SILENCE


رویای رهایی

مشکل از اونجایی شروع شد که هرچی شد خندیدیم، هیچوقت لبخند از لبامون دور نشد، هر اتفاقی افتاد ساده بخشیدیم

بعد به خودشون اجازه دادند هر چی دوست دارند بهمون بگند، پشتمون و خالی کنن، از پشت ضربه بزنند، با هر کی که دم دستشون اومد مقایسمون کنند، اعصابشون از دست دوست پسرشون خورده سر ما خالی کنند، از دنیا خسته اند سر ما خالی کنند، تازه یه گروه بدترشون رفتند تو مود حسادت و هرکاری کردند که این خنده از لبامون بیوفته

نمیدونم تا کی! فقط میدونم دو سال میدونه تا آزادی! اونموقع چه بخوان چه نخوان، چه بذارن چه نذارن، رها میشم، ازاد میشم! از دست همه ادمای دور وبرم، چه خواهری که از بدو تولدش و زندگی رو تا تونست برام زهرمار کرد، چه دوستای دوست نمایی که از رفاقت فقط اسمشو بلدن

و تا اونروز نمیدونم چقدر دیگه ظرفیت دارم، نمیدونم چقدر دیگه میتونم بشنوم و سکوت کنم، ببینم و به رو نیارم

فقط امیدوارم تموم شه این کابوس


عقده یا عقیده؟

مادر بزرگ معتقد است: بهتر که والیبالی ها باختند، اگر میبردند مردم به شهر میریختند و شب عزاداری جشن بر پا میشد!!!!


من یک روز از عقاید مادر بزرگ سکته خواهم زد، سکته خواهم زد، سکته خواهم.....


توهم بزرگ

مثل پیرمرد های بازنشسته شده ام، پیرمردهایی که بعد از بازنشستگی هرروزشان در پارک محل میگذرد، از همان ها که با حوصله با نوه هایشان بازی میکنند، غرق در تماشای آنها میشوند، دست نوه هایشان را میگیرند و میبرندشان پارک محل تا بازی کنند و خودشان همانجا وقتی به تماشا نشسته اند غرق در افکارشان جان میدهند.

اما من فرق دارم، من همان پیرمردی هستم که فرزندانش رهایش کرده اند، همان پیرمردی که هرروز وقتی مشغول تماشای سریال بازی کودکان پارک محله است، در حسرت داشتن نوه میمیرد.

من هم هرشب وقتی جو کسالت بار جمعیت حالم را از خودم بد میکند به تماشای بازی بچه ها مینشینم.

راستش قبل تر ها فکر میکردم بهترین حالت برای فکر کردن قدم زدن است، مدتی ست که متوجه شده ام زمین بازی کودکان محیط بسیار مناسب تری برای فکر کردن است. جایی در حوالیِ سرسره ی آبی رنگ روی نیمکتی که تقریبا در گوشه ی زمین است مینشینم، فرآیند غرق شدن ابتدا با تماشای جدال بین دو پسر بچه شروع میشود و سپس به مرگ من منتهی میشود، دو پسر بچه باهم دعوا میکنند، دو دختر بچه حوالی بادکنک های صورتی قدم میزنند، یادش بخیر بچه که بودم از تمام بچه های لوسی که گریه میکردند و اسباب بازی میخواستند متنفر بودم!

اما حالا تلاش و تقلایشان برایم شیرین است، یا کمی آنطرف تر دخترک اخمویی که در انتظار سوار شدن بر تاب است عجیب توجهم را به خودش جلب میکند.

و من هرچقدر محو تماشایشان میشوم بیشتر در مرداب افکارم فرو میروم و سر اخر نگاهی به ساعت می اندازم، ساعت هم هرشب پا به پای من میمیرد.

