۱۸ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

اسطــــــوره

بعضی ها هستند توی زندگی ادم که فقط با دیدنشون حس میکنی ادم دیگه ای هستی

همون بعضی هایی که وقتی هستند اسونتر میخندی

همونایی که کنارشون حس ارامش داری

همونایی که فقط با نگاه کردن به چشم هاشون احساس امنیت میکنی همون حسی که میگه تااخر دنیا باهاتم

همونایی که نگاه کردن به شقیقه های سفیدشون کوله بار غم رو مهمون قلبت میکنن

همون بعضی هایی که وقتی میخندند دلت میخواد دنیا اروم بگیره تا صدای خنده هاشون توی گذر ثانیه های پوچ زندگیت منعکس بشه

همونایی که وجودشون امید به زندگی میده

همونایی که وقتی هستند هرچقدر هم زندگی سخت بگذره کنار اونا حس میکنی خوشبخترینی

این بعضی ها قدر تموم دنیا ارزش دارند... مواظب این بعضی ها باشید اینا نقطه ی امیدند توی اوج ناامیدی:) اینا زیبایی روح انسان هستند اینا روح ادم رو پرورش میدند غنچه ی وجود ادم رو باز میکنند

اینا رو نباید دوست داشت باید پرستیدشون...مواظب پرستیدنی ترین های زندگیامون باشیم:)

این افراد پرستیدنی برای هرشخص تو یه یک نفر خلاصه میشه همون نفری که اسطوره ی زندگیت میشه برای من میشه یه پدربزرگ باخنده های مهربون

برای هر شخص دیگه کَسِ دیگه،یکی همسرش میشه براش پرستیدنی ترین یکی هم والدینش:)

درهرصورت مواظبشون باشیم اینا تنفس زندگی اند:) نباشند شاید خودمون نفهمیم ولی ماهم نیستیم:)

مواظب باشیم :)

دیر میشه و حسرت فایده ای نداره:)

ســــــــوژه

بااینکه کلا قصد پست گذاشتن نداشتم چون موضوعی براش نداشتم وقتی آن شدم یه کامنت دیدم بااین محتوا که این پست سوژه شد سر بزنید

و از اونجایی هم که ازین سوژه بازیا خبر نداشتم رفتم وبشون

و به محض شنیدن ویس پوکیییییییییییدم از خنده:دی!

خـــــــــدایی خیلی باحال بود تاحالا به سوژه شدن خودم انقدر نخندیده بودم:دی!

شما هم میتونید به من بخندید شاد شید:)

http://radioblogiha.blog.ir/post/153#send_comment

اخــــــــرین:)

