۱۵۷ مطلب توسط «Pokerface» ثبت شده است

عجیبه!

پست قبلی که هیچ کامنتی نداشته رو سه نفر کپی کردن! چقدر عجیب! واقعا به چه دردی میخورد اون متن برا اونایی که کپی کردن واقعا؟

روزهایی که گذشت

مدت ها بود دلم میخواست بنویسم راجع به اتفاقایی که تمام مدت این ۸-۹ ماه افتاد، ولی بنابه دلایلی که خودم هم نمیدونم چی هستن به تاخیر افتاد تا پایان این ۹ ماه! که البته میتونست اینجا پایان پیدا نکنه! چیزی که الان دارم مینویسم شاید طولانی باشه، شاید حتی قابل خوندن نباشه، اما حسب حالِ منی هست که مدت هاست دارم با انواع و اقسام مشکلات زندگی میکنم.

اما این اواخر مشکلات زیادی ریختن سرم، جوری که راستش حتی وقت این نبود که بشینم وقایع روز رو ثبت کنم.

هنوز این مشکلات و نگذروندم، ینی اگر کنار اومدن باهاشون ده مرحله باشه من تازه مرحله یک هستم.

نمیدونم این اخلاق از کِی تو وجودم اتفاق افتاد ولی بنظرم خیلی خوبه که هرمشکلی که ایجاد میشه سعی میکنم قسمتای خوبشو هم ببینم، که البته خب تنها جنبه خوب مشکلات میشه مثلا به تجربه گرفتن ازشون اشاره کرد. ولی جدیدا اگر قبلا صدرصد ناراحت میشدم بابت پیش اومدن یه مشکل، الان شصت درصد ناراحت میشم، چهل درصد خوشحالم از اینکه باااز یه فرصت هست که خودمو محک بزنم، راستش حتی همین الانشم خوشحالم بابت این همه گرفتاری، یه حس هیجان و تازگی به زندگی میده، هرچند که شبای زیادی رو بابتشون اشک ریختم.

حالا نشستم صندلی اخر اتوبوس، مینویسم و مینویسم، از چیزای که تو ذهنمه، چیزایی که حتی شاید واسه کسایی که میخونن نامفهوم باشه! نمیدونم!

الان نشستم روی همون صندلی، باد میخوره توی صورتم و به تمام اتفاقای این مدت فکر میکنم، من از کلاس هفتم یکی از پر طرفدارترین آدمای مدرسه بودم، کسی که همیشه مرکز توجه بود!

اما اونروزا گذشت، سالای بعدی به سرعت برق و باد گذشت، زمانی پیش اومد که باید از رفاقتای ۵ ساله دست میکشیدم و میرفتم به سمت شهر و آدمایی که نمیدونستم قراره چطوری ازم استقبال کنن. 

میدونی چی جالب بود؟ اینکه وقتی یه بار میرین، رفتن دیگه براتون عادی میشه! وقتی یه بار دل میکنین دیگه دل کندن واستون آسون میشه، یه جوری که دفعه های بعدی وایمیسین نگاه میکنین، با خودتون زمزمه میکنید : "عه باز وقت رفتنه؟ اوکی بریم! "

میدونین شاید تجربه سختی باشه، ولی برا همتون آرزو میکنمش، چون خیلی آدم رو بزرگتر و با تجربه تر از چیزی که هست میکنه، باعث میشه به چشم چیزایی رو ببینین که هیچوقت فکرشو نمیکردین یه روزی سرتون بیاد، که فکر میکردین همش برا فیلم و داستاناست، که زاده تخیله، ولی یهو لمسش میکنین، بوش میکنین،بدون چشم مسلح میبینینش، و اون موقعست که دلتون میخواد بشینید صندلی آخر اتوبوس و با خودتون بگید: واقعا؟ این من بودم که همه این اتفاقا افتاد؟ و میدونی چیه؟ مرسی که قوی موندی :) .

اگه بدونین چه حس خوبیه! 

