۱۲ مطلب در مرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

اولین روز:)

امروز صبح وقتی بیدار شدم برای مدرسه حس خوبی داشتم یه حس تازه ای که شاید قبلا نداشتم:)
امسال و همچنین 2 سال بعدش که پیش رومه واقعا برای من لحظات اینده سازی هستن:)
قصدم اینه که امسال برم تو موده درررررس خونی
برخلاف تصورم و اینکه فکر مینمودم واقعا تو مدرسه و جو کلاس افتضاح میشه ولی اینطور نبود
اولش که کلی از دیدن ددی حیدر باهمون لبخند همیشگی خشنود گشتم:)
خیلی خوب بود:)
سرکلاس هم اول جو خشک و رسمی بود مخصوصا بخاطر اینکه دوتا بچه مثبت منو احاطه کرده بودن:دی!
ولی ازونجایی که من نمیتونم اروم و ساکت سرکلاس بشینم شروع کردم به شیطونیای خاص خودم:)
به حدی که استاد منو میدید میخندید
یه اقای احمدیان بود استاد تندخوانی خدایی به طرز لباس پوشیدنش نمیخورد انقدر ادم مهمی باشه:/
اخرای کلاس بود گفت یه مسئول یا به اصطلاح یه نماینده نیاز داریم:)
تمام کلاس درسکوت بود یهو یکی از بچه ها گفت خب باید چیکارا بکنه گفت شما اول قبول کنید:/
منم گفتم که:اول شرایط قرارداد رو میبینند معمولا بعد امضا میکنن:)
و فرمودن شما نماینده ای از جلسه بعد لب تاب و دیتاشو رو اماده کنید نور و تنظیم کنید کولرهم بگید از پایین روشن کنن لیست هم بدید بچه ها سرفصلایی که اموزش داده شد هم بگید:/
و یه حس از اون درون میگفت میمردی دو دقه هیچی نگی:دی!
ولی خب خووووب بود درکل:)
برخلاف تصورم:)
کلاس ایروبیک محشررر بود فقط خنده بود:دی!
مخصوصا قسمت زومبا نمیتونستیم حرکات رو درست بریم و فقط بهم میخندیدیم:)
اخرشم با صدای انریکه کلاس ترکید:) مررسی جناب که انقد خوب میخونی:)
نتیجه اینکه اتفاقات رو قبل اینکه اتفاق بیوفتند قضاوت نکنیم:) شاید خوب باشند:)

-

امروز از صبح که از خواب بیدار شدما رو مود بی مودی بودم....:/

نه اخلاق و نه اعصاب انسان گونه داشتم....:/

دست خودم هم نبود وقتی ذهنم مشغوله و از قضا مشغول اتفاقیه که هیجوقت ازش خاطره خوبی نداشتم نباید هم از من انتظار رفتار انسان گونه داشته باشن....:/

دارن خب چیکارشون کنم:/

میخواستم برم شناسناممو بگیرم رسیدش نبود:/

کل ماشین و بین صندلیا رو میزمو کیف مدارک بابارو همه رو گشتم:/

نبود که نبود.... ساعتم هم میخواستم برم باتریشو عوض کنم اونم نبود:/

خدایی هیچوقت انقدر بی نظم نبودم:/ این همه بی نظمی برا یه ادم قراردادیه محااله:/

داشتم حرص میخوردم که همین چندروز پیش اتاقمو تمیز کردما یادم رفته وسایلو کجا گذاشتم:/

حالا پدر گرامی میفرمایند که برنامه ریزی نداری

اخه ربطش کجاشه دورت بگردم؟

خلاصه بدون رسید رفتیم اونجا کلییییییییی گشته میگه خب اگه با رسید بود راحت بهت داده بودما:/

نفهم هزااااااااار بار فامیلمو پرسید...