اخرین جمعه ی آزادی تموم شد:))
طول این هفته خیلی خسته کننده بود:((
امشب که آن شدم دیدم 14تا وب آپ کردن اون همیشگیا رو خوندم یه سریا هم طولانی بود ببخشید:(
از اونجایی که امشب یهو دوباره افکار هجوم اوردن پست میذارم وگرنه امروز کلا روز خوبی بود رو مودِ اینطور نوشته ها نبودم:)
پاییز که میاد با خودش برای من کلی خاطره ی تلخ میاره که باعث میشه یهو افکارم خسته بشند:( روحم یه جورایی خسته بشه:( خودم هم خسته بشم:(
ولی بااین حال عاشق این فصلم:)
عاشق تمام بارونایی که میاد:)) تموم برگایی که میریزه:)) تموم شادیای باهم بودنامون:)) تمام استرس امتحانا:)
تموم وقتایی که دستام تو جیبم بود و با یه ذهن پراز فکر فقط دلم میخواست کاش مسیر طولانی تر بود و بیشتر فرصت بود واسه مقابله با هجوم یه سری افکار:)
من عاشق فصل پاییزم با تمام سرد بودناش با تمام شبایی که ساعت 8شب صندلی اخر اتوبوس با اهنگای مهدی جهانی و علیشمس میگذره:( با صدای احسان و...میگذره:))
"خستم از خیابون و پیاده رو هاش ازت که خواسته بودم مراقبم باش
خستم از این همه کشیدن نصف شب از خواب پریدن
بارون و تهران،هدفون و اهنگ چرا تو بی من نمیشی دلتنگ"
"
الان دارم به این فکر میکنم که من بااینکه ادم مودی نیستم ولی همیشه از اواسط آذر ماه تا اواسط دی ماه کلا از این رو به اون رو میشم:/ تو این بازه ی زمانی واسه تمام کسایی که منو میشناسن غیرقابل تحمل میشم:(
خودم هم نمیفهمم دلیلش چیه یعنی همیشه به این فکر میکردم که از بس همیشه تو همین یکماه اتفاقای بد برام افتاده اینجور مواقع یهو تمام قسمتای مغزم شروع به سرکشی میکنن
ولی بهونه تا کی؟ چقدر اطرافیانم بامن کنار بیان تو این مدت؟چقدر اونا سازش کنن؟ اخه الکی که نیست
همیشه وقتی نمیتونی دلیل اصلی حالتتو بفهمی واسه اینه که نمیخوای که بفهمی،فهمیدنش برات سنگینه،دست به انکارش میزنی،بعدم خوداگاه اون انکار ناخوداگاه رو انکار میکنی:(
چون نمیخوای قبول کنی دلیلش اون چیزیِ که فکر میکنی برا همین دلایلی میاری براخودت که ظاهرا قانع میشی اطرافیانتو قانع میکنی:( ولی هربار باتکرار اون دلیل برای دیگران یه صدایی از اون تو میگه هـــــــــه واقعا؟برای همینه؟
و اونوقتِ که میخوای اون صدای لعنتی رو خفه اش کنی:/
درهرصورت من هم نمیفهمم هم نمیخوام بفهمم که چرا تو این بازه زمانی حالم دراین حد خرابه و اعصابم در این حد نابوده:/ و از الان کابوس اون ماه رو دارم:/ چیکار کنم که کسی نرنجه؟
و باز همه تلاشمو دارم میکنم که بپذیرمش:/ ولی بازم توی جنگ دوتا شخصیت داخلی همیشه اونی میبره که میگه قضیه رو موکول کن به بعد:(
با تمام این حسا و افکار من عاشق پاییزم:)
بهترین تجربه های زندگیم از همین پاییزه:)
و بهترین افراد زندگیم پاییزی هستن:) کلا من روااانیِ متولدین آذرم:)

new born:))))))

یادمِ از همون اوایل خونواده ی خلوت رو بیشتر دوست داشتم چون به این فکر میکردم که وقتی همدیگرو میبینیم بیشتر فرصت دیدنی کردن داریم:)

زمانی که من به دنیا اومدم خونواده ی پدریم رو هم رفته شدن7نفــــــر:)

یه خونواده ی خلوت همونطور که من دوست داشتم:)

و امروز درست یک ماه بعد از 16امین سالگرد 7تایی شدنمون 13امین عضو خانواده بدنیا اومد:)))

پســـــــرعموم امروز به دنیا اومد:)))))))))) و اصلا انگار روح خونواده تازه شد واقعا شور و هیجان خاصی داشت حتی برا منی که بچه گریزم:)

فقط حس میکردم مث بقیه بچه ها که بدنیا میاند باید الان مث این کلاغا که پراشون ریخته باشه نگو که رطیلیِ برای خودش:)

وچقـــــدر قشنگ که بااولین دیدار حس کردم اندازه ی بقیه ی اعضای خونوادم دوسش دارم:)

مگه داریم؟مگه میشه؟


+خدا کنه بزرگ شد مث داداشش قشنگ شه الان که قابل تحمل نیست اصن:/

مـــــــــــذهب

مـــــــذهب شوخی بزرگی با من کرد

       ســــــال هــــــا مــــذهبی بودم بی آنکه خــــــدایی داشته باشم

                                                                                              (دکترشریعتی)


مثلِ خیلی از ادمایِ اطرافمونِ

جوری غرق شدن توی باورای خودشون که حتی برای لحظه ای تحقیق نمیکنن بابت اینکه اون دین و مذهب و همه ی اینایی که من باورشون دارم از کجاست

یه عمری بهشون گفتن خدا و پیغمبر و امام رو قبول داشته باشید و گفتن باشه

یه عمری گفتن از خدا بترسید و گفتن باشه

جوری کلِ زندگیشون رو گذروندن،جوری حلال خدا رو حرام کردن که تهش رسید به یه دینی که الان خیلی از ماها ادعا داریم از پیروانشیم،اسلام دینِ کاملیِ چون به اعتقادِ ما محمد انسان کاملی بود اما اسلامی دین کاملیِ که محمد آورد نه اسلامی که الان همه ازش دم میزنن:/

گاهی آدم یه سری تعصبات کور کورانه رو که میبینه داغــــون میشه:/

و من امشب نمونه ی بارزش رو دیدم مردی رو دیدم که از کمک به خانومی که واقعا تو اون لحظه نیاز به کمک داشت اجتناب کرد چون خدا گفته چی؟به نامحرم دست نزنید:/

در همین حد دین براشون کافیه:/ خوش باشن با حوریایی که انتظارشو میکشن:/

کاش این همه چشمامون و رو واقعیت نمی بستیم:/ کاش یکم تفاوت  شرایط الان و 1400سال پیش رو درک میگردیم:/

دموکراسی میگوید:

رفیق حرفت را خودت بزن،نانت را من میخورم!

