امروز به طرز عجیبی یهو حس نوشتن بعد از مدت ها برگشت. 

با خودم کلی فکر کردم که، قبلنا توی دفتر خاطراتم مینوشتم الان دیگه تنبل شدم و توی اون کم مینویسم، حداقل جایی باید باشه که لحظه به لحظه ی حسامو توش ثبت کنم. و باز یادم اومد که از زمانی که ۱۲ سالم بوده تا الان که در شرف شروع ۱۸ سالگی ام توی وبلاگ نوشتم. چرا الان ننویسم؟

چرا از وبلاگ رفتم؟ نرفتم البته! ولی خب نبودم. رفتم چون علاوه بر همه بهونه هایی که تو پستای قبل اورده بودم، من یه رابطه رو شروع کردم. راستش الان که دارم این پست و مینویسم، مصادف با ششمین ماهگرد این رابطه ست، رابطه ای که ازش خوشحالم، رابطه ای که باعث شد جدا حس کنم عشق زندست تو دل آدما، و راستش میدونین، اون یه آدم برا من بس بود. اونقدر برای من زیاد بود و اونقدر من پر از اون بودم که نیاز به کس دیگه ای نداشتم، دوست داشتم دنیا آروم شه، هیچ سرو صدایی نباشه تا من فقط صدای اونو بشنوم، فقط با اون باشم، فقط اون. میدونم کلیشه ست، اما من این کلیشه دوست داشتنی و هنوزم میپرستمش! دیگه از اون هیجان اون اوایل کم شده، بیشتر آرامش داریم کنار همدیگه، بیشتر همدیگه رو کامل میکنیم و کنار هم بزرگ میشیم. و همین رابطه انقدر منو مشغول کرده بود که وقت نکنم به این بخش از دنیای مجازیم برسم. الان تابستونه، درسته که تابستون قبل از کنکورمه، درسته که همه میگن روزی ده ساعت مطالعه، درسته که بازم چیزی از شلوغ بودن سرم کم نشده، ولی اینم بخشی از زندگی منه نباید فراموشش کنم، برای همین تصمیم گرفتم باز بنویسم، باز بگم از اتفاقای طول روز، از حسام، از قشنگی باهم بودنمون از همه چی

فقط میخوام بشکنه این طلسم ننوشتن

بنابراین شاید به طور رسمی دارم یه آغاز رسمی رو اطلاع رسانی میکنم :دی!

و از همین تریبون برا همه کنکوریا آرزوی موفقیت میکنم!