۱۵۱ مطلب توسط «Pokerface» ثبت شده است

Death

ولی باید رو سنگ قبرم دلیل مرگ و بزنن دلتنگی

وقتی برا رفتنم شعر نوشت!

شهریور است و شهری وَر ِخاموشی ست 

شهریورِ تو!من...مجبور به فراموشی ست  

.


پاییز ِ زودرس آمدودیگر کسی درراه نیست 

پاییز می آید ولی با من کسی  همراه نیست 

.

مرداد رفت ،گرما رفت ،من ماندم و شهریوری...

دل تر شدو دیده شکست!من ماندم و دربه دری

.


پاییز می آید ولی...پاییز  می گرید  به خود 

با مهر آغاز میشود!مهر ماه  میپیچد به خود 

.


شهریور من دردو شهری کنارت سرخوش است 

میمیرم و مرد میشوم زن را،که حالم ناخوش است 

.


پاییز شو... برگرد به من!این من بهارت میکند!

همگام با پاییز بیا ...!این من سلامت میکند 

.


زرد میشوی ومیشوم!زردی که عاشق ماند و مرد 

این عشق طوفان میشود!طوفان تورا برداشت و برد 

.


سردی و من یخ میزنم!جوت مرا گرفته است 

جوگیر جاگیر میشوم!جایی که عطرت خفته است 

.


عاشق نمان،عاشق نمیر...فارغ شو از این قافله 

پاییز رفتن آمد و یکماه بعد شهریورت شد حامله 

.


از جبر و از اجبار بود!رفتی که کردت آش و لاش 

افتاد و بعد دریا شد،اشکی که می ریختی به پاش 


#مژگان_قاف




اینروزا به طرز وحشتناکی دلگیر شدم،  مژگان که تا الان کلا واکنش نمیداد به رفتنم یهو برام شعر نوشت:( این اوووج غم منه!

اونجاش که میگه مرداد رفت، من ماندم و شهریوری

حس میکنم اگر برم تو غم دوری از مژی میسوزم نابود میشم

مهسا وقتی بهش گفتم بغض کرده بود! چیزی که بیییشتر از هر چیزی باعث تعجبم شد! فکر نمیکردم مهسا اینطوری واکنش بده! بعدش زل زده بود بهم، پرسیدم مهسا چیشده؟ میگه: مائده نرو بمون، بذار یکم ببینیمت، از ما دور نشو

فری بر خلاف همیشه روزی ده بار میپرسه چه خبر-___- روز آخر یه جوری بغلم کرد که انگار یه عمرِ همو ندیدیم! همشون منتظرن خبر بدم که دیگه دارم رسما میرم!

حس میکنم با غم نبودنشون بتونم کنار بیام، اما از غم اینکه از نبودنم ناراحتن بی شک میمیرم! طاقت دیدن ناراحتی و اشکشونو ندارم! واقعا ندارم! -__-

رمز: همون همیشگی( داده میشود حتی)

  • Pokerface
  • دوشنبه ۲۰ شهریور ۹۶
  • ۱۵:۱۵
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

هعی!

خودمم میدونم همه حضورمو، فضای وبلاگمو، همه چی شده انرژی منفی!

ولی چقدر بعضی شبا دلگیرن:(

وقتی سردرگمی

دیشب از کلاس زبان که برگشتم، مامان تنها بود تو خونه. بهترین موقعیتی که میشد با مامان حرف زد همون موقع بود، رفتم نشستم پیشش و از وضعیت اب و هوا گرفته تا وضعیت بین الملل باهم حرف زدیم، اما اونی که میخواستم بگم و نمیتونستم بگم! کلا نمیتونم چیزی رو از خونوادم مخفی نگه دارم:| ینی مطمئن باشین تک تک بیانیایی که باهاشون صمیمی هستم رو هم میشناسه مامانم😂

دیگه اخرش طاقتم تموم شد و بهش گفتم: آخه مگه نمیگن مامانا از تو چشمای بچه هاشون میخونن چی میخوان بگن، بخون دیگه خودت!

مامان: خوندم خب، ظهر تاحالا میخوای یه چیزی بپرسی نمیپرسی!

من: نخیر ظهر تاحالا نیست و چند روزه، بعدشم نمیخوام بپرسم میخوام یه چیزی بگم!

مامان: خب تو که همش تو اتاقتی، ظهر تاحالا پیش مایی من فهمیدم حالا بگو!