همه ی ما مرده ایم، ما وجود نداریم، ما توهمی بیش نیستیم، توهمی که زاده ی مغز است، مغزمان از تنهایی میترسید، توهمی زد به بزرگی این دنیا و ادم هایش، کاش تمام میشد این کابوس، کاش انتها داشت این توهم، کاش دست از توهم زدن برمیداشتیم، کاش مردی که کنارم نشسته از توهم دیدن دختری که هندزفری در گوش دارد و انگشتانش سریع روی کیبورد گوشی حرکت میکند دست برمیداشت، کاش من از دیدن بازی های کودکانه دست برمیداشتم، کاش چشمانم را میبستم و همه چیز دوباره یک نقطه میشد.

کاش همه متوجه میشدند که همه چیز یک توهم است، دیوانه شده ام، از توهم هایم انتظار درک دارم، دیوانگی هم عالمی دارد. ولی سخت است باور این که خنده های این بچه ها توهم هست، چطور میشود نبض حیات توهم باشد؟!!!

اگر روزی از همه ی دنیا خسته شدید، سری به زمین بازی بزنید، گوشه ای خلوت کنید و شما هم پا به پای من بمیرید، در مردن ارامشی هست که در زندگی نیست! بعد از چندین بار مردن، وقتی ارامش وجودتان را فراگرفت، جنازه ای میشوید که زندگی را قدم میزند!!

هر از گاهی به زمین های بازی سر بزنید، زمین های بازی حرف های زیادی برای گفتن دارند:)


مردانگی یا غیرت؟


چند وقتی بود که با وجود اتفاقات ناجوری که سر و پشت نه تنها تو کشور بلکه تو سراسر دنیا اتفاق میوفتاد، دیدم نسبت به همه چیز بهم ریخته بود!

به شرافت، به غیرت، به مردها، مردها.....

هیچ جوره توی مخیلم نمیگنجید که یه مرد هرچند از سر نیاز به یه دختر پاک و سالم آسیب برسونه!

همه چیز برام بی مفهوم شده بود، توی کتابا و اینور و اونور دنبال این بودم که حداقل ماهیت دنیا رو بفهمم چیه و برام بشه یه دلیل واسه زندگی کردن تو این دنیای پر از کثافت!

این بهم ریختگی با من بود تا دیروز عصر!

دیروز عصر کلاس زبان داشتم، روزه هم بودم و حال بدم باعث شد دیر از خونه برم بیرون، هنوز نزدیکه پنجاه متر از اتوبوس فاصله داشتم که دیدم اتوبوس رفت، داشتم ناامید برمیگشتم خونه که با بابا برم که یهو یه صدای موتور رو پشت سرم شنیدم، اعصابم خورد شد از فکر اینکه خاک بر سر اون پسری که سر ظهر بجای اینکه حس امنیت بده باعث ترس میشه، یهو دیدم صدام زد "حاج خانوم"؟ از این لفظ متنفرم! بااینحال برگشتم سمت صدا، چیزی که دیدم رو نمیتونستم باور کنم، یه پسر بچه ای که فک کنم کلاس دوم یا سوم دبستان بود روی موتور نشسته بود، هندزفری و از گوشم دراوردم و افکار کثیفم و پاک کردم تا ببینم چی میگه!

یهو گفت: اتوبوس و برات نگه داشتم بدو برسی بهش!

وقتی که رسیدم به اتوبوس دیدم که این پسر کوچولو به راننده گفته صبر کن یه خانوم الان میاد و بعدش با موتور اومده دنبالم تا بهم بگه که اتوبوس و برام نگه داشته. چیزی که میدیدم خنده دار بود، یه بچه ی هشت نه ساله با یه موتور جلو یه اوتوبوس به اون بزرگی رو گرفته بود.

وقتی سوار شدم فقط به این فکر میکردم که: اگر من بودم حاضر بودم تو این گرما واسه کسی که نمیشناسم با راننده اتوبوس درگیر بشم؟

هرچقدر فکر میکردم نمیتونستم اون حجم از مهربونیشو درک کنم، اونم تازه نسبت به یه دختر غریبه! یه جور خاصی الان که فکر میکنم از لفظ حاج خانوم خوشم اومده! ولی هنوزم دوست ندارم کسی اینطور صدام کنه!

