همیشه از کویر لذت میبرم و شاید بزرگترین دلیل آن ،همان سکوتی باشد که انسان در آن غرق میشود.

و امروز دوباره...من غرق در سکوت شدم...

همراه چند نفر از دوستان به دل شن های نرم کویر زدیم و تپه های بزرگ و کوچک را طی کردیم:)

بهترین حس زمانی است که پاهایت را از زندان کفش ها بیرون می اوری و روی خاک میگذاری،همان موقعی که خنکای آن تااعماق وجودت را سِر میکند.

اولین لحظه تنها گرمای مطلوب خاک در اثر تابش خورشید حس میشود اما تا به خود امده ای پا تا زانو در خاک فرو رفته و خنکای آن در وجودت رخنه کرده است:)

وصف صفای کویر ناگفتنی است،طبیعتی که تا چندی پیش بکر و دست نخورده باقی مانده بود.

از قشنگی های گذشته ی کویر این بود که وقتی در اعماق سکوتش گم میشدی فقط تو بودی و تو و هوهوی باد که با سکوت مطلق در تناقض واقع میشد و من از شوق این که روی تپه ی خاکی روبرو هیچ ردپایی نیست به سمتش میدویدم تا اولین اثر پا از آن من باشد:)

اما حالا همه چیز فرق کرده است،خبری از سکوت نیست،انسان ها دوباره طبیعتی بکر یافتند و ای وایِ من که چه ها نکردند،وقتی زیر اسمان ابی، روی شن ها موهایم را رها میکردم و تنها به خنکای خاک فکر میکردم هرلحظه صدای موتورها و ماشین های تفریحی از دور به گوش میرسید،جلوتر که میرفتم هر لحظه بطری های رها شده در طبیعت ذهنم را اشفته تر و خون را در رگ هایم به جوش می آورد و تعصبی که نتوانستم مانعش شوم باعث شدتا بدون دستکش مشغول به جمع اوری زباله ها شوم.بگذریم...این سفر خالی از لطف هم نبود،تنها تصور اینکه از بالای تپه ی ده_دوازده متری سُر بخوری و پایین بیایی لذت بخش است ؛تجربه اش که بماند....

یا اینکه دست در دست دوستانت صحرا را با پاهای برهنه قدم بزنی، یا با دوستی بر بلند ترین تپه منطقه بنشینی و از مهم ترین مسئله ها و اشفتگی های روزانه اش با خبر شوی.بحثی که باد هم با صدای هوهو همراهش شده بود بحثی بین ازادی و تعلق،ایا ازادی محض خوب است یا تعلق؟بنظرمن که موردی بین این دو مورد چون تعلق بعضا میتواند بسیار لذت بخش باشد،نظر شما چیست؟

از دوست داشتنی های امروز:

1.با دوستات انقدر جیغ بزنی و اهنگ بخونی که وقتی رسیدی خونه حتی نتونی حرف بزنی

2.کل مسیر رفت و برگشت رو تو اتوبوس برقصی(جمعا4ساعت رقص:))

3.با دوستات بشینین و عروسی همدیگر و تصور و کنین و از ذوق غش کنین:)

4.حس خوبِ دورهم بودن با دوستا بعد از یه مدت طولانی

5.حس خوب قلقلکای پری

6.خندیدن به اینکه ددی حیدر(از بهترین رفیقای مدرسه) توسط گاو لیس زده شد

7.ناهار خوردن دورهمی

8.دیدن اتحاد دوستات وقتی مدرسه نمیخواد اجازه بده یه سریا برن اردو

9.دیدن اینکه تلاشت واسه جمع اوری زباله شد الگو واسه بقیه ،بقیه بهت پیوستن

+درموردِ مورد 6باید بگم که به ددی حیدر قول داده بودم از این پست بی نصیب نمیمونه اما قرار بود لینک وبشم بذارم که ابرو داری میکنم و نمیذارم:دی!