اول که میخواستم این پست رو بذارم دیدم چیز جالبی توی این هفته اتفاق نیوفتاده که بذارم ولی بعد که فکر کردم دیدم اتفاقا خیلی اتفاقای جالبی افتاده:)

از درسو اینا که حسش نیست بگم،همه اش سختی و خر زدن و ازیناست،و اصلا داغانم،ینی دیشب رو کتاب هندسه خوابم برد صب که پاشدم حس میکردم میخوام به همه دنیا میدل فینگر نشون بدم،اصن دلم میخواست به هرکی میبینم بگم تو حول اوربیتالای میدل فینگرم در حال چرخشی...در این حد داغان بودم:/ تازه صب هم تو مسیر یه تصادف دیدیم اصن داغون شدم طرف که تو امبولانس بود بچه دبستانی بود:/ بیچــاره! خیلی ناراحت شدم براش،و اینم از جمله حسایِ عحیب غریبِ اخیر منه:/ خوشم نمیاد از این همه مهربونی نسبت به دنیا،با دنیا باید مث خودش بی رحم برخورد کرد،نباید مهم باشه اطرافتو اطرافیانت،ولی جدیدا خودِ من بااین باورا شدیدا انسان دوست شدم و از این دری وریا،از طرفی دوسش دارم این شخصیتو،از طرف دیگه بااون شخصیتِ خشن قبلی بیشتر فان داشتم:)

خب بگذریم....

یکی از خبرای خوب رو که گفتم فصل 8ومپایر دایریز اومده و عای ام هپی...

از دیگر خبرا این بود که،همیشه به این فکر میکردم که اخه جی کی رولینگ که انقدر خوب مینویسه چرا هری پاتر و ادامه نداد؟

بعد متوجه شدم که جدید ترین کتابش هری پاتر و فرزند نفرین شدست که 19سال بعد از اخرین جلدِ داستان هری پاترِ،و گویا فیلمش داره ساخته میشه توی سه تا پارت، و تا2020 فیلم اکران میشه و من روانیِ اون روزی ام که این فیلم اکران بشه:) کاش اونروز زنده باشم ببینمش:) 

چندوقت پیش که داشتم قسمت events دانشگاه استنفورد رو چک میکردم دیدم برا ستردی نایتشون یه پارتی دارن برا سالگرد اکران اولین قسمت فیلم:) اخه چرا من اونجا نبودم؟

بعد اینکه امروز پس از مدت ها قسمت 3 سری دایورجنت که اسمِ این پارتشallegiantهست رو دیدم بعد یه حالتی داشت که انگار تو اینده ان و تکنولوژی تو اوج پیشرفت خودشِ،بعد از این که فیلم رو دیدم یکی از وبلاگای آپ شده رو خوندم که اسم یه کتاب رو برده بود به اسم دنیای قشنگِ نو که بنظرم جالب بود و وقتی بازش کردم دیدم توصیف لندن توی سال های آتیِ و خب یه جورایی مث موضوع فیلم بود،و الان بین چند راهیم که کوری رو تموم کنم؟هری پاتر که زبان اصلیِ رو بخونم(زبان اصلی خیلی سخته پدرم در اومد بااون اصطلاحاشون:/) یا اینکه برم دنیای قشنگ نو رو بخونم

و از دیگر اتفاقای که ایندفعه برای بار چندم میوفتاد این بود که برای بار هزارم برای پری خیلی چیزا رو توضیح دادم،و خیلی اوقات حق میدم بهش که همچین فکرایی بکنه چون من یه ادم برونگرام که به هیچ وجه تنهایی رو نمیتونم تحمل کنم و همیشه تو جمع هستم و دورم شلوغه و اینا،درهرصورت گاهی اذیت میشم از این همه اذیت شدنش:(( همه ی اینا در حالتیِ که جز توضیح دادن براش هیییچ کمک دیگه ای نمیتونم بکنم،البته امروز یه چیزی عجیب خوشحالم کرد،نمیشه اسمشو گذاشت اعتماد ولی کم پیش میاد برا کسی راحت حرف بزنه و امروز راحت حرفشو زد:) بر خلاف تصورم:) ینی اینکه اون تصورات من که بهش گفته بودم پری فقط بیخیالشون شو تا زمان همه چیو درست کنه یکم یکم داره واقعی میشه:)

این هفته که خبری نبود ظاهرا طولانی تر از همه شد:)

+32هفته ی دیگه مونده:)!