داشتم از دل کندن میگفتم، وقتی دل میکنی، انگار حتی دلتم خسته میشه واسه دل بستن! وقتی رفتم شهر جدید، آدماشو دوست داشتم، ولی بهشون وابسته نشدم، دل نبستم، دست خودمم نبود، فقط این حس نبود خب! و اخرین باری که میدیدمشون و من میدونستم شاید این از دفعه های اخر باشه که میبینمشون و اونا نمیدونستن، فقط با خودم فکر میکردم که من میتونم این جمع رو پشت سر بذارم و برای همیشه برم. در حالیکه یکسال پیش اینطور نبود! حالا برگشتم به همون شهری که وقتی میخواستم ترکش کنم، گریه میکردم، فک میکردم تا ابد دیگه هیچ شهری نیست که بهم این حس آشنایی که این شهر میده رو بده، ولی الان این شهر برا من غریبه ست، ولی الان خیابونای این شهر برای من تنگن، شباش ظلمات محضند، روزاش معنی واقعی جهنمند، این شهر برا من آشنا نیست، شده جهنم من، 

و من قراره تو این شهر درس بخونم، با آدمایی که قراره هیزم این جهنم باشند. 

و جالب اینجاست که دل کندن حتی باعث شده که، دیگه اونا هم برام مهم نباشن، باعث شده ناراحت نباشم چرا وقتی رفتم مدرسه کسی که رفیق  فابریک چندین سال پیشم بود الان حتی نخواد با من دست بده، میدونین اون خاطرات کلاسای هفتم هشتم رو گفتم که بگم، منی که اونطوری محبوب بودم، حالا کارم به اینجا رسیده، که بگم منی که خیلی مغرور و از خودراضی و خوشحال بودم از اینکه این همه آدم میخوان باهام باشن و اگر یه روز حتی یکی از طرفدارام کم میشدن، غمگین میشدم، حالا نشستم و دارم به این فک میکنم که شاید کلا دوسه تا دوست صمیمی داشته باشم که میدونم خوبم رو میخوان، و بابتش ناراحت نیستم، باور کنین ناراحت نیستم، حتی خوشحالم، خییییلی خوشحال، از اینکه رفتم، و رفتنم باعث شد بشناسم همه رو، یادمه قبلنا دلم میخواست بمیرم، و ببینم کی تو مجلس ختمم بیشتر گریه میکنه، کی مدت زمان بیشتری قاب عکسمو میذاره رو میزش، کی زودتر درگیر روزمرگی میشه، حالا نمردم، ولی همه این اتفاقا رو دیدم! و همه این آدما رو شناختم.

مثل یه انقلاب درون من بود، مثل یه نمودار سینوسی، صعود کرد رابطه هام، نزول، صعود و باااز نزول کرد. اما این نزول فرق


داره با دفعه های قبل! اینبار من عمیقا از ته دلم بابتش خوشحالم!

یادمه وقتی به عمو گفتم که درصد درونگراییم داره روز به روز بیشتر میشه، بهم گفت خوشحاله برام، گفت که اینطوری میتونم مطمئن باشم بابت ادمایی که اطرافم باشن. شاید دلیل خوشحالیم همین باشه! شاید خوشحالم از اینکه یه جورایی به انزوا کشیده شدم، اون انزوای دوست داشتنیِ شیرین! اون آتن و خلوتای دونفره! اون اکیپ چهارنفره محبوبم!

میدونم که هنوز مشکلات زیادی هست، هنوز باید مقابل خیلی چیزا سکوت کنم، مقابل خیلی چیزا فریاد بکشم اما حداقل الان میدونم پیشرفتی که نسبت به قبل داشتم اینه که دیگه مث بچه ها زانوی غم بغل نگرفتم. غر میزنم، چون کار همیشگیمه ولی به این معنی نیست که خسته شده باشم، اینبار من میدونم چطوری باید جلو مشکلات ایستاد و از پا درنیومد، اینبار حتی اگر نتونم جلوی مشکلات بایستم، حداقل میدونم درک درستی از ماهیت اتفاقایی که تو زندگیم میوفته دارم، میدونم که توان اینو دارم که روند مشکلات رو تجزیه تحلیل کنم و لذت ببرم از سیر این روند.

به امید روزایی که هممون به این درک از رخداد مشکلات برسیم.

