۵ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۶ ثبت شده است

برای وطنم

مینویسم برای وطنم، شما بخوان برای آنان که ایستادگی کردند، برای کسانی که با وطنشان سقوط کردند و با وطنشان به پا خاستند، من مینویسم خوشحالیم، شما بخوان از درد در خودمان مچاله شده ایم، من مینویسم از دردی که مدت هاست گریبان گیرش شده ایم، شما بخوان و بفهم دردی را که خواب از چشمانمان برده است.

به آنها خرده نمیگیرم،نمیگویم جهالت، میگویم عدم اطلاعات کافی!

درد من، همان ملتی است که مردمانش به آن پشت کرده اند، همان ملتی که سیاهترین سیاهی روزگار را دیده است و این روزها بی هیچ هراسی با آغوش باز به استقبالش میرود و این استقبال بی نظیر نتیجه همان نادانی هاست!

مردم من، ملت من، ما کم درد کشیده نیستیم، ما همان مردمی هستیم که هشت سال در خودمان فرو ریختیم درد نادانی را، دردی را که در سلول به سلول این مملکت هشت سااال تزریق شد و ملت دم نزدند!

و حالا پس از مدت ها، ورق برگشته، مردم ما حق انتخاب دارند، انتخابی که از تمام آن فقط حقش را دارند، این همان دموکراسی ست که مردم سالیان سال از آن دم زدند، به راستی که دموکراسی محقق شد، رای یک نفر در ازای رای هشتاد میلیون نفر!

گذشتیم و گذشت آنچه با ما کردند، اما این روزها، این لحظه ها، همه و همه آینده را برایمان رقم میزنند، آینده ای که از گذشتن ازش هراسانم، آینده ای که نمیخواهم مثل گذشته ای باشد که با تصمیم دیگران برایم تلخ رقم خورد.

اینبار من آمده ام، با سینه ای پر از زخم، قلبی پر از درد و ذهنی پر از آشوب. اینبار آمده ام تا بار دیگر شرمنده ی آیندگان نشویم، مردم من، اینبار باید همه بیایم، مرز بین تاریکی و نور انگشتان نجات بخش شماست که رنگین میکند صفحه های سفید را، همان بنفش خواستنی که گویی آمده تا منجی باشد. 

مردم من ما همه به آن رای های بنفش نیازمندیم، برای تحقق خوشبختی و آزادی و برای از بین بردن خفقانی که در آن نوشتن به معنای اعدام است!

اینبار همه دست به دست هم دهیم برای آینده ای سرافراز.

#تا_۱۴۰۰_باروحانی

آنچه گذشت....

گاهی اوقات درست زمانی که در آشوب غرق شده ای، درست زمانی که تقلا میکنی و سرت را از بین هیاهوی جمعیت بالا میکشی تا بتوانی نفسی تازه کنی، درست در همان روزهایی که دنیایت پر میشود از مشغله های کوچک بزرگ، زمانی که دلت سرشار میشود از نیرویی عظیم، زمان مناسب فرا میرسد!

زمانی که بایستی، توفان اطرافت را رام کنی، و با آرامش از خودت بپرسی، چرا؟ 

چرا متحمل این همه فشار هستم؟ چرا اطرافم را توفان گرفته؟ چرا در گردباد رها شده ام؟ 

گاهی اوقات این چراهای بین راهی، فانوسی است که نورش تا انتهای راه را برایت روشن میکند. گاهی همین چراها به تو میفهمانند که در چه مسیری هستی! مسیر درست یا غلط؟ 

فکر میکنم نیاز است، اصلا چه اشکالی دارد که بشر برای هرکار از خودش بپرسد چرا!

امروزی که من، توفان اطرافم را رام کرده و دل به لحظه ها سپردم، عجز را در چشمان خودم وقتی که از خودم میپرسیدم چرا میدیدم.

از اتفاق یکی از آن چراها ختم شد به تفاوت بین گذشته و حال. تفاوت هایم چه بوده است؟ چه پیشرفت های اخلاقی داشته ام؟ کجای مسیر اشتباه پا گذاشته ام؟

راستش از این ارزیابی راضی بودم، در کل انسان جایز الخطاست اما ضریب عملکرد اعمالم آنچنان هم به صفر میل نمیکرد!!! بگذریم، این هارا گفتم که بگویم، هراس انگیز است اما تاثیرش انچنان عمیق است که اندازه ندارد. گاهی باید ایستاد، فقط نگاه کرد، سکوت کرد.