امروز رفتم کارنامه بگیرم داییمو دیدم، سه سال از من کوچیکتره، منتظر موندیم باهم تا اتوبوس بیاد، سوار که شدیم نشد پیش هم بشینیم، وقتی اومدم کارت بزنم پیاده شم راننده گفت اون پسره حسابت کرد! زنگش زدم بهش میگم: دایی چرا منو حساب کردی؟ زشته خب من بزرگترم اخه!

گفت: زشت وقتیِ که یه مرد بذاره خواهرزاده ش دست تو جیبش بکنه! 

از حرفش شوکه شدم، داشتم به حرفش فک میکردم یهو دیدم که عه روانی داره پشت سر من میاد.

زد سر شونه ام جلوم ایستاد، داشتم نگاش میکردم، قدش یه چند سانتی از من کوتاهتره، ولی بزرگ میشه، تا یکی دوسال دیگه دوبرابر من میشه:) ولی غیرتش از همین الان همونیه که یه مرد باید داشته باشه!

چطوری اخه انقدر غیرت تو یه سری پسر بچه جمع شده؟ اونوقت یه سری مردا انقدر بی شرفند؟ انقدر بی غیرتند؟ انقدر حیوونن؟


خوشحالم از اینکه هنوز قلبای بزرگ و مردای با غیرت پیدا میشه:)



له شدیم تا گذشت ولی گذشت

قرار بود امتحانات که تموم شد مثل ترم اول با شور و هیجان یه متن بنویسم و تمام حس انفجار رو منتقل کنم.

اما قرارهایی که ما برای خودمان میگذاریم کجا و واقعیت کجا!

هیچوقت معدل زیر نوزده نداشتم! فی الواقع حتی معدلی که از ۱۹.۳ پایین تر باشد نداشتم!

اما امسال نگرانم، خیلی هم نگرانم، فقط امیدوارم بالای ۱۹ بشه!

قصد داشتم بعد از آخرین امتحان با شور و ذوق بگم که چه برنامه های توپی برا تابستون دارم، اما بعضی وقتا یه سری حرفا هیجانتو سرکوب میکنن! من هم با یه هیجان سرکوب شده در خدمتتون هستم!

اولین خبری که میتونم بهتون بدم اینه که پارسال اول مهر پست گذاشتم که حضورم کمرنگ میشه، که این ماه های اخر بیشتر از هر وقتی شاهدش بودین!

این ماه های اخر هم سرم شلوغ بود، ولی اینجوری هم نبودش که نتونم سر بزنم، سر نزدم چون خسته بودم، چون حوصله هیچ چیز و هیچکس رو نداشتم در واقع، یه جورایی موزیک هم برام بی معنا شده بود.

خب الان بعد از امتحانا برگشتم، اعلام میکنم که حضورم پر رنگ میشه!

ولی اینکه چی اینقدر زد داغون کرد اون همه هیجانی و که داشتم میتونه مسئله جالبی باشه که قبل از توضیح دادنش باید به این امر که کمال گراها تا چه حد حاضرن بخاطر اهدافشون دیگران رو زیر پا بذارن واقف باشین. حقیقت اینه که فرقی نداره که دوستشی یا خانواده ش، کمالگرایی که عود میکنه زیر پاش له میشی به همین راحتی! 

اگر تو وجودتون کوچکترین اثری از کمالگرایی دیدین سرکوبش کنین!

از جمله چیزایی که دوسش ندارم اینه که دارم درونگرا میشم! شایدم درونگرا نمیشم نشونه های وخیمی ازش دارم فقط.

تصور این موقعیت رو بکنید که یه ادم برونگرا تمام طول سال و برنامه بریزه تابستون شه با رفیقش بترکونه!