مارکیسم میگوید:

نانت را خودت بخور،حرفت را من میزنم

فاشیم میگوید:

نانت را من میخورم،حرفت را من میزنم تو فقط برای من کف بزن

اسلام حقیقی میگوید:

نانت را خودت بخور حرفت را هم خودت بزن من برای اینم که به حقت برسی

اسلام دروغین میگوید:تونانت رابیاور بده به ما قسمتی از آن را جلویت می اندازیم و تو حرف بزن اما حرفی را که ما می گوییم

(دکتر شریعتی) 

ســــــــن

سن موضوعی بود که مدت زیادی ذهنمو درگیر خودش کرده بود
که چرا ما ادما هیچوقت متناسب سنمون رفتار نمیکنیم؟
تا بچه ایم دوست داریم بزرگ بشیم وقتی بزرگ شدیم حسرت بچگی رو میخوریم:(
تا وقتی خیلی کوچیک هستیم کفش مامان بابا رو میپوشیم که بگیم بزرگ شدیم
وقتی 5-6سالم بود همیشه مینشستم بین بزرگا و نمیرفتم با بقیه سرسره بازی
چــــرا؟چون من دیگه بزرگ شدم
بزرگ تر شدم زمانی که تو مدرسه دغدغه ی همه مدادرنگیشون و رنگ دفتراشون بود تفکرات و دنیای من چیز دیگه ای بود
بزرگ تر شدم و رفتم راهنمایی به اصطلاح و زمانی که همه دنبال رنگ لاکشون و رنگ رژشون و دعواهاشون با خونواده بودن من درگیر ساعتای کلاس زبانمو شرایط مدرسمو رفتن خونوادم بودم
رفتم دبیرستان زمانی که همه دغدغه شون کادوی ولنتاین واسه دوست پسرشون بود و اینکه چطوری عکس بندازن که میخوان براش بفرستن قشنگ باشه، من همه فکر و ذکرم کنکور و اینکه چیکار کنم که همیشه بهترین باشم و المپیاد فیزیک و زبان و چمیدونم تمام این جور چیزا بود
فقط هم من اینطوری نیستم خیلی از ما هستیم که خواسته هایی که دیگران دارن و خوشی هایی که روح دیگران رو ارضا میکنه برا ما کافی نیست:(
نمیدونم دوران دبیرستان که گذشت دغدغه بعدیم چیه ولی مسلما باز هم مثل بقیه نیست:(
وقتی همیشه بزرگتر از سنت رفتار کنی بزرگتر از سنت هم ازت انتظار خواهند داشت این انتظار شیرینه اینکه روت حساب میکنن ولی گاهی اوقات یه حسی از اون درون سرکشی میکنه:(
هیچوقت پشیمون نبودم بابت تمام کارایی که باید میکردم و نکردم ،تمام اشتباهایی که یه نوجوون باید بکنه و نکردم،هیچوقت پشیمون نبودم بابتش و حتی یه دوره خیلی کوتاهیی که فقط سعی کردم مثل یه نوجوون رفتار کنم و یادمه و هنوز پشیمونم اینکه چه کار الکی بود که فنِ چندتا سلبریتی باشی یااینکه فازِ دپ برداری و اینا....
ولی گاهی فقط گاهی که بهش فکر میکنم میبینم که کاش تا بچه بودیم  بیشتر خندیده بودیم از اون خنده های ته دل که صدات تو کل خونه میپیچه کاش بیشتر دیوونه بازی دراورده بودیم چون الان شاید شاد باشیم شاید بگیم و بخندیم ولی بعضی وقتا اینکه هیچکدومشون از ته دل نیستن حس میشه:) چون روحِ ما رو دیگه اینطور خوشیا ارضا نمیکنه چون خوشی برای ما رنگ و طعم دیگه ای داره:)
کاش تا زمانش بود بیشتر ریسک کرده بودیم بیشتر تو موقعیتای خطرناک قرار گرفته بودیم:)
کاش تا زمانش بود حس رها بودن رو تجربه کرده بودیم:)
الان برای سن من دیر نیست که همه ی کاش ها عملی بشه ولی برای من دیره:)