سکوت لعنتی ترین واژه ی دوست داشتنیِ آرامش بخش:)

این هارا گفتم که بگویم، زمانمان بی نهایت نیست، از همین ابتدای راه درست قدم برداریم:)


تابستون کجایی؟ دقیقا کجایی؟

دوباره کارای مقاله نویسی شروع شد! تنها تفاوتی که با دفعه های قبل داره واسه اولین بار مشاور گرام تعریف کرد از ما، اگر به نتیجه برسه امریکن کردیت رو شاخشه:)


دریافت


دریافت

کارشناسی که کارش را خوب بلد است( تقسیم‌شادی)

دیدین بعضی وقتا انقدر خوشحالین که دلتون میخواد دلیل خوشحالیتون رو برای هزار نفر بگین؟ منم تو همون حالتم

امروز، جشن ستارگان سمپاد بود، خلاصه اینکه از همون اول جشن اعصابم خورد بود که چراااا باید همه دبیرا باشن جز کارشناس؟ خوش اخلاق بودم ولی اعصابم خورد بود. ردیفی که خودم توش نشسته بودم همه رفیقام بودن، ردیف بالایی من همه همکلاسیا، ردیف پایینی هم دقیقا روبروی جایی که من نشسته بودم خواهر خانوم کارشناس. آخخخخ لعنتی که هیشکی تو دنیا اون نمیشه! هیچ شباهتی بهم نداشتن! 

خلاصه اینکه سرگرم صحبت بودم و تقریبا یک ساعت اخر جشن بود، یهو همه رفیقام باهم داد زدن جلی داداش کارشناااااس😊😍

خب من فقط وقت میکردم ارومشون کنم داد نزنن ابرو ریزی شه، بعد تر ردیف بالاسرم همه داااد میزدن ماااائده کارشناس، ردیف بالا رو حداقل بیست نفر بودن پوستم رفت تاارومشون کنم! به ددی گفتم ببین من برنمیگردم تو بین جمعیت پیداش کن هرموقع پیداش کردی بگو من برگردم ببینمش

یهو یکی از بچه ها اومد پیشم و گفت کنار در ورودیِ نگاش کن!

آخخخخ لعنتی اخه من چراانقدر دوست دارم😭

خلاصه که سریع به مامانم اس دادم کارشناس دم در ورودیِ ، مامی هم همون وقت دیدش

مامان جان میدونم که میخونی این پستو، اینکه من یه روزی عروسش بشم احتمالش زیاااده، هرچند از پسرش متنفرم😂

خلاصه که یهو دختر خواهرش اومد به مامانش گفت مامان خاله میترا😑😐

لعنتی اون لحظه واسه یه لحظه فک کردم چی میشد خاله ی من بود؟ بوخودا هر روز بغلش میکردم میگفتم خاله جونم مرسی که هستی جیگرمن

خاله میترا؟ تا کلی وقت داشتم هضمش میکردم!

خلاصه که خواهرش جلو ما نشسته بود و ایشونم صااااف نشستن جلو من دوبارع😐😑 دیگه اون لحظه استرسی که تحمل میکردم و خدا میدونه چی بود

سعی میکردم نگاش نکنم. قشنننگ همیشه همینطورم وقتی یکیو دوس دارم کلنننن محلش نمیدم:|

خلاصه که صداش زدن بره بالا و جایزه بده، یه قرعه کشی بود یهو گفتن عدد ۱۴، کارتمو از پشت قاب گوشی دراوردم دیدم زده ۱۴  پاشدم رفتم بالا

نفهمیدم کادو رو کی به من داد فقط میدونم کارشناس نبود.

رفتیم عکس بگیریم مولودم اسمش تو قرعه کشی دراومد و اومدش بالا، تمام مدت در گوشم میگفت ینی الان میرزایی حسودیش شده؟😑😐😑😐

بگذریم، داشتم میومدم پایین که یهو اسمم خوندن، رتبه اول تحصیلی و اینا دوباره برگشتم بالا، فک کردم ترتیبیِ و هرکی اول بره از دست اولین معلم میگیره و اینا، داشتم تنظیم میکردم با کارشناس بیوفته که دیدم عه نه روش اسما رو زدن، خلاصه که داشتم میدیدم اسمم دست کدوم دبیره که کارشناس چادرش از سرش افتاد، اون هدیه ای که دستش بود و داد به خانوم فاضل کنار دستش، خانوم فاضل اسممو خوند کارشناس گفت عه ایشونن