خلیلی بودی؟ گفتم نه جلیلی:/

یهو بابام از پشت گفت خانوم جلالی هست نه جلیلی

ببین چیکار کردن که فامیل خودمم یادم رفته ها:/

یه ساعت و نیم بعد رفتیم میگه خلیلی بودی؟

اخه بیبی داریم از تو نفهم تر؟خلیلی عمته

اومدم انگشت بزنم شناسنامه رو بگیرم عکس شناسنامه رو که گرفتم کلا محو شدم تو افق:/

تازه خانومه به مامانم میگه مشخصه چقدر تخس و شیطونه ها:/

بعله خانوم محترم همکارا شما برا من اعصاب نذاشتن اگه میذاشتن که دیگه میگفتی بیش فعاله:/

حالا شناسنامه رو گرفتیم پری اس داد:/

گروه بندی شدیم برا مدرسه تو گروهAوB

افتادم گروه B

با یاری و میرزایی

خدایا این دوتا چندشو از من دور کن

حالا من چطوری تحملشون کنم؟

حیدرم قرار بود بی باشه که نیست:(

و بازهم خداروشکر که فقط دوهفته شهریور مجبورم این دوتا ادم بی شخصیت رو تحمل کنم:/

خدایی نمیدونم این مسخره بازیا چیه درمیارن گروه بندی میکنن مث بچه ادم ریاضیا رو بذارید تو یه گروه تجربیا رو هم تو یه گروه:/

تازه اومدم تو تل مژی و پری سر اینکه پزشکی بهتره یا مهندسی بحث میکنن:/

خب نکنید دیگه مسلما پری میگه مهندسی مژی میگه پزشکی

بنظر منم مهندسی:)

چقدر امروز حرص خوردما....یعنی نزدیک به یکسال بود اندازه امروز حرص نخورده بودم:)

تجربه جالبی بود پس از مدت ها:)

وهرچی بیشتر پیش میره میبینم کیمیاگر چه کتاب خوبیه:)

(البته نظر دوستان محترمه)من فقط از نظر محتوا عرض میکنم:)


کیمیاگر

هدفم از نوشتن این پست فقط کتاب کیمیاگر بود...کتابی که خیلی وقت بود قصد خوندنش رو داشتم:)
امروز که شروع کردم به خوندنش دیدم که تک به تک قسمت های این کتاب واژه به واژه اش چقدر جای فکر کردن داره....چقدر ذهن انسان رو به چالش میکشه....
مثل کتاب شازده کوچولو...وقتی میخونی یه سری قسمتاش هستن که مجبورت میکنن به فکر کردن...خیلی اینجور کتابا دوست داشتنی اند....
من کتاب روانشناسی زیااد خوندم ولی فقط ایناهستن که ذهنتو تا حد خییییییییلی زیاااادی به چالش میکشند....مخصوصا کیمیاگر....
وقتی داشتم کتاب رو میخوندم یه جاییش سانتیاگو به خودش میگه که مهم نیست...درصورتیکه در باطن میدونه که چقدر مهمه....
یه لحظه اینجا فکر کردم که چقدر شبیه زندگی ماهاست...
به زندگی خودم فکر کردم
تاحالا چندبار از این مهم نیست ها گفتم؟
تا حالا کی تو زندگیم گفتم مهم نیست؟
این مهم نیست هایی که گفتم این همه انکاری که کردم چقدر تو زندگی خودم تاثیر داشته؟
تو زندگی اطرافیانم چطور؟
تو زندگی طرف مقابلم؟
خیلی...ارقامش بی شمار بود...تاحالا به حد زیادی گفتم مهم نیست در صورتیکه مهم بوده.
چرا؟
چرا میگیم مهم نیست وقتی مهمه؟
بهش که فکر میکردم میدیدم که این یه حس سراسر انکاره...
چرا ما انکار میکنیم؟ شاید بخاطر غرور...شاید هم بخاطر ترس....
ترس از رد شدن ترس از پذیرفته نشدن درصورت مطرح شدن....
این حس انکار بخاطر یه ندای درونه یک ندایی که از درون میگه مهم نیست...که از قضا ما این حس رو به اسم غرور میشناسیمش....غرور داریم و غرور ما میترسه...میترسه از شکسته شدن:/
و لحظاتی رو از خودمون و دیگران میگیریم با همین غرور باهمین ترس و انکار که جبران شدنی نیستند....
نه تنها من بلکه هممون همینکارو میکنیم....
یه جای دیگه ی کتاب سانتیاگو از خواب بیدار میشه و متوجه میشه که گوسفنداش هم همزمان با خودش بیدار شدند...
بعد به این فکر میکنه که اوناهم به ساعت خواب من عادت کردند...
بعد که بیشتر فکر میکنه میبینه که شایدم من به اونا عادت کردم...
همینه....دوباره انکار....ما ادما میترسیم از اینکه منشا عادت هامون رو پیدا کنیم....ترس از اینکه شاید منشا حیوانی داشته باشه...از اینکه شاید تقلید باشه....برا همین انکارش میکنیم...یه عادت رو بایه عادت دیگه میپوشونیم....
زندگی ما ادما خلاصه شده ی مجموع عادت هاست....
همه ی زندگیمون عادته امروز که داشتم با داداچم حرف میزدم دیدم که قصد داریم که اونو از نت و تله و فضای مجازی دورش میکنیم خب فضای مجازی برای ما یه عادته....ولی چطوری میخوایم دورش کنیم؟با جایگزین کردن یه عادت دیگه...
عادت کن کتاب بخون که کمتر بری تل....
همینه که زندگی ما میشه مجموع عادت ها....
این کتاب بیانگر قسمت به قسمت زندگی ماست...تمام حس هایی که شاید ناخواسته انکار شدند...نادیده گرفته شدن چون عاملی نبوده که باعث دیده شدنشون بشه....
حس میکنم که کتاب چقدر میتونه روح ادم رو پرورش بده...:)

