حسی که من بعد از ۱۱و نیم ساعت درس خوندن در طول روز نسبت به خودم دارم، مث اینه که تمام دارایی هام رو توی یک روز ازم دزدیده باشن، و من شب بخاطر ناراحتی از دست رفتن کل زندگی ای که واسش تلاش کرده بودم، میرم بار و بی حد و مرز میخورم و مست میکنم. و اخرشب حتی هیچ ایده ای ندارم که باید کجا برم؟ خونه ای دارم اصن یا نه؟

من بعد از اون همه ساعت درس خوندن، وقتی در اخرین کتاب رو میبندم، به روبروم خیره میشم و به این فک میکنم که کاش میشد به چیزی فک نکرد، اما ذهنم تازه شروع میکنه به فکر کردن راجب اینکه اگر مغز هم مثل کامپیوتر فن داشت چه پیشرفت قابل توجهی میتونستم بکنم تو افزایش ساعت مطالعه. میدونین ممکنه حرفای نامفهوم بزنم چون در حقیقت همین الانشم بعد از یازده و نیم ساعت مطالعه یه ادم مستِ از دست در رفته ام. 

میدونین شاید جدا لازم نباشه این فشار، منظورم اینه که مثلا وقتی به زندگی مهسا نگاه میکنم، میبینم اونم یه دختری همسن منه، اما انچنان در قید و بند کنکور نیست(شایدم اصلا نیست نمیدونم) و داره کارایی رو میکنه که دوست داره! یا حتی اگر فراتر از اون بریم امید هم نمونه بارزه آدمیه که پا پس کشید از عرفی که جامعه تعیین میکنه برامون. جامعه میگه باید درس بخونی، کار کنی، پولدار باشی تا پرستیژ داشته باشی. عه چه عالی پس خودمو پاره کنم که پرستیژ داشته باشم. ولی یکی مث امید میگه خب به درک که پرستیژ داره. دوسال اخر دبیرستانش رو هرچقدر پیش مشاور و اینور و اونور بردنش که درس بخونه، نخوند. داستان نوشت، کتاب خوند، و هرکس میدیدش میگفت علافه! ولی همون آدم علاف داستانایی مینوسه که واقعا تحسین برانگیزن، و همون آدم رتبه سوم جشنواره خوارزمی شد. (پس میشه بدون قرار گرفتن تو چارت اموزشی مسخره اموزش پرورش پرستیژ داشت). اون دنبال کاری رفت که دوستش داشت و موفق شد. و نمونه بارز یک انسان عاقله. و من نمونه بارز یه انسان احمقم که پا پس کشیدم از علاقمندی هام صرفا واسه اینکه یه موجودی باشم که مورد قبول عرف جامعه ست، و جامعه پذیرای اونه، صرفا واسه اینکه از این کشور لعنتی برم.

نمیدونم چی درسته چی غلط ولی میدونم که از این چند میلیارد ادمی که روی این کره خاکی دارن زندگی میکنن، کمتر کسی پیدا میشه که تو فیلدی مشغول باشه که ازش لذت میبره.

من یازده و نیم ساعت درس میخونم و بعدش جنازه ای بیش نیستم. اما زمانی که جشنواره خوارزمی شرکت میکردم، در طول ۴۸ساعت شاید جمعا ۶ ۷ ساعت میخوابیدم ولی همچنان با تمام قوا کار میکردم و اثری از خستگی تو وجود من نبود، چون کاری رو میکردم که دوست داشتم. چون من واسه اون کار ساخته شده بودم.

دلم میخواد یکی از این لباس خلبانیا بپوشم، بهم اچار و اینطور چیزا بدن، بگن فلان قطعه هواپیما خراب شده برو تعمیرش کن، و من سااااعت ها بدون خستگی مشغول باشم، و بعدش با چهره روغنی لبخند بزنم به اثر دستای خودم.

دلم میخواد میرفتم مکانیک میخوندم و دستگاها و قطعاتی طراحی میکردم و میساختم که به واسطه اونا معروف میشدم. دلم میخواست میرفتم نرم افزار میخوندم و شرکت میزدم و اونقد شرکتمون معروف به نواوری میشد که منو یار که مدیرای اون شرکت خواهیم بود هم معروف میشدیم. دلم میخواد مث استیو جابز رو قطعه به قطعه موبایل یا هر چیزی که میساختیم ماها حساسیت به خرج میدادم و بعد بهترین محصول رو وارد بازار میکردم. دلم میخواد استارت اپ شرکت میکردم. یا برای کارای بازرگانی شرکتم تلاش میکردم، این کشور اون کشور میرفتم با شرکتای بزرگ قرار میبستم، پروژه های سنگین برمیداشتم.

سفر زیاد میرفتم، اونقدری که وقتی میگن مثلا طرف رفته بارسلونا، چشمامو ببندم و سنگ فرشای بارسلونا و نسیمی که به صورتم میخورد یادم بیاد. دلم میخواد پر بکشم از این فضا