حالا یهو اون رفیق شوهر میکنه! و در حقیقت تنها کسایی که از بیرون رفتن باهاشون لذت میبرم خانواده مادری فقط وقتی دایی ها هستن و خونواده پدریه

حالا نه خونواده مادری هستن نه پدری

تنها کسی که برام میموند یه رفیق بود که خوش میگذشت باهاش که اونم دیگه نیست

عایا انگیزه ای میمونه اصلا؟ 

مثلا امشب قراره ملال اور ترین گردش زندگیم و برم! البته فک کنم اینکه خوشم نمیاد از خونه برم بیرون بخاطر همین خوش نگذشتن بیرونه!

خسته شدم از ادمای دور و برم!

یه سری جدید میخوام:)

لدفا یه سری ادم پایه ی جدید پیدا شید باهم بریم بیرون:)

فعلا که هیچی

انشالله پر انرژی میام برنامه های تابستونم توضیح میدم:))


مجردی

چه جوری همدیگه رو انقدر دوست دارید؟

بابا من یه آدم و دو روز پشت سرهم ببینم روز سوم از دیدار سیرم!!

هرچقدرم سنم بالاتر میره نسبت به ازدواج بدبین تر میشم! بابا خب چرا ازدواج میکنید؟ مجرد بمونید عشق و حال دوران مجردی رو ببرید!

چیه بابا آدم تا تو اتاق خودشم میخواد بره یکی دنبالشه! اصن حریم خصوصی بی معنا میشه!

این چه وضعشه بابا!

کلام اخر: ازدواج نکنید دوران مجردی از انچه میپندارید شیرین تر است:)


خوب های بیانی ام:)

بعضی اوقات، زندگی، کارها و حتی خودمان باعث میشویم دور شویم؛ دور از آنچه دوست داریم، دور از آنچه میخواهیم، برای زندگی ایده آل میجنگیم و شبی که پیروزی را جشن میگیریم میفهمیم این موفقیت چیزی نبوده که میخواستیم و آنشب، شبی ست که دنیا بر سرمان آوار میشود، بعد از پنجاه سال همه چیز پوچ میشود، سی سال در پیش چشمانمان رنگ میبازد و در شعله های اتمام شانزده سالگی میسوزیم.

زیرا همیشه برای آن چیزی تلاش میکنیم که جامعه برایمان تعیین کرده، پرستیژی که جامعه برای اهداف مان تعیین میکند بی شک از مهم ترین عواملی است که ناخوداگاه رویمان تاثیر میگذارد.

و حالا من، در آستانه اتمام شانزده سالگی ام، در آستانه سالگرد وبم، تولد یکسالگی مان فهمیده ام که اهدافم پوچ هستند. نه ان پوچی که شانزده سال را به اتش بکشد!

از آن پوچی هایی که میفهمی تلاش هایت قابل ستایش است، هدف بزرگ است، اما همه ی این تلاش ها برای هدفی که شاید روزی زندگی را برایم شیرین کند باعث شده اند که زندگی در روز را از دست بدهم.

تقریبا یکسال گذشت، امیدوارم برای روز تولد وبم بتوانم تمام روز را با وبم و کنار شما بگذارنم، اما میخواهم بگویم بعضی از اهداف شیرینند، هرچند هر ازگاهی دیگران به کامت تلخش میکنند. یکی از آن اهداف نوشتن بود، جایی که بتوانم افکارم را به زبان بیاورم و چند نفر پیدا شوند که بفهمند مرا! و آن چند نفر چه زیبا رقم زدند روز های بیانی ام را!

پری دریایی جانم، حضور دوست داشتنی ات، لحظه های بیانی ام را شیرین کرده است، از همان شیرین هایی که طعم دلپذیرش یک جایی کنج دلت مینشید و تا ابد برایت بهترین طعم است.

دوست جانم، بهترین پدر مجازی دنیا، سه نقطه جانم، بودنت هم مجازی ام را شیرین کرده هم واقعی ام را، سایت مستدام حضرت یار

پری جانم، وب قبلی ات که پاک شد، چند روزی خودم را سرزنش میکردم که چرا فرصت خداحافظی نداشتم، وقتی کامنتت را دیدم انگار بیان جور دیگری لبخند میزد، از همان لبخند ها که دوست داشتم یک عدد زیست نویس برایم تفسیرش کند.