بازگشت

امروز به طرز عجیبی یهو حس نوشتن بعد از مدت ها برگشت. 

با خودم کلی فکر کردم که، قبلنا توی دفتر خاطراتم مینوشتم الان دیگه تنبل شدم و توی اون کم مینویسم، حداقل جایی باید باشه که لحظه به لحظه ی حسامو توش ثبت کنم. و باز یادم اومد که از زمانی که ۱۲ سالم بوده تا الان که در شرف شروع ۱۸ سالگی ام توی وبلاگ نوشتم. چرا الان ننویسم؟

چرا از وبلاگ رفتم؟ نرفتم البته! ولی خب نبودم. رفتم چون علاوه بر همه بهونه هایی که تو پستای قبل اورده بودم، من یه رابطه رو شروع کردم. راستش الان که دارم این پست و مینویسم، مصادف با ششمین ماهگرد این رابطه ست، رابطه ای که ازش خوشحالم، رابطه ای که باعث شد جدا حس کنم عشق زندست تو دل آدما، و راستش میدونین، اون یه آدم برا من بس بود. اونقدر برای من زیاد بود و اونقدر من پر از اون بودم که نیاز به کس دیگه ای نداشتم، دوست داشتم دنیا آروم شه، هیچ سرو صدایی نباشه تا من فقط صدای اونو بشنوم، فقط با اون باشم، فقط اون. میدونم کلیشه ست، اما من این کلیشه دوست داشتنی و هنوزم میپرستمش! دیگه از اون هیجان اون اوایل کم شده، بیشتر آرامش داریم کنار همدیگه، بیشتر همدیگه رو کامل میکنیم و کنار هم بزرگ میشیم. و همین رابطه انقدر منو مشغول کرده بود که وقت نکنم به این بخش از دنیای مجازیم برسم. الان تابستونه، درسته که تابستون قبل از کنکورمه، درسته که همه میگن روزی ده ساعت مطالعه، درسته که بازم چیزی از شلوغ بودن سرم کم نشده، ولی اینم بخشی از زندگی منه نباید فراموشش کنم، برای همین تصمیم گرفتم باز بنویسم، باز بگم از اتفاقای طول روز، از حسام، از قشنگی باهم بودنمون از همه چی

فقط میخوام بشکنه این طلسم ننوشتن

بنابراین شاید به طور رسمی دارم یه آغاز رسمی رو اطلاع رسانی میکنم :دی!

و از همین تریبون برا همه کنکوریا آرزوی موفقیت میکنم!

چراهای بی دلیل

امشب باز اسیر شده‌ام. حس و حالم، حس و حال سربازی‌ست که تمام روز را جنگیده به امید فتح شب، و به شب نرسیده شکست پیش چشمانش نقش میبندد و در زندان های غریب دشمن مرگ را مزه مزه میکند. من هم اسیر شده‌ام، اسیر همین شب‌ها، نه که غمی باشد، من در زندان خودم اسیر شده‌ام. ساعت ها به سقف مینگرم، افکار معلق در ذهنم سکوت را شکسته اند، سکوتی که هیچگاه در ذهنم وجود نداشت. باز هم افکار را به تعویق می‌اندازم، مثل سربازی که از زندان فراری‌ست، از آنها فرار میکنم، با تمام توان، با تمام قوا از آنها دور میشوم، اما گاهی در پیچ و خم جاده های زندگی مرا تنها گیر میکشند، جایی در پس کوچه ای مرا خفت میکنند، چاقو را نزدیک شاهرگ می‌آورند و مرا وادار میکنند که فکر کنم. 

حس آنچنان بدی نیست، خنکای چاقو مثل مسکنی‌ست که آرام میکند، پاره ای از زخم های بی پایان را.بالاخره زانو میزنم.

انگار بیست سوالی ست. باز به جانم می‌افتند. از من معنا میخواهند، یک مفهومی که بتوان با آن زندگی کرد.

و من طبق معمول همیشه، چشمانم را محکم میبندم، میبندم تا کمتر حس کنم دردی را که در جانم میپیچد. میبندم تا به این فکر نکنم که واقعا مفهوم چیست؟ نه که از معنا ترس داشته باشم، من از سوال های بی جواب میترسم، از چراهای بی دلیل.

چشمانم را میبندم

باز به خاک می‌افتم

باز اسیر میشوم

باز زندان است

باز صدای فریاد است

باز من و این ذهن لعنتی گرفتار هم شده ایم

باز انفرادیِ من و من ....

وصال

کاش همه‌ی وصال ها نزدیک بود....
کاش تا پایان همه فاصله ها فقط یک ماه مونده بود....
کاش این همه کاش تو قلب من لونه نکرده بود....

توجیح غیبتم

لازم دیدم که یه پستی بذارم که توش یه سری توضیحات بدم، تشکر کنم، غر بزنم، و کلا یه منظومه ای رو تحویلتون بدم که توجیح کنه نبودنم رو!(محاله یادم بره نوشتن توجیح اینطوریه :دی).
اولش اینکه خیلی ممنونم از همه دوستایی که تلگرام و همینجا وبلاگ جویای حالم بودن، ولی واقعا حالم خوب نبود، نه که خوب نباشه، بی حوصله بودم!
آخرین اخباری که از خودم در درسته اینه که قرار بود مهاجرت کنیم بریم مشهد! که خب همینطورم شد! الان که دارم براتون تایپ میکنم این پست رو ۳۱ دقیقه از ۲۳ امین روزی که اومدم مشهد میگذره! 
اولش مهم نبود برام، مث معمول زندگیم و ادامه دادم دیگه، رفتم، اومدم، به بی‌تابیای مامانم خندیدم، به دلتنگیاش خندیدم، اما از یه جایی به بعد نفس خودمم برید، من هنوز باور نکرده بودم شرایطی که توش بودم رو و همین دلیل این بود که اون اوایل سخت نگذشت، یکم یکم درد شروع شد! یکم یکم ذهنم مقایسه رو شروع کرد، یکم یکم نبود پری حس شد، ولی با اینحال به روی خودم نیاوردم! یه کانال زدیم با پری، دوتایی، از خیلی وقت پیش داشتیمش البته! اما موقع رفتنم اسمشو عوض کردیم گذاشتیم روزهای دور از تو، توی اون تمام دردی که هرلحظه از سر دلتنگی حس کردم رو نوشتم! از همه حسام! تو این مدت باهم گریه کردیم، همو تسکین دادیم و بالاخره گذشته! 
با وجود اینکه از درون نابود بودم و توی مجازی همش غر میزدم بابت شرایط، تو دنیای واقعی خودمو محکم گرفتم که مبادا به بقیه هم انرژی منفی بدم! اما امشب دیگه نشد! حس کردم خسته شدم از این همه فشار! فشار درسی زد لهم کرد. پوووودره پودر! چون همه درسای تخصصی جزوه داشتن و من تقریبا از هر جزوه تا ۱۵۰ صفحه عقب بودم! تصور کنید چه پوستی ازم کنده شد تا جزوه حسابان و آمار رو رسوندم! بقیه‌ش که هیچی! فشار درسی و روحی فشار آورد تا اینکه امشب رفتم برم با مامانم حرف بزنم شاید یکم خالی شم، نمیدونم چیشد که حس کردم چقد سرده نسبت بهم، مث بچه های دوساله باهاش قهر کردم و اومدم بیرون! من و مامان مدت‌هاااا بود باهم قهر نکرده بودیم! بعد خب حوالی ساعت ۱۲ بود که اومد تو اتاق که چیشده و باهم حرف بزنیم و اینا، داشتیم حرف میزدیم باباهم اومد! منم که لووس بابام! زدم زیر گریه😂 
خلاصه که با ۱۶۷ سانت قدم تو بغل مامان بابام داشتم گریه میکردم، خیلی خوب بود خیلی سبک شدم، بابام خیلی تشویق کرد به ادامه دادن، حس میکنم بار تمام حرفای ناگفته ی این مدتم با گریه کردن پیش مامان بابا از رو سینه‌ام برداشته شد! همینه که سبک شدم اومدم اینجا نوشتم! وگرنه معلوم نبود این غیبت صغری اتمامش کی باشه! خلاصه که فیل بدر:)
از همه چی عقب افتادم:) حتی دیگه نمیدونم حال کدومتون چطوره! تو چه وضعیتی هستین! زندگی رو چه روالیه! پستای دنباله‌دارتون و نخوندم
نفهمیدم میرزا زن دوم گرفت یا نه
زاویه زیست جان حالت چطوره؟ :)
پری دریایی؟ ببخش کوتاهی منو تو جواب دادن کامنتت! چطوری خوبی؟
لیمو جان؟ تو چی؟ 
همه آقایون؟ خانوما؟ 
چقد مسخره احوال‌پرسی کردما😐

