این هفته هفته ی نسبتا خوبی بود و با همه خوبیاش گذشت!

امروز که مثلا 5شنبه بود قرار بود برم ثبت احوال که بالاخره کارت ملیمو بگیرم:/ که اصن نزدیک بود اونجا بااین خانومه که مسئولش بود دعوام شه:/ لعنتی دوهفته ست دارم کل 5شنبه صبحمو میذارم میرم ثبت احوال انقدر شلوغه که نمیتونی اصن حتی نزدیک باجه بشی:/ تازه امروز که یکی از نیروهاشونم قهر کرده بود رفته بود:/ بعد خانومه میگه خب شما فیشتو بذار شنبه بیا بگیر:/ مطمئنم گمش میکنن حالا،از روی همین مطمئن بودن بهش چند سری گفتم مطمئنی گمش نمیکنی؟میخوای فیشو بدی به خودم؟گفت نه پیش من باشه جاش امنه:/ بنده زیر لب فرمودم:آره ارواح عمت:/ که بعد مامی کلی دعوام کرد که زشته و اینا:/ منم ادم شدم مثلا:/ اره ارواح عمم

بعدش ازونجایی که هفته رو دپ بودم مامانم پیشنهاد داد بریم بازار:/ فک کرده من مث بقیه دخترام دپ میشم منو ببره بازار حله:/منو اینطور موارد باید با 4تا خل تر از خودم بذارن تو یه اتاق در بسته انقدر دورهمدیگه بخندیم تا بمیریم بلکه روحیه امون بیاد سرجاش:/ اصن فقط حال دپت وقتی میتونه خوب شه که با دوستاتی:) اونم دوستای من:) یکی خل تر از اون یکی:)

خلاصه بعد از خرید شلوار و کفش زورکی:/ تصمیم گرفتن بریم پارک:)

اول بار که خواهرم رفت سمت زمین بازی یادم به بچگیام افتاد:) که انقدر واسه بازی عجله داشتم که نمیرفتم از در برم تو همیشه از رو حصار میرفتم تو:) همه بچه ها همینکارو میکنن هنوزم:) یهو یه حسی از ته وجودم گفت ایندفعه هم از روی حصار برو:) باز اون شخصیت قراردادی درونم گفت نه زشته:/ و از در رفتم نشستم کنار مامانم:) یهو دیدم بابام از حصار اومدتو:)) بهش میگم بابا زشته چرا از در نیومدی؟ میگه بیخیال مگه چندسال زندم که بگم زشته میخوام از حصار بیام:) دیدم زندگی اصلی رو اونا میکنن،اون چیزی که ما میکنیم زندگی نیست والله

خلاصه بعد برام گفت که اره یادش بخیر بچه که بودی خودت که از حصار میومدی هیچ منو مامان هم مجبور میکردی از حصار بیایم:) و نهایتا دستم و گرفت و مجبورم کرد مث بچگیا از روی حصار برم تو:) 

یه حس خیلی خوبی داشتم:) که چقدر خوبه بچه اولیم:)چقدر خوبه از بدو تولدت مرکز توجه همهههه بودم تالان:) یه لحظه به خودم بالیدم واسه داشتن همچین خونواده ای:)که کوچکترین اختلافی نیست بینمون:)همه دنیاهم که ضدمون بشه باز میدونم خونوادم هستن:)و از شدت خوشحالی نزدیک بود گریه کنم:)

بعد تازه بابام میگه بریم کباب؟بهش میگم ما که هر جمعه میخوریم بذار دیگه فردا بخوریم:) میگه از کجا معلوم یهو همین امشب مردیم بذار الان بخوریم فردا هم دوباره میخوریم:) گفتم که اونا زندگی میکنن:)

شاید این هفته کلش هفته ی بدی بود و من تو کل هفته به خودم این فکر که هفته خوبه رو تحمیل کردم:) اما این 5شنبه ی اخر جبران همه ی بدیا بود:)

زندگیاتون شاد

+30هفته دیگه مونده:)