بهارجانم، فکر نکن فراموش کرده ام که فکر میکردی پسرم، راستی به چند عدد از توصیه هایت عمل کردم و مقداری خاله زنک شدم!:)))))

پاتریک جانم، میدانم نمی آیی، میدانم نمیخوانی، اما هر بار که میروی به خودم قول میدهم که بازمیگردی، شرط بندی سر برگشتن یا نگشتنت از بزرگیترین قمار های این روزهایم است، همیشه برگرد بگذار من برنده باشم:)

میرزا جان، همشهری عزیز، حضورت به بیان رنگ و بوی دیگری داده است، حال و هوای شهر بیانی ها را خوب کرده است، از همان خوب هایی که دوست داری لحظاتش را قاب بگیری برای روزهایی که در کنج دلتنگی بیقرار خانواده ای. تولد پسرت مثل نور امیدی بود برای دل خانواده ی بیانی ها:)

لیموجانم کلا حضورت در اینستاگرام امید میدهد که فقط خودم یک عدد درس نخوان اینستایی نیستم، مرسی جانا، مرسی که هستی و مرسی که درک میکنی:)

علی امروز پس از مدت ها با پری چت هایم را چک میکردیم، یادت بماند، 18مرداد همان روزی بود که کلی صحبت کردی و یک هفته بعد فهمیدی که من دخترم، آخخخخ یادش بخیر که چقدر خندیدیم، خوشی هایتان خوشی های این روزهایم است:)

پرتقال جانم  صحبت هایت برای اینده شد الگویی برای ارام تر زندگی کردن، امیدوارم کنکور برایت ارام باشد و نتایجش خوب:) هرچند که نیستی و نمیخوانی، اما فراموش نکرده ایم که روزی در قلب همه مان بودی:)

علیترین علی دنیا، غنی ترین منبع فیلم و موزیک، یک عدد اژه ایِ درس خوان، برای تو نیز کنکوری خوب ارزومندم:)

دختر انار جانم حضورت حس خوب ارامش را هدیه میدهد، گویا زاده شده ای که ارامش را به قلب ها هدیه دهی، زندگی ات آرام باد

بیان جایی بود که به هدف نوشتن از بدی ها واردش شدم، اما ادم هایش مرا وادار به خوب بودن کردند:)

مرسی که از من خوبی را ساختید که هستم! بی شک یکی از اهدافی که پوچ نخواهد شد برایم نوشتن خواهد بود:)

عزیزانم متشکرم از وجود پر از زیباییتان:)


برای وطنم

مینویسم برای وطنم، شما بخوان برای آنان که ایستادگی کردند، برای کسانی که با وطنشان سقوط کردند و با وطنشان به پا خاستند، من مینویسم خوشحالیم، شما بخوان از درد در خودمان مچاله شده ایم، من مینویسم از دردی که مدت هاست گریبان گیرش شده ایم، شما بخوان و بفهم دردی را که خواب از چشمانمان برده است.

به آنها خرده نمیگیرم،نمیگویم جهالت، میگویم عدم اطلاعات کافی!

درد من، همان ملتی است که مردمانش به آن پشت کرده اند، همان ملتی که سیاهترین سیاهی روزگار را دیده است و این روزها بی هیچ هراسی با آغوش باز به استقبالش میرود و این استقبال بی نظیر نتیجه همان نادانی هاست!

مردم من، ملت من، ما کم درد کشیده نیستیم، ما همان مردمی هستیم که هشت سال در خودمان فرو ریختیم درد نادانی را، دردی را که در سلول به سلول این مملکت هشت سااال تزریق شد و ملت دم نزدند!