درهرصورت همین دو قسمتی که از کتاب خوندم باعث شد توی یک روز یهو این حجم از افکار به ذهنم هجوم بیاره:)
پشیمونم که چرا دیر دارم میخونمش...شماهم اگر نخوندید بخونید:)

چرا هی نمیشه؟

می چسبی به من،
شبیه چای بعد از خواب،
سیگار بعد از غذا،
یا عطر بازمانده بر لباسی که پارسال می پوشیدی

می چسبی
به اندازه ی تمام فالوده های تابستان،
تمام گوجه سبز های نمک زده سیدخندان،
به اندازه ی باران وقتی کولر روشن است،

می چسبی
تو از آن لبخندهایی
که می شود زبان کوچکت را بوسید

تو آخرین لذت دنیایی
که اشتباه اینجا به دنیا آمده...


کاری به متنش ندارم که چقدر احساسیه و اینا

ولی تصور موقعیتاش خیلی خوبه چایی بعد از غذا،عطر بازمانده لباسی که پارسال میپوشیدی،بارون تو تابستون

اصلا چقدر همشون خوبه


نمیدونم چرا وقتی خوبم نوشتنم نمیاد:دی!

وقتی اعصاب مصاب ندارم انقدرر میاد:دی!

:Dear Me

از اونجایی که اینا رو مینویسم که یه روزی بیای و بخونی و بخندی درنتیجه از اعصاب خوردیای الانم میحرفم:)

عرض شود که کلا اوضاع خوبه ولی خب گاهی وقتا هم خوب نیست:/

امروز از صبح کلاس مطلب داشتم تو مدرسه بااینکه کلا 8ونیم شروع میشد ولی من 7از خونه رفتم بیرون صبحونه هم فقط یه لیوان کافی میکس خوردم:)

جدیدا یه نیاز خییییلی عجیبی به راه رفتن دارم:/

ورزش اعصبانیت منو خالی میکنه کمکم میکنه راحتتر با همه چی کنار بیام:) مخصوصا تند دویدن

برای همین امروز کلی راه رفتم و اینا

رسیدم مدرسه و بقیه بچه ها هم بودن و منم که کلا حوصله نداشتم

تازه نمیدونم این میرزایی چی میگه این وسط من تا به حال تو عمرم اینطوری شخصیت یکیو خورد و داغون نکرده بودم.....اخه دختر چرا هی میخوای جلو من ادا ادما که حالشون خوبه رو دربیاری بعد میری پروفایل عکس میذاری که ارزوی من بودی واسه یکی دیگه براورده شدی

دیر می من چند روز پیش تمام کادوهاشو بهش برگردوندم حتی کاغذ کادوهاشو حتی جعبه های کادوهاش حتی نقاشیاشو برگردوندم همه رو بهش

تمام یادداشتایی که اول کتابام برام چسبونده بود رو همه رو بهش دادم

بهش گفتم منو تو درهرصورت چیزی بینمون نیست(فارغ از دروغ بزرگی که گفت اخه عمل قلب؟هه بعد بری در خونشون و ددی شون بفرماند که زهرا فریدنه تهران کجا فریدن کجا)

فک کن طرفت یه ادم احساساتی حسود باشه تازه دروغ هم بهت بگه:/

اصن گورباباش

بعدم که خب بخاطر پری و اینا به رو خودم نیوردم کلا از دست کارا داییم اعصاب مصاب ندارم:/

خب وقتی میگم برامن رسپبری و به موقع بیار بیار دیگه انکل گرامی:/

چرا جدیدا حوصله هیچ بنی بشری رو ندارم؟امروز عصر بچه ها میخوان برن کافی شاپ

خدایی هروقت دیگه بود از اولین کسایی بودم که حاضری میزدما ولی الان الکی گفتم کلاس دارم نمیام

نه حوصله ادما رو دارم نه کاراشون خسته شدم از همشون

i need a vacation away from earth

فعلا تنها کسی که موجم باهاش اوکیه پریه

که اونم کلا موجش اوکی نیست

ام آی غیرِ عادی؟

فقط منم که منتظرم تابستون تموم شه راحت شم یا شماهم همینطورید؟

good or bad?

بعضی وقتا ادما توی خاطرات قدیم غرق میشند....

دیشب یه مموری پیدا کردم از تابستون 2سال پیش بود....

کلی اسکرین شات بود از چت هام با دوستام....:)

کلی عکس بود از عروسی داییم...:)

کلی عکس از مسافرتمون....:)

کلی عکس از خل بازیای خودمو اطرافیانم....:)

یه عالمه کدبرنامه نویسی:) (همچین ادمی بودم من:دی! حس یادداشت سرکلاس نداشتم از کدا عکس میگرفتم)

یه عالمه خل و چل بازیو دل شادو همش باعث میشه یه لبخند بیاد رو لبت....

ولی واسه یه لحظه که بهش فکر میکنی میبینی که ایا واقعا دلت میخواد برگردی به دوسال پیش؟

سوال قشنگیه ها....اگه اگر دوسال پیش رو فقط قسمتای خوبشو تصور کنی دلت میخواد؟

سوالی بود که زیاد بهش فک کردم دیشب:)

جوابم نه بود به سوالم ولی به این فک کردم که گاهی اوقات دلتنگ خاطرات میشی نه ادما....

بین همه ی اون عکسا خیلیا بودن که دیگه نیستن پیشم....خیلیا بودن که دوستشون داشتم ولی دیگه لیاقت دوست داشته شدن ندارند چون دنیای مجازی با همه خوبیا و بدیاش اخلاق اونا رو گند زد بهشون....

خیلیا هم بودن که هنوزم دوستشون دارم بیشتر از هرکسی....گاهی اوقات بیشتراز هرکسی به وجودشون نیاز دارم....کسی هم هست که بااینکه خودم خواستم نباشه تو بدترین شرایط فقط میخوام که اون باشه....عجیب غریبم عایا؟

امروز صبح گاج کلاس فیزیک داشتم....کلی هماهنگ کرده بودم و کتاب هالیدی رو هم برای مهسا اماده کرده بودم که بهش بدما....به دلیل ریلکس بودن بیش از حد مامان بابا من به کلاسم نرسیدم

تازه به مامان که میگم اخه چرا؟میگه داد نزن....خب چرا داد نزنم وقتی حرفت بی منطقه؟

میگه تو کی دیر رسیدی به کلاست که میگی زندگی من همش اینطوریه؟

راست میگه خب ولی مامی توهم از اب گل الود ماهی نگیر دیگه....منه قراردادی دست خودم که نیست متنفررررررررم از دیر رسیدن.....منی که برای اینکه 5دیقه به کلاسم دیر نرسم یک ساعت قبل از کلاس میرم(به دلیل ساعتای سازمان اتوبوسرانی)وهمیشه25دیقه معطل میشم قبل کلاس نمیتونم تحمل کنم بی نظمی رو....اخه خدایی من ساعت 10کلاس دارم بعد تازه بابام ساعت9:50یادش افتاده میخواد دوش بگیره:دی!

چقد اون موقع حرص خوردما درصورتیکه الان که بهش فکر میکنم خندم میگیره....

خوبی خاطرات همینه...وقتی بهشون فکر میکنی میبینی چه چیزایی قبلا ازارت میداده که الان برات کلییییی مسخرست.....

بعدم که مثلا باهاشون قهر بودم هدفون گذاشته بودم یه سر اهنگ نگرانم امین حبیبی رو گوش میدادم....

رفتم برم شناسنامه مو بگیرم گفت اماده نیست اماده شد میزنگیمتون....گفتم باچه بزنگیدمون

اخه این چه طرز حرف زدنه اونم تو یه واحد عمومی خخخ

خب اینکه هیچی عکس کارت ملی مامان بابا رو که دیدم غم دنیا یااااااادم رفت....:دی!

از بس این دوتا خنده دار افتاده بودن توی عکس...بابام موهاشو موقع عکس گرفتن ژل زده بوده بعد باد پنکه خورده بهشون هرکدوم به سمت و سویی هستن.....اصن عااااالی بود

ساعت1:25بود داشدم با پری میحرفیدم مامان گفت اماده ای میخوایم بریما....(پوکر)

+کجا مامان؟

-استخر

تننننننکس

رفتم پایین دیدم ازش ناراحتما ولی طاقت ندارم باهم سرد حرف بزنیم اخرشم نتونستم چیزی بگم...عامل دعوا که من نبودم...منطقی نبود من عذرخواهی کنم...یهو بوسم کرد گفت اماده ای؟بریم؟(مامی دویو میک می خر؟ :دی!)

خب اشتی کردیم دیگه

بعد به این نتیجه رسیدما تمام لحظات یه خاطره ی خوبند...یه سری ادما هم هستن هرچی هم ازشون دلخور باشی بازم همه دنیاتن...مث مامان بابا

میدونم حتی فکرم نمیکنید همچین وبی باشه ولی عااشقتونم:)

MY Best

یعنیا لعنت به من که انقدر امین و دوسش دارم....

داریم کسی انقدر عموشو دوست داشته باشه؟

چرااین سه سال لعنتی نمیگذره اخه؟

برم پیشش تهران؟

اصلا چرا وقتی میزنه تایپینگ انگار بهم زندگی رو دادن؟

چرا وقتی اون حرف میزنه میخوام همه دنیا خفه شن؟

چرا وقتی پیششم از خوشحالی گریه میکنم وقتی نیستم از ناراحتی؟

اوووووووف چقدر وقته من ندیدمش

چقدر این خوبه؟

خدایا هرچی هم که دنیات بد باشه ها

مرسی که دارمش

پ.ن:چتامونو لینکشو گذاشتم:)

دوباره میسازمت جوونی

خب از اونجایی که من ظهر خیلی عصبانی بودم یه چیزایی گفتم قریب به واقعیت:)

ولی الان باید اصلاح کنم.....

درسته که اولین روز یکم خراب کردم...

ولی اشکال نداره...تقصیر خودم بود..خودمم درستش میکنم

قصدداشتم بعداز تولدم دیگ از بدیا و خستگیا نگم تو وبمم....چون در کل زندگیم چیزای خوب و اتفاقای خوبش خیلی بیشتر از قسمتای منفیشه....

بعد نامردیه که از خوبیاش ننویسم....

میدونم یه دوره ای از زندگی سخت میگذره ها....

ولی میگذره....

طبق قول بابا تا اذر همه چی حله....دوباره میشیم مث قبل که کلا غم تو خونه حس نمیشه

البته الانم نمیشه

ولی دوست ندارم ببینم پرنتز هرکدوم این همه مشغله فکری دارند....

درهرصورت ....

از این به بعد همش از اتفاقای خوب مینویسم:)


unknown

چقدر بعد از پست قبل حس بی ادبی دارم:/
ولی خب....
خالی شدم....
مث مسکن واسه اعصاب:/

خاک تو سرت زندگی

بیا اینم از روز تولد من:/

اینم از اولین روز 16سالگیم:/

لازمه که عرض کنم دست مریزاد زندگی:/

که گوه زدی به امروز....

نمیدونم شرایط بیان رو نخوندم....فقط تیکشو زدم....

ینی بکار بکردن این کلمات غیر مجازه؟

به ....که غیر مجازه

روز تولد و شروع خوب و هه همه اینا رو بیخی

اشکای مامان و چه کنم؟

دلش که شکست و چیکار کنم؟

اشکای خودم و چه کنم؟

مگه تقصیر من بود؟

اصن بابا چرا دخالت کرد؟

اگ اون دخالت نکرده بود هیچی نمیشدا

قشنگ 16سالگی بااولین روزش نشون داد چه سالیه

حالا هرچقدرم اطرافیان ارزو خوشبختی کنن

وقتی سرنوشتت و از همون اول ریدن توش تهش هیچی غیر این نییست....
خبـــــــر از چشـــــم خـــودش داشــــت اگـــــــر
میفهــــــمید ....
"حـال مـن، بعـــد نگــاه تو ســـــرودن دارد"
موضوعات
نویسندگان