+کاش در گذشته به کاش معنا نمیدادیم:)
+امشب یه مـــــردپاییزی،آقای عاشقانه ها،اسطــــوره ی طلایی ها در خندوانه حضور دارند حتما ببینید:)
+عیدتون مبارک:)

تعیین سطح

امروز پس از یه اخر هفته ی خرخونی رفتم برا تعیین سطح:))
صبح داشتم پیاده میرفتم و سینونیما و اینا رو مرور میکردم یهو دیدم عه این یارو چقدر اشناست که کنار عابر بانک ایستاده یهو دیدم داییه:))
خیابونم خلوت بود رفتم کنارش همین که برگشت گفت خانوم محترم حریم...
یهو گفتم پخ....
یهو گفت دختر گنده خجالت نمیکشی تو خیابون:/ بعد خندید به قیافه پوکرِ من
خب نکن همچین ذوقم و نابود کردی که.بعد پیشنهاد میده حالا برسونمت:/ همینم مونده بشینم تو ماشین پلیس:/ میگن دخدره چیکار کرده ها:/ خلاصه کلا با یه حال گرفته رفتم سمت کانون:))
اول رفتم هزینه رو دادم و فرم گرفتم و اینا منتظر موندیم صدامون کنن 100تا تست بود اولیاشو زدم کلی ذوق کردم که چنگده راااااحته و منو الان میندازه سطح high
از 80که رد کردما در حد داغوووونی سوالا سخت شد:/ گرامراش خوب بودا وکبا رو اصن نمیفهمیدم
دومین نفر پاسخنامه رو دادم رفتم گفتن منتظر بمونید برا شفاهی:)
از اونجایی که میدونستم با مستر حقیقیه انقده خرکییییییف بودم که خدا میدونه.انتظار داشتم اینجوری که ازش تعریف میکنن یه جنتلمنِ قدبلندِ چشم آبی ببینم....البته که جنتلمن بود خداییش محشر بود اصن حیف این که برگشت ایران یکی نیست بگه بیبی 15سال امریکا زندگی کردی برگشتی ایران که چی؟
ولی خب یهو دیدم یه پیرمرد بی مو هست که سیبیلاش سفید شده ولی لعنتی رنگ چشاش نابودم کرد:/ از اسمونم ابی ترترتر بود:))
خلاصه کلی سوال پرسید و اینا یه سریش گرامری بود یه سریشم همینطور بحثمون جذاب شد دیگه سوال نبود دیسکاشن بود:)) بعد یهو یه خانومه رو صدا کرد گفت بیا ببین از بچه ها فرزانگانه(سمپاد)خیلی مسلطه رو اسپیکینگ و اینا زبانش خیلی خوبه این خانوم منم که اوج خرکیف بودنم بود ولی تیریپ ادمیزادی برداشته بودم و کلی با شخصیت جواب میدادم و اینا
خلاصه درنهایت گفتم اینطوری که این گفت میوفتمhigh
بعد گفت اگ کتبیتو یکم بهتر داده بودی مینداختم high:))
گفتم بله خیلی وقته زبان نخوندم کلما یادم رفته:)) 
بعد گفت خب حالا برو اینتر مدییت
یه عمریییییییی این تو دلم مونده بود به کسی بگمش گفتم 
+its a pleasure to meet you
-yeah its a pleasure to meet you too
+nope pleasure is all mine
یعنی این جمله سوم و یه عمریییییی حسرتشو داشتم به یکی بگمش:دی!
خلاصه اینکه طبق انتظارم سطح خوبی افتادم و مستر حقیقی به معنای واقعی کلمه جنتلمنه:)))))

سنگ توالت

‏اگه یه روز خواستم از ایران برم فقط و فقط سنگ توالت ایرانی بعنوان وسیله اضطراری با خودم می‌برم.










من اصلا با فرنگی اُنس نمی‌گیرم😂


++تاحالا با یه جوک در این حد انس نگرفته بودم:دی!

لامصب زده تو خال:))


بدون کتاب:(

چقدر بدون کتاب سخت میگذره:(

اصلا عادت کرده بودم همیشه کتاب بخونم هرموقع که وقت ازاد داشتم حتی 5مین

این چند روز که کتابام تموم شده کلا حس میکنم وقتم الکی میگذره

3تا کتاب روانشناسی 300صفحه ای داشتم تموم شد

کیمیاگر هم تموم شد تو 3روز

بینوایان رو یادمه از خیلی وقت پیش شروع کردم خوندم تقریبا 7ماه پیش خوندمش همشو 30صفحه اخرش مونده بود:) دیروز خوندمش ژان والژان مرد:(

بااینکه همیشه از کتابای علمی خوشم میومد ولی با خوندن بینوایان و کیمیاگر و اینا به این نتیجه رسیدم که یه سری از رمانای خارجی هم فوق العادن:)

امروز قصدداشتم برم رومئو و ژولیت و بگیرم از کتابخونه شناسناممو نبرده بودم:/ داستانشو قبلا تو یکی از ریدینگای زبان داشتیم فک کنم تو هدوی3 بود اما کتاب کاملشو دوست دارم بخونم

برخلاف تصورم که همش یه داستانه و الکیه ولی دیدم که رمان ها گاهی چقدر مطالب اموزنده دارن نمونه بارزش کیمیاگر یا مثلا شازده کوچولو

یه کتابی هست به اسم the fault in our starsفیلمشو دیدما ولی خیلی دوست دارم کتابشم بخرم ولی متاسفانه هیچ جا پیداش نکردم(تمام این واژه هایی که میگن مثل +okay? -okay?  یا together foreverیا infinityمال این کتاب هست:))

درکل اینکه من الان یک معتاده بی کتابم:(

کسی کتاب نداره معرفی کنه حداقل با PDFاش بخونم؟

تو کم بشی از من تمام من درده:)

(این پست خیییییییییلی طولانیه اگر حوصلشو ندارید نخونید:))

داشتم سعی میکردم روزانه نویسی نداشته باشما یا حداقل پر محتوا باشه ها ولی...

روزی مثل امروز حیفه ننوشتنش:) روز خوبی بود برای من:)

با صبحش که کاری ندارم صبحی بود کلی مسخره بود انقدر اهنگ نفس احسان رو گوشیدم که نهایتا دیگ گریه کردم و اینا:/

حالم خوب نبود خب...همش به این تیکه اش فکر میکردم یه عمر خوشبختی منو رها کرده...تو کم بشی از من تمام من درده

که واقعا دلخوشی زندگیم کجاست؟ که واقعا اگر یه سری افراد کم بشن از زندگیم تمام من درده! همینه که وقتی از دست یکی ناراحت میشم حس میکنم کل زندگیم شته! بعد که منطقی فک میکنم میبینم خدایی زندگیم خیلی بهتر از اونی هست که تو عصبانیت فکر کردم بهش:)

همیشه فکر کردم که مامان بابای جوون از بزرگترین مزیتای زندگیمه وقتی فاصله سنی کم باشه خیلی راحت همو درک میکنیم...رابطم باهاشون خوبه بیشتر باهم رفیقیم تا پدر و دختر و مادر و دختر ولی خب گاهی اوقات خوشی زیاد میزنه دل ادمو و مث امروز صبح من اخمخ میشی:)

و عصر صحبت کردن با همون کسی که کم بشه از من تمام من درده حالمو خییییلی خوب کرد.

کلا از وابستگی بیزارم به هیچکسم سعی میکنم وابسته نشم یعنی حتی در حد دیوونگی دوسش داشته باشم سعی میکنم وابسته نباشم و فکر میکنم کلا سه نفر تو زندگیمن که وابستشونم غیر والدین نفر سوم عموئه...

قبلا ازش پست گذاشته بودم ولی یه جور خاصی دلگرمیه:)

همیشه با خودم میگفتم بچه اولی ای نوه اولی ای خاک بر سرت نه تجربه دارن در اختیارت بذارن نه بزرگتر از خودت هست که کمکت کنه...ولی همین خیلی برام خوب بود...اینکه همسن و سال خودم یا یکم بزرگتر از خودم نبود تو خونواده باعث شد همیشه همنشین ادمای بزرگتر از خودم بشم.کمترین اختلاف سنیمون مثلا10ساله:)

ولی این فوق العادست...خیلی حس خوبیه که بدونی یکی داری که تکیه گاهته....خیلی خوبه که بدونی از همه دنیا که ببری...حالت از همه دنیا که خراب بشه یکی هست که میتونی باهاش صوبت کنی یکی که از همه دنیا بیشتر بهش اعتماد داری کسی که قضاوتت نمیکنه کسی که کمکت میکنه کسی که با همه دنیا فرق داره کسی که همه زندگیتو مدیونشی....

امروز وقتی باهاش صحبت کردم تو نقطه ای بودم که خودمو خییلی باخته بودم

خییییییلی زیاد....همش انرژی منفی بود اطرافم قصدمم اصلا صحبت درمورد حالم باهاش نبود...زنگ زدم بهش که ازش درمورد المپیاد بپرسم...راستش شک داشتم اصلا المپیاد و شرکت بکنم یا نه....و اینکه رشته ریاضی شرکت کنم یا فیزیک؟ بعد از کلی صحبت کردن باهاش گفتش که بیا تلگرام کارت دارم گفتم چرا گفت خودت بهتر از من میدونی

وانتونز یه اهنگ داره که میگه از بس بغل کردمت حستو میفهمم حتی از طرز بغل کردنت،حکایت ماهاست از پشت تلفن حال همو میفهمیم

بعد از کلی امید بهم گفتش که عمویی تو بزرگ میشی یه روزی روی پای خودت می ایستی میشی افتخار هممون میشی مدیرITناسا

خب اینا که همش امیددادن بود ولی بین حرفااش یه چیزی گفت که حرف از یه باور بزرگ بود

گفت عمو تو این دنیا فقط منم که میدونم تو کی هستی و فقط منم که میدونم تو کی خواهی شد

این یه جور عجیبی دلمو گرم کرد،یه جور عجیبی حس خوب رو به تک تک سلولام تزریق کرد بااین حرفش،وقتی اون میگه حتما یه کسی میشم دیگه

این حرفش برام یه دنیا ارزش داشت

یکی از چیزای دیگه که هیچوقت واضح به رو نیاورد ولی واقعا از حرفش مشخصه اینه که دوست داره راه خودشو برم چون میدونه که میتونه تو این راه کمکم کنه چون میدونه که میتونه حمایتم کنه

از علاقه ی شدید من به هوافضا و ناسا اطلاع داره اما میگه ITناسا یادمه وقتی برا انتخاب رشته باهاش مشورت کردم دلایل خودشو برا رفتن به رشته نرم افزار گفت و الان باوجود اینکه اون واضحا نمیگه ولی من میفهممش میدونم خواسته اش چیه...و حتی اگر خواسته اون این نبود انتخاب من نرم افزار بود چون من عاااشق برنامه نویسیم...عاشق کامپیوترم....به همون اندازه از دنیای ادما دوست دارم دور باشم...از طرف دیگه ای منطقی ترین رشته واسه یه مهندسِ خانوم نرم افزاره...

بگذریم امشب بعد از کلی صحبت فکر کردم که من همیشه تحت حمایت همه بودم از طرف هردو خانواده نوه اولی بودم هیچوقت یادم نمیره شبی که بابابزرگ 40دیقه تو بارون منتظر مونده بود کلاسم تموم شه منو برسونه....هیچوقت لطفایی که همشون بهم کردن رو یادم نمیره...عموم مامانم بابام پدربزرگم این چهارنفر همیشه از هر نظری که تونستن حمایتم کردند...روزی که انتخاب رشته کرده بودم وقتی گفتم رفتم ریاضی بابابزرگ انقدر خوشحال بود میگفت پاتو جا پای عمو میذاری اخرشم مث خودش موفق میشی...راست میگفتن منو امین از نظر اخلاقی که هیچی حتی از نظر چهره هم مث سیبی هستیم که از وسط نصف شدیم...

و من مدیونم به این همه حمایت...اگر اونروز تاحالا تلاش میکردم فقط برای اینده ی خودم...از امشب به بعد باید تلاش کنم هم برای اینده خودم هم سرافرازیه اونا....جواب این همه حمایت این همه بزرگی باید داده بشه باید یه روزی بتونن باافتخار سربلند بکنند و بگن این برادرزاده ی منه این دخترمه این نومه

و من در مقابل همه ی این باید ها یه دنیا مسئولم:)

+خبر خوب اینکه دوباره کلاس زبانم وشروع میکنم بعد از یک سااااال:)

خبـــــــر از چشـــــم خـــودش داشــــت اگـــــــر
میفهــــــمید ....
"حـال مـن، بعـــد نگــاه تو ســـــرودن دارد"
موضوعات
نویسندگان