یعنی لعنت به اون شانس، چی میشد چادرش دیر تر بیوفته؟ یا کارشناس که هیچوقت چادر نمیپوشید، چرا پوشیده بود؟ اخه بیبی اصن تو بدون چادر خوشکل تری عشق من، خارجکیِ من

خلاصه مهم اینه که از من دست کارشناس بود

رفتم ازش بگیرم، موقع عکس گرفتن لبام از استرس میلرزید نمیتونستم بخندم،

جالب اینه که الان که عکسا رو دیدم برا اهدا جوایز کارشناس دقیقا بالا سر منه اولین عکس من با کارشناس😊😍😊😍😊😍😊😍😊😍😊😍😊😍😍

تا شب دیوووونه نشم صلوااات

تابستون دلم براش تنگ میشه، اه

دوست خوب

شنیدین میگن دوست خوب معجزه ست؟ به خدا که راسته!

بعد از یک هفته ی بسیار شلوغ و پر از آشوب که البته همچنان هم ادامه داره و بعد از سه جلسه غیبت برا کلاس زبان، تشریفمو بردم سر کلاس

چهار جلسه بود فاطمه رو ندیده بودم:) بهترین دوست کلاس زبانمه:) دانشجو پزشکیِ تو شهر ما! خلاصه اینکه بعد از چهار جلسه بغلم کرده و بوس و اینا که چقدر دلم برات تنگ شده! میگه کجا بودی دخترم؟ 

فاموسا من اگر بخوام ابدیتی پر از خوشبختی و مجردی داشته باشم مسلما با فاطمه هم خونه میشم. از بس که خوبه! خلاصه کلی خندیدیمو یهو تیچر گفت خببب میخوام از مائده بپرسم! همون موقع کپ کردم و به افق خیره موندم

بعد بهش گفتم میشه من نیام؟ گفت باشه و یکی دیگه رو صدا زد! اصلا تو باورم نمیگنجید انقدرر خوب باشه! ولی فکر کردم نات ردی گذاشته برام که یعنی ده درصد نمرم کم بشه 

بعد بهش گفتم تیچر بابا من تو این یکسالی که منو میشناسین شده درس نخونده بیام سر کلاس؟ این جلسه رو نات ردی نذارین و اینا. ایشونم ما خنده ای بر لب گفت: آی دیدنت:)

خلاصه سرکلاس داشتیم بافاطمه صوبت میکردیم از دانشگاشو اینا‌. یهو اومد گفت برگه نوشته هارو بدین من😂😂😂

از هر طرفی قایمش میکردیم از همون طرف دوباره میومد، فاطمه هم تو اون برگه یه اتفاق وحشتناک تو دانشگاه رو توضیح داده بود که زشت بود تیچر بفهمه و اینا😊😂

خلاصه که ازینم گذشت، بسیار سرخوش داشتیم با فاطمه میرفتیم مامان اینا رو دم در دیدم رفتیم بستنی واینا، بعد بابا گفت خب من برم به سالن یه سر بزنم و بیام! ماهم باهاش رفتیم خیییلی خوب بود. تو جاده باغا اهنگ گذاشتیم خونوادگی ریختیم وسط، انقدری که این رقص پنج نفره منو شاد کرد یه سفر شمال نمیتونست شادم کنه! حالا یه ذره هم دروغ گفتم شمالم میتونست!

هفته ی سختی بود اما امروز وجود فاطمه و این رقص اخر همه چی و محشر کرد

تمام مسیر داشتم فکر میکردم چقدر دوست خوب خوبه! دوست باید دلتو شاد کنه ، باید روحتو تازه کنه، حس میکنم در مجموع رفاقتایی که الان دارم و حال اینروزام خوبه:)

کم کم دارم اماده میشم برا عقد مائده! دوستان اینستاگرامی که گزارش لحظه به لحظه خواهند داشت! اینجام شاید شب عقد رو توضیح بدم!

خداییش از روزانه نویسی خوشم نمیومد! اما دلم نیومد اینارو نگم:)

و دیگر اینکه اول هرسال یه سری قرارا واسه خودم میذارم برا کل سال

امسال صفحه ی قردادا شش تا شد تا الان همش به خوبی پیش رفته:) بازهم شکر:)

یادتون نره رفیق خوب دنیاتونو عوض میکنه:)

خبـــــــر از چشـــــم خـــودش داشــــت اگـــــــر
میفهــــــمید ....
"حـال مـن، بعـــد نگــاه تو ســـــرودن دارد"
موضوعات
نویسندگان