پ.ن: حتی نمیدونم که بعد از این پست این وب دیگه اپدیت خواهد شد یا خیر!

Death

ولی باید رو سنگ قبرم دلیل مرگ و بزنن دلتنگی

وقتی برا رفتنم شعر نوشت!

شهریور است و شهری وَر ِخاموشی ست 

شهریورِ تو!من...مجبور به فراموشی ست  

.


پاییز ِ زودرس آمدودیگر کسی درراه نیست 

پاییز می آید ولی با من کسی  همراه نیست 

.

مرداد رفت ،گرما رفت ،من ماندم و شهریوری...

دل تر شدو دیده شکست!من ماندم و دربه دری

.


پاییز می آید ولی...پاییز  می گرید  به خود 

با مهر آغاز میشود!مهر ماه  میپیچد به خود 

.


شهریور من دردو شهری کنارت سرخوش است 

میمیرم و مرد میشوم زن را،که حالم ناخوش است 

.


پاییز شو... برگرد به من!این من بهارت میکند!

همگام با پاییز بیا ...!این من سلامت میکند 

.


زرد میشوی ومیشوم!زردی که عاشق ماند و مرد 

این عشق طوفان میشود!طوفان تورا برداشت و برد 

.


سردی و من یخ میزنم!جوت مرا گرفته است 

جوگیر جاگیر میشوم!جایی که عطرت خفته است 

.


عاشق نمان،عاشق نمیر...فارغ شو از این قافله 

پاییز رفتن آمد و یکماه بعد شهریورت شد حامله 

.


از جبر و از اجبار بود!رفتی که کردت آش و لاش 

افتاد و بعد دریا شد،اشکی که می ریختی به پاش 


#مژگان_قاف




اینروزا به طرز وحشتناکی دلگیر شدم،  مژگان که تا الان کلا واکنش نمیداد به رفتنم یهو برام شعر نوشت:( این اوووج غم منه!

اونجاش که میگه مرداد رفت، من ماندم و شهریوری

حس میکنم اگر برم تو غم دوری از مژی میسوزم نابود میشم

مهسا وقتی بهش گفتم بغض کرده بود! چیزی که بیییشتر از هر چیزی باعث تعجبم شد! فکر نمیکردم مهسا اینطوری واکنش بده! بعدش زل زده بود بهم، پرسیدم مهسا چیشده؟ میگه: مائده نرو بمون، بذار یکم ببینیمت، از ما دور نشو

فری بر خلاف همیشه روزی ده بار میپرسه چه خبر-___- روز آخر یه جوری بغلم کرد که انگار یه عمرِ همو ندیدیم! همشون منتظرن خبر بدم که دیگه دارم رسما میرم!

حس میکنم با غم نبودنشون بتونم کنار بیام، اما از غم اینکه از نبودنم ناراحتن بی شک میمیرم! طاقت دیدن ناراحتی و اشکشونو ندارم! واقعا ندارم! -__-

رمز: همون همیشگی( داده میشود حتی)

  • Pokerface
  • دوشنبه ۲۰ شهریور ۹۶
  • ۱۵:۱۵
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

هعی!

خودمم میدونم همه حضورمو، فضای وبلاگمو، همه چی شده انرژی منفی!

ولی چقدر بعضی شبا دلگیرن:(

خبـــــــر از چشـــــم خـــودش داشــــت اگـــــــر
میفهــــــمید ....
"حـال مـن، بعـــد نگــاه تو ســـــرودن دارد"
موضوعات
نویسندگان