از سر جلسه امتحان که پایین اومدم دیدم پری رفته،اولین روزی بود که بدون من میرفت و این شد که بنده پیاده به راه افتادم.

و حقیقتا اولین باریِ که دارم توی خیابون تایپ میکنم چون معمولا نمیتونم دوتا کار رو باهم انجام بدم.

نمونه اش همین الان که واسه رد شدن از خیابون مجبورم دست از تایپ کردن بردارم.

خب........

اینم از خیابون،چقدر هواگرم شده اینجا ،امروز بدون هیچ لباس گرمی اومدم از خونه بیرون.البته الان سردم شده چون داره شدیدا باد میاد.

و لعنتی ترین اتفاق ممکنه چرا باید امروز که پری نیست بیوفته؟

بنده بازخواهم گشت...

عرضم به حضورتون که حین قدم زدن مولود و یه سری از بچه ها رو دم اموزش پرورش دیدم و حالا دیالوگ های رد و بدل شده:

+میخوای یه چندلحظه وایسا گلسا بیاد باهم بریم

من:نه مرسی باید برم کتابخونه

حقیقتا بخاطر وجود مولود نمیخواستم باهاشون هم صحبت شم براهمین پیچوندم.ینی یه جورایی دروغ گفتم.

+عه؟کتابخونه براچی؟

من:برم کتابی که گرفتم و پس بدم

و بعد از اون.....

عذرمیخوام دوباره خیابون،که خب چراغ قرمز شد و مجبورم وایسم،داشتم میگفتم بعد از اون مهسا خندید و گفت چقدر فعالی تو،که خب تنها عضو جمعشون که ازش خوشم میومد مهسا بود برا همین با مهسا دست دادم و بااون دوتا یه خدافظی ساده و راه افتادم....

چراغ سبز شد....و دوباره خیابون

چقدر بوی ذرت میاد این حوالی،الان میدونم دوقدم برم جلوتری بو کبابی بناب هم میاد،بفرما دیدی گفتم،کلا این مسیر واسه شکنجه است.

خدمتتون عرض کنم که پیاده نوشت به پایان رسید چون بنده به ایستگاه رسیدم.

تشکرات فراوان از برگزار کننده ی گرامی!


بعدانوشت:قضیه چیه که من و پرتقال توی یه شهری زندگی میکنیم اونوقت اون با شال و کلاه من بدون پالتو؟😂😂😂😂

یه مشت ادم به فنا رفته دور هم تشکیل شهر دادیم!😂😂😂😂