یکمی نگاش کردم و همچنان دست دست کردم برا گفتن و اینا که یهو خودش پرسید: با کسی دوست شدی؟

یعنی اون لحظه فیوز پروندم اصن، با یه حالت دلخورانه و الکی مثلا ناراحتی گفتم: ماماااان

یه جوری هم آ رو کشیدم که بفهمه مثلا دلخورم

گفتم: آخه تو چی فکر کردی راجب من؟ من تو سالای قبل کنکورم همچین ریسکی نمیکنم!

خلاصه براش قضیه رو گفتم، وقتی دید کاملا بر خلاف چیزیِ که فکر میکردم گفت: خب حالا منم میخوام یه چیزی بپرسم ازت!

من:بگو

مامان: تمام شهرا مدارس تیزهوشان دارن؟ یعنی تو اگر بخوای انتقالی بگیری میتونی؟

تو کسری از ثانیه تمااااام افکارم زیر و رو شد! کلی حس خوب و بد همزمان سرازیر شد تو وجودم!

مهاجرت و دوست دارم، اما تاحالا تجربه ش نکردم!

گفتم: اره چطور؟

گفت: هیچی شاید امسال و دیگه نتونی کنار دوستات باشی، یعنی دوسال اخر و بریم یه شهر دیگه!

معادلاتم ریخته بود بهم، دیوونه وار اصفهان و دوست داشتم و دارم، تازه بعد از خوندن کتاب کشتن روز به روز بیشتر عاشقش میشم، حالا به من میگن بریم!!! ولی از طرفی هم نمیخواستم مقاومت کنم، نمیخواستم برای خودم یه منطقه ی امن بسازم و همونجا گیر کنم، نمیخواستم این منطقه امن باعث پسرفتم بشه! یه جوری که سعی داشتم حس غربتم و مخفی کنم گفتم: چه شهریه؟ بهتر از اصفهانه؟

مامان: آرههههه بابااااا خیییلی بهتره!

اینجا بود که گل از گلم شکفت! سه تا کلان شهر اول ایران تهران، مشهد، اصفهانه! که خب تهران و مشهد پیشرفته تر از اصفهانن! اگر اصفهان نیست بی شک یا تهرانه یا مشهد! که اگر تهران باشه که چه بهتر، میرم پیش عمو😊 اگرم مشهد باشه پیش مادربزرگم اینا😊

درهرصورت حله! اما یهو مامان گفت نه این دوتا نیست!

هرچقدر تلاش کردم که بفهمم چه شهریه نگفت!

پرسیدم: شماله؟

+نه

-جنوبه؟

+نه

-از اصفهان خیلی دوره؟؟؟

+اره

-شرق و غرب چی اونجاست؟

+نه

دااشتم دیوونه میشدم، قدرت استدلالمو به کار گرفتم، چی میتونه از اصفهان و تهران و مشهد بهتر باشه؟

گفتم: تنها جایی که میتونه از این سه تا بهتر باشه خارج از ایرانه

گفت: نزدیک شدی

و دیگههه هیچیییی نگفت! از دیشب تاحالا هم هرچی ازشون میپرسم، با بابام نگا همدیگه میکنن و میخندن، هر از گاهی هم در جواب اینکه میگم خدایا منو گاو کن، میگن نگران نباش دوسش خواهی داشت😐

ولی یه چیزی جور در نمیاد! چرا میگه نزدیک شدی، درحالی که ازم پرسید همه شهرا تیزهوشان دارن یا نه؟ بالاخره ایرانه یا نه؟ نکنه مناطق مرزی باشه😐

خب به منم بگیییین، زندگی منم هست، دوستامو دارم بخاطر چی از دست میدم😐😐😐

باور کنید موقعیت دیوونه کننده ایِ!


پ.ن: یکی از اقواممون یه چنل داره ۴۰۰ و خرده ای نفر نزدیک به ۵۰۰ تا! بهم گفت بیا چنلتو اونجا تبلیغ کنما، شاخ بازی دراوردم گفتم نخیر لازم نیست، من کیفیت خواننده ها برا مهمه! حالا واقعنی هم همینطوره! ولی بدم نبود اگه میدادمشا😂


کمی زندگی

هوس یکی از شب های پاییزی را کرده ام، یکی از شب های فصلی که لحظه به لحظه اش روحم را سرشار از حس زندگی میکند، فصلی که باران هایش را دوست دارم، هوای سردش را دوست دارم، هوای ابری اش میبرد جان از جسمی که فرسودگی اش به وضوح پیداست!

دلم شبی را میخواهد که دلگرفته از تراس به برگ های ریزان زل زده باشم، تلفن زنگ بخورد، صدایی در گوشی بپیچد: دلِ گرفته را چقدر خریداری؟ 

لبخند بزنم، بی حرف گوشی را قطع کنم، پله هارا چند تا یکی طی کنم، صدای لاستیک ها که کشیده میشود کف خیابان، چند دقیقه بعد اوهم سوار شود!

راستش اینکه که باشد و چه باشد فرقی ندارد، فقط از ادم های صمیمی زندگی ام باشد، ادم هایی که وقتی با انها حرف میزنم زمان از دستم میرود، گاز بدهم، 

۱۴۰

۱۵۰

۱۶۰

ماشین آلارم بدهد، هشدار بدهد که مرگ نزدیک است و من همچنان بی فکر فشار بدهم پدال را! 

صدای چاووشی بپیچد در ماشین، در گوشم، در روحم، در ذهنم ،

اگر چه هیچکس نیومد، سری به تنهاییت نزد اما تو کوه درد باش، طاقت بیار و مرد باش!

یا از آن شب هایی باشد که منت سرمان گذاشته اند، یک هفته مرده رودمان را جان بخشیده اند، و دوباره زنده رود شده، زیر باران، حاشیه رودخانه را بدوییم، دوییدن درمان همه ی دردهای من است، کلافه که میشوم با همه ی توان میدوم، آنقدر میدوم که دیگر جان نماند، آنقدر میدوم تا خستگی جسمم به درد روحم غلبه کند، آنقدر میدوم تا بلکه آرام بگیرد، صدایی که نمیدانم اسمش را چه بگذارم!

راستش دلم پر میکشد برای شب های بارانی زاینده رود، لباس های خیس، آب روان، آسمان ابری، چراغ های شهر، سی و سه پل و نور نارنجی اش در شب ها، صدای سه تار و مردمانی که زیر پل میخوانند، زوج هایی که لحظه ای کنارشان می ایستند و پس از مدتی در گوش هم زمزمه کنان رد میشوند، راستش همیشه تماشای تقلای انسان ها برای ادامه ی حیات برایم لذت بخش است، برا چه زنده اند؟ برا چه این همه جان میدهند؟ مهم نیست! 

دلم میخواهد پس از کلی دویدن، کنار آب بنشینم، در حالیکه غر میزند: پاشو خیس شدی، چرا انقد دیوونه ای؟ 

ارام پاهایم را در اب فرو ببرم، به سرماخوردگی روز بعدش فکر نکنم، سرم را رو به آسمان بگیرم، به هیچ چیز فکر نکنم، تنها حسی که دارم حس برخورد دانه های باران به پیشانی ام باشد، حس خنکای جریان آب از بین انگشتان پاهایم، حس...

دلم یکی از آن شب های لعنتی را میخواهد، لعنت به این دل که چه ها که نمیخواهد

آستانه تحمل:|

از مزایای تموم شدن تابستون میتونم به این اشاره کنم که لازم نیست هرشب بیرون باشم، هر شب هرشب مهمونی، بابا یه تنفسی چیزی، استانه تحمل کردن فامیلا تو وجود من محدوده خب:|

من خواستم، نشد!

تصمیم گرفتم دفعه بعدی که کسی جلو من حرف از خدا و پیغمبر و عدالت و لطف و مهربانی زد، یه جوری سرشو بکوبم تو دیوار که یکی از من بخوره یکی از دیوار، یه جوری مخش بپاشه به دیوار که جیگرم خنک شه اصن!

سرمای دوست داشتنی:)

از همان شب هاییست که جنون دیوانه ام میکند، غلت های متعدد در تاریکی بی مرز این اتاق بی نتیجه است، از پنجره ی اتاق بیرون را مینگرم! ناخوداگاه لبخندی روی لبانم مینشیند، رو لبانم که چه عرض کنم، فکر کنم آنها تنها قسمت وجودم هستند که از لبخند بی نصیب اند. با نگاه به بیرون از پنجره نگاهم یخ میزند، سرمای هوا به وجودم منتقل میشود، این همان دلیل شادیست، هوا دوباره سرد است، اسمان دوباره ابری میشود، به فصل خوبی های نزدیک میشویم، به فصل سرما و تلخی، به فصلی که لحظه به لحظه اش به تنم میچسبد. 

فضای اتاق خفقان است، تحملش را ندارم، بی اختیار کتاب تهوع را که چند روزیست مهمان میز مطالعه است بر میدارم، ناخوداگاه سوییشرت روی چوب لباسی را برمیدارم و به سمت حیاط روانه میشوم.

وقتی که سوییشرتم را پوشیدم از بوی عطری که داشت سرشار شدم، بوی عطر من نبود، اما بی شک بهترین بویی بود که میشناختمش. آیا به راستی مینشاختمش؟ آخرین باری که پوشیده بودمش زمستان سال گذشته بود، لعنتی چطور بوها انقدر دوام می اورند؟ چطور هنوز این لباس بوی عطر میدهد؟ به حیاط رسیدم، از نور متنفرم، تاریکی طعم دیگری دارد، اما چاره ای نبود، برای کتاب خواندن نیاز به آن اشعه ی بی معنای مزخرف داشتم.

کلمات کتاب برایم بی معنا شده بود، میخواندمشان اما درکی از واژگان نقش بسته نداشتم. سردم شده بود، میدانستم عاقبت این سرما، چند روزی خانه نشینی است، اما ارزشش را داشت.

بوی خون می‌امد، خوب میدانستم که سرمای بیش از حد نتیجه اش همین است.

خونی که مثل چشمه از بینی ام جاری شد، سرم را پایین گرفتم، قطرات خون چکه چکه روی گیاهان داخل باغچه میریخت! چقدر همه چیز لذت بخش بود، این سرما، این یخ زدگی محض! 

ناگهان نگاهم به آسمان افتاد، به ماهی که میدرخشید، هر گاه نگاه ماه میکنم تنها چیزی که یادم می اید قول هاییست که بهم دادیم.

یکی از شب هایی که سرخوش و سرمست بودیم،  قول دادیم هروقت دلتنگ شدیم به ماه نگاه کنیم و به این فکر کنیم که دیگری هم الان به ماه خیره شده! 

به ماه زل زده بودم، ماه از آسمان تهران چگونه است ؟ به همین زیباییست؟ از اسمان برلین چه؟ 

بلافاصله یادم به این جمله افتاد" نفسم میگیرد در هوایی که نفس های تو نیست" زیر آسمان این شهر نفس کشیدن سخت است! نفسم میگیرد!

از سرما به خودم میپیچیدم، اما تسلیم نمیشدم، این قانون من نبود، من سرما را دوست داشتم، من تمام وجودم در سرما رقم خورده بود، تمام خاطراتم، تمام دلگرمی های وسط سرمای زمستان، تمام قهوه های یخ زده ی میدان نقش جهان، تمام تاب بازی های شبانه، تمام بولینگ ها و فست فود فروشی ها، همه و همه در سرما بود! سرما لذت بخش است!

سر وصدا می اید، خدای من مزاحم میخواهم چکار، بابا نگران است، پتو اورده، پتو را از دستش میگیرم! کاش میشد از خانه بیرون زد، کاش میشد التماس بابا کرد تا ماشینش را برای یک شبگردیِ تنها قرض دهد، کاش لااقل میشد با پای پیاده از خانه بیرون زد، پارک ها را تنها قدم زد، در برف ذرت مکزیکی خورد، کاش میشد...

کاش این کلافگی خاتمه داشت....

کاش هوای این شهر انقدر نفس گیر نبود!


منِ پر آلایش

امروز آخرین جلسه ی کلاس تند خوانی بود، یک ربع آخر استاد جهت تفریح داشت فرق بین اعتماد به نفس و عزت نفس رو میگفت. 

برای عزت نفس گفت: وقتی آدم خودشو دوست داره، حس خوبی نسبت به خودش داره.

بعد ادامه داد: هرکی حس میکنه عزت نفس داره بدون خجالت دستشو بگیره بالا!

از جمع سی نفره هفت نفر بودیم که دست گرفتیم!

قبل اینکه دستمو بگیرم بالا از خودم پرسیدم، مائده خودتو دوست داری؟ صادق باش! و جوابی که در نهایت شنیدم این بود که اره من عاشق خودمم! 

اینکه خودمو دوست دارم اصلا خودخواهی نیست، اعتماد به سقف نیست، این اسمش عزت نفسِ! چیزی که باعث پیشرفته!

به ادمایی که دستاشون پایین بود نگاه کردم! وضعیتشون وضعیت دوسال پیش منه!

وقتی که توی مرداب زندگیم غرق بودم، وقتی به زور درس میخوندم، وقتی همش گریه میکردم،وقتی دیوونه ای شده بودم که زنجیر پاره کرده، وقتی هیچکدوم از حسام تحت کنترلم نبود! 

جالب اینه که تو اون زمان بیشتر از همیشه غد و مغرور و از خودراضی بودم! همیشه تو همه ی جمع ها مرکز توجه بودم! این باعث میشد خیلیا بخوان با من دوست باشن! دوستی های صمیمی!

یادمه یه بار مشاورمون منو دید گفت: من چیکار کنم با تو؟ پرسیدم چرا؟ گفت: هیچی خسته شدم از بس اومدن دفتر من گریه کردن من میخوام با مائده دوست باشم نمیتونم بهش نزدیک بشم!

اون لحظه اینم برام حس غرور داشت!

چقدر من خفنم که همه دوست دارن با من باشن!

ولی حال خرابم چیزی نبود که بتونم بگم اون حس خفن بودن تونسته بود خوبش کنه! بدتر از اون تنفرم از خودم بود! من از هرچییییزی که به خودم مربوط میشد متنفر بودم!

اون زمان اگر بابامو نداشتم نمیدونم باید چیکار میکردم! اون تایم مود بدم تقریبا ۹ ماه شد. یادمه یه شب بابام صدا کرد و بعد دلجویی های همیشگی گفت: از این به بعد شبی دوساعت تایمتو خالی کن قراره باهم حرف بزنیم!

برام سخت بود، دوساعت تایم خیییلی زیااادی بود! برا منی که تو اوج امتحاناتم بود! بهونه اوردم که نمیشه و نمراتم تو امتحانا چی؟

گفت: مگه با ۱۰ پاس نمیشی؟ همونقدر بسه!

از اون شب شبی دوساعت با من حرف زد، یکی یکی گره های شخصیت منو باز کرد، منو به خودم اورد بعدش بهم کتاب مبانی موفقیت و داد که بخونم! وقتی اونو خوندم گفت میریم سفر، تو طول این سفر وقت داری راجب همه حرفامون فکر کنی، خودتو بسازی!

سفر تموم شد و تو راه برگشت بودیم، بارون میزد، اتوبان تهران قم، یهو گفت که: حاضری بریم بیرون؟ 

یهو هردو سرمون و بردیم بیرون و شروع کردیم داد زدن، با داد زدن گریه میکردم،با همه وجود هردومون داد زدیم، بادو بارون مث شلاق میخورد تو صورتم ولی خالی شدم اون روز!

بابام زندگیمو ساخت! بهم نشون داد کی هستم!

وقتی برگشتم نشستمو همه ی رفتارای بدم رو نوشتم! تصمیم گرفتم عوضشون کنم! اولش با خودم گفتم بابا تو تغییر نمیکنی اخه! جمع کن این مسخره بازیا رو! برگرد به لاک خودت! ولی نه دیگه ممکن نبود، من زنده بودن و حس کرده بودم تو لحظه به لحظه ی سفر! امکان نداشت دیگه مرگ و بخوام! من شادیو لمسش کرده بودم و واسه حفظش جنگیدم!

تاامروز که به خودم اومدم و دیدم اثر مرکب( حفظ عادت های صحیح تو طول زمان) اثر کرده!

من تغییر کردم! بدون اینکه خودم بفهمم!

و اینه که منو عاشق خودم میکنه، عاشق تلاشم، عاشق جنگیدن و ارادم! اینا همش حس خوبیه، وقتی امیدواری و حسش کرده باشی از ناامیدی متنفر میشی، نمیخوای سمتش بری، اینجوری میشه که دوستام همش میگن چقدر با روحیه ای، چقدر امیدواری!

اولین باری که تو زندگیم عمیقا از تلاشای خودم راضی بودم، اولین باری بود که به خودم افتخار کردم! چون نتیجه صدرصد گرفته بودم از تصمیمی که گرفتم:)

عزت نفس داشته باشید حسش عمیقا لذت بخشه!

بیشتر از همه رو زندگی خودتون اثر داره! شیرین ترین حسیه که تونستم حسش کنم!

خبـــــــر از چشـــــم خـــودش داشــــت اگـــــــر
میفهــــــمید ....
"حـال مـن، بعـــد نگــاه تو ســـــرودن دارد"
موضوعات
نویسندگان