و حالا پس از مدت ها، ورق برگشته، مردم ما حق انتخاب دارند، انتخابی که از تمام آن فقط حقش را دارند، این همان دموکراسی ست که مردم سالیان سال از آن دم زدند، به راستی که دموکراسی محقق شد، رای یک نفر در ازای رای هشتاد میلیون نفر!

گذشتیم و گذشت آنچه با ما کردند، اما این روزها، این لحظه ها، همه و همه آینده را برایمان رقم میزنند، آینده ای که از گذشتن ازش هراسانم، آینده ای که نمیخواهم مثل گذشته ای باشد که با تصمیم دیگران برایم تلخ رقم خورد.

اینبار من آمده ام، با سینه ای پر از زخم، قلبی پر از درد و ذهنی پر از آشوب. اینبار آمده ام تا بار دیگر شرمنده ی آیندگان نشویم، مردم من، اینبار باید همه بیایم، مرز بین تاریکی و نور انگشتان نجات بخش شماست که رنگین میکند صفحه های سفید را، همان بنفش خواستنی که گویی آمده تا منجی باشد. 

مردم من ما همه به آن رای های بنفش نیازمندیم، برای تحقق خوشبختی و آزادی و برای از بین بردن خفقانی که در آن نوشتن به معنای اعدام است!

اینبار همه دست به دست هم دهیم برای آینده ای سرافراز.

#تا_۱۴۰۰_باروحانی


آنچه گذشت....

گاهی اوقات درست زمانی که در آشوب غرق شده ای، درست زمانی که تقلا میکنی و سرت را از بین هیاهوی جمعیت بالا میکشی تا بتوانی نفسی تازه کنی، درست در همان روزهایی که دنیایت پر میشود از مشغله های کوچک بزرگ، زمانی که دلت سرشار میشود از نیرویی عظیم، زمان مناسب فرا میرسد!

زمانی که بایستی، توفان اطرافت را رام کنی، و با آرامش از خودت بپرسی، چرا؟ 

چرا متحمل این همه فشار هستم؟ چرا اطرافم را توفان گرفته؟ چرا در گردباد رها شده ام؟ 

گاهی اوقات این چراهای بین راهی، فانوسی است که نورش تا انتهای راه را برایت روشن میکند. گاهی همین چراها به تو میفهمانند که در چه مسیری هستی! مسیر درست یا غلط؟ 

فکر میکنم نیاز است، اصلا چه اشکالی دارد که بشر برای هرکار از خودش بپرسد چرا!

امروزی که من، توفان اطرافم را رام کرده و دل به لحظه ها سپردم، عجز را در چشمان خودم وقتی که از خودم میپرسیدم چرا میدیدم.

از اتفاق یکی از آن چراها ختم شد به تفاوت بین گذشته و حال. تفاوت هایم چه بوده است؟ چه پیشرفت های اخلاقی داشته ام؟ کجای مسیر اشتباه پا گذاشته ام؟

راستش از این ارزیابی راضی بودم، در کل انسان جایز الخطاست اما ضریب عملکرد اعمالم آنچنان هم به صفر میل نمیکرد!!! بگذریم، این هارا گفتم که بگویم، هراس انگیز است اما تاثیرش انچنان عمیق است که اندازه ندارد. گاهی باید ایستاد، فقط نگاه کرد، سکوت کرد.

سکوت لعنتی ترین واژه ی دوست داشتنیِ آرامش بخش:)

این هارا گفتم که بگویم، زمانمان بی نهایت نیست، از همین ابتدای راه درست قدم برداریم:)



تابستون کجایی؟ دقیقا کجایی؟

دوباره کارای مقاله نویسی شروع شد! تنها تفاوتی که با دفعه های قبل داره واسه اولین بار مشاور گرام تعریف کرد از ما، اگر به نتیجه برسه امریکن کردیت رو شاخشه:)


دریافت


دریافت

۱ ۲ ۳ . . . ۱۱ ۱۲ ۱۳


تو چه دانی که؛
پس هر نگه ساده ی من ،
چه جنونی
چه نیازی
چه غمی ست...
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan