچه رو جذاب ترین موجود دنیا میکنه، ولی همه ما از همون جذابای کیوت بودیم وقتی بچه بودیم، الان چی هستیم؟ الان چقدر رضایت داریم؟ 

شما معلول بودین ولی عامل نشین، راحتی بچه هاتونو، به لذت خودتون از بودنش نفروشید! و هیچوقت هم ادعا نکنید که میتونید خوشبختش کنین، چون نمیتونین! چون خیلی از خوشبختیا از طرف شما نیست! 

بیاین تموم کنیم این نسل مسخره رو!

بیاین اگر دوستشون داریم با خودمون به این زندان نکشونیمشون :)

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۴ مرداد ۹۷ ، ۱۸:۰۴
Pokerface

پست قبلی که هیچ کامنتی نداشته رو سه نفر کپی کردن! چقدر عجیب! واقعا به چه دردی میخورد اون متن برا اونایی که کپی کردن واقعا؟

۱۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ تیر ۹۷ ، ۲۰:۳۸
Pokerface

مدت ها بود دلم میخواست بنویسم راجع به اتفاقایی که تمام مدت این ۸-۹ ماه افتاد، ولی بنابه دلایلی که خودم هم نمیدونم چی هستن به تاخیر افتاد تا پایان این ۹ ماه! که البته میتونست اینجا پایان پیدا نکنه! چیزی که الان دارم مینویسم شاید طولانی باشه، شاید حتی قابل خوندن نباشه، اما حسب حالِ منی هست که مدت هاست دارم با انواع و اقسام مشکلات زندگی میکنم.

اما این اواخر مشکلات زیادی ریختن سرم، جوری که راستش حتی وقت این نبود که بشینم وقایع روز رو ثبت کنم.

هنوز این مشکلات و نگذروندم، ینی اگر کنار اومدن باهاشون ده مرحله باشه من تازه مرحله یک هستم.

نمیدونم این اخلاق از کِی تو وجودم اتفاق افتاد ولی بنظرم خیلی خوبه که هرمشکلی که ایجاد میشه سعی میکنم قسمتای خوبشو هم ببینم، که البته خب تنها جنبه خوب مشکلات میشه مثلا به تجربه گرفتن ازشون اشاره کرد. ولی جدیدا اگر قبلا صدرصد ناراحت میشدم بابت پیش اومدن یه مشکل، الان شصت درصد ناراحت میشم، چهل درصد خوشحالم از اینکه باااز یه فرصت هست که خودمو محک بزنم، راستش حتی همین الانشم خوشحالم بابت این همه گرفتاری، یه حس هیجان و تازگی به زندگی میده، هرچند که شبای زیادی رو بابتشون اشک ریختم.

حالا نشستم صندلی اخر اتوبوس، مینویسم و مینویسم، از چیزای که تو ذهنمه، چیزایی که حتی شاید واسه کسایی که میخونن نامفهوم باشه! نمیدونم!

الان نشستم روی همون صندلی، باد میخوره توی صورتم و به تمام اتفاقای این مدت فکر میکنم، من از کلاس هفتم یکی از پر طرفدارترین آدمای مدرسه بودم، کسی که همیشه مرکز توجه بود!

اما اونروزا گذشت، سالای بعدی به سرعت برق و باد گذشت، زمانی پیش اومد که باید از رفاقتای ۵ ساله دست میکشیدم و میرفتم به سمت شهر و آدمایی که نمیدونستم قراره چطوری ازم استقبال کنن. 

میدونی چی جالب بود؟ اینکه وقتی یه بار میرین، رفتن دیگه براتون عادی میشه! وقتی یه بار دل میکنین دیگه دل کندن واستون آسون میشه، یه جوری که دفعه های بعدی وایمیسین نگاه میکنین، با خودتون زمزمه میکنید : "عه باز وقت رفتنه؟ اوکی بریم! "

میدونین شاید تجربه سختی باشه، ولی برا همتون آرزو میکنمش، چون خیلی آدم رو بزرگتر و با تجربه تر از چیزی که هست میکنه، باعث میشه به چشم چیزایی رو ببینین که هیچوقت فکرشو نمیکردین یه روزی سرتون بیاد، که فکر میکردین همش برا فیلم و داستاناست، که زاده تخیله، ولی یهو لمسش میکنین، بوش میکنین،بدون چشم مسلح میبینینش، و اون موقعست که دلتون میخواد بشینید صندلی آخر اتوبوس و با خودتون بگید: واقعا؟ این من بودم که همه این اتفاقا افتاد؟ و میدونی چیه؟ مرسی که قوی موندی :) .

اگه بدونین چه حس خوبیه! 

داشتم از دل کندن میگفتم، وقتی دل میکنی، انگار حتی دلتم خسته میشه واسه دل بستن! وقتی رفتم شهر جدید، آدماشو دوست داشتم، ولی بهشون وابسته نشدم، دل نبستم، دست خودمم نبود، فقط این حس نبود خب! و اخرین باری که میدیدمشون و من میدونستم شاید این از دفعه های اخر باشه که میبینمشون و اونا نمیدونستن، فقط با خودم فکر میکردم که من میتونم این جمع رو پشت سر بذارم و برای همیشه برم. در حالیکه یکسال پیش اینطور نبود! حالا برگشتم به همون شهری که وقتی میخواستم ترکش کنم، گریه میکردم، فک میکردم تا ابد دیگه هیچ شهری نیست که بهم این حس آشنایی که این شهر میده رو بده، ولی الان این شهر برا من غریبه ست، ولی الان خیابونای این شهر برای من تنگن، شباش ظلمات محضند، روزاش معنی واقعی جهنمند، این شهر برا من آشنا نیست، شده جهنم من، 

و من قراره تو این شهر درس بخونم، با آدمایی که قراره هیزم این جهنم باشند. 

و جالب اینجاست که دل کندن حتی باعث شده که، دیگه اونا هم برام مهم نباشن، باعث شده ناراحت نباشم چرا وقتی رفتم مدرسه کسی که رفیق  فابریک چندین سال پیشم بود الان حتی نخواد با من دست بده، میدونین اون خاطرات کلاسای هفتم هشتم رو گفتم که بگم، منی که اونطوری محبوب بودم، حالا کارم به اینجا رسیده، که بگم منی که خیلی مغرور و از خودراضی و خوشحال بودم از اینکه این همه آدم میخوان باهام باشن و اگر یه روز حتی یکی از طرفدارام کم میشدن، غمگین میشدم، حالا نشستم و دارم به این فک میکنم که شاید کلا دوسه تا دوست صمیمی داشته باشم که میدونم خوبم رو میخوان، و بابتش ناراحت نیستم، باور کنین ناراحت نیستم، حتی خوشحالم، خییییلی خوشحال، از اینکه رفتم، و رفتنم باعث شد بشناسم همه رو، یادمه قبلنا دلم میخواست بمیرم، و ببینم کی تو مجلس ختمم بیشتر گریه میکنه، کی مدت زمان بیشتری قاب عکسمو میذاره رو میزش، کی زودتر درگیر روزمرگی میشه، حالا نمردم، ولی همه این اتفاقا رو دیدم! و همه این آدما رو شناختم.

مثل یه انقلاب درون من بود، مثل یه نمودار سینوسی، صعود کرد رابطه هام، نزول، صعود و باااز نزول کرد. اما این نزول فرق


داره با دفعه های قبل! اینبار من عمیقا از ته دلم بابتش خوشحالم!

یادمه وقتی به عمو گفتم که درصد درونگراییم داره روز به روز بیشتر میشه، بهم گفت خوشحاله برام، گفت که اینطوری میتونم مطمئن باشم بابت ادمایی که اطرافم باشن. شاید دلیل خوشحالیم همین باشه! شاید خوشحالم از اینکه یه جورایی به انزوا کشیده شدم، اون انزوای دوست داشتنیِ شیرین! اون آتن و خلوتای دونفره! اون اکیپ چهارنفره محبوبم!

میدونم که هنوز مشکلات زیادی هست، هنوز باید مقابل خیلی چیزا سکوت کنم، مقابل خیلی چیزا فریاد بکشم اما حداقل الان میدونم پیشرفتی که نسبت به قبل داشتم اینه که دیگه مث بچه ها زانوی غم بغل نگرفتم. غر میزنم، چون کار همیشگیمه ولی به این معنی نیست که خسته شده باشم، اینبار من میدونم چطوری باید جلو مشکلات ایستاد و از پا درنیومد، اینبار حتی اگر نتونم جلوی مشکلات بایستم، حداقل میدونم درک درستی از ماهیت اتفاقایی که تو زندگیم میوفته دارم، میدونم که توان اینو دارم که روند مشکلات رو تجزیه تحلیل کنم و لذت ببرم از سیر این روند.

به امید روزایی که هممون به این درک از رخداد مشکلات برسیم.

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۸ تیر ۹۷ ، ۱۴:۰۷
Pokerface

امروز به طرز عجیبی یهو حس نوشتن بعد از مدت ها برگشت. 

با خودم کلی فکر کردم که، قبلنا توی دفتر خاطراتم مینوشتم الان دیگه تنبل شدم و توی اون کم مینویسم، حداقل جایی باید باشه که لحظه به لحظه ی حسامو توش ثبت کنم. و باز یادم اومد که از زمانی که ۱۲ سالم بوده تا الان که در شرف شروع ۱۸ سالگی ام توی وبلاگ نوشتم. چرا الان ننویسم؟

چرا از وبلاگ رفتم؟ نرفتم البته! ولی خب نبودم. رفتم چون علاوه بر همه بهونه هایی که تو پستای قبل اورده بودم، من یه رابطه رو شروع کردم. راستش الان که دارم این پست و مینویسم، مصادف با ششمین ماهگرد این رابطه ست، رابطه ای که ازش خوشحالم، رابطه ای که باعث شد جدا حس کنم عشق زندست تو دل آدما، و راستش میدونین، اون یه آدم برا من بس بود. اونقدر برای من زیاد بود و اونقدر من پر از اون بودم که نیاز به کس دیگه ای نداشتم، دوست داشتم دنیا آروم شه، هیچ سرو صدایی نباشه تا من فقط صدای اونو بشنوم، فقط با اون باشم، فقط اون. میدونم کلیشه ست، اما من این کلیشه دوست داشتنی و هنوزم میپرستمش! دیگه از اون هیجان اون اوایل کم شده، بیشتر آرامش داریم کنار همدیگه، بیشتر همدیگه رو کامل میکنیم و کنار هم بزرگ میشیم. و همین رابطه انقدر منو مشغول کرده بود که وقت نکنم به این بخش از دنیای مجازیم برسم. الان تابستونه، درسته که تابستون قبل از کنکورمه، درسته که همه میگن روزی ده ساعت مطالعه، درسته که بازم چیزی از شلوغ بودن سرم کم نشده، ولی اینم بخشی از زندگی منه نباید فراموشش کنم، برای همین تصمیم گرفتم باز بنویسم، باز بگم از اتفاقای طول روز، از حسام، از قشنگی باهم بودنمون از همه چی

فقط میخوام بشکنه این طلسم ننوشتن

بنابراین شاید به طور رسمی دارم یه آغاز رسمی رو اطلاع رسانی میکنم :دی!

و از همین تریبون برا همه کنکوریا آرزوی موفقیت میکنم!

۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۶ تیر ۹۷ ، ۱۵:۳۳
Pokerface

امشب باز اسیر شده‌ام. حس و حالم، حس و حال سربازی‌ست که تمام روز را جنگیده به امید فتح شب، و به شب نرسیده شکست پیش چشمانش نقش میبندد و در زندان های غریب دشمن مرگ را مزه مزه میکند. من هم اسیر شده‌ام، اسیر همین شب‌ها، نه که غمی باشد، من در زندان خودم اسیر شده‌ام. ساعت ها به سقف مینگرم، افکار معلق در ذهنم سکوت را شکسته اند، سکوتی که هیچگاه در ذهنم وجود نداشت. باز هم افکار را به تعویق می‌اندازم، مثل سربازی که از زندان فراری‌ست، از آنها فرار میکنم، با تمام توان، با تمام قوا از آنها دور میشوم، اما گاهی در پیچ و خم جاده های زندگی مرا تنها گیر میکشند، جایی در پس کوچه ای مرا خفت میکنند، چاقو را نزدیک شاهرگ می‌آورند و مرا وادار میکنند که فکر کنم. 

حس آنچنان بدی نیست، خنکای چاقو مثل مسکنی‌ست که آرام میکند، پاره ای از زخم های بی پایان را.بالاخره زانو میزنم.

انگار بیست سوالی ست. باز به جانم می‌افتند. از من معنا میخواهند، یک مفهومی که بتوان با آن زندگی کرد.

و من طبق معمول همیشه، چشمانم را محکم میبندم، میبندم تا کمتر حس کنم دردی را که در جانم میپیچد. میبندم تا به این فکر نکنم که واقعا مفهوم چیست؟ نه که از معنا ترس داشته باشم، من از سوال های بی جواب میترسم، از چراهای بی دلیل.

چشمانم را میبندم

باز به خاک می‌افتم

باز اسیر میشوم

باز زندان است

باز صدای فریاد است

باز من و این ذهن لعنتی گرفتار هم شده ایم

باز انفرادیِ من و من ....

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۶ فروردين ۹۷ ، ۰۱:۰۲
Pokerface
کاش همه‌ی وصال ها نزدیک بود....
کاش تا پایان همه فاصله ها فقط یک ماه مونده بود....
کاش این همه کاش تو قلب من لونه نکرده بود....

۱۰ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۷ بهمن ۹۶ ، ۱۹:۱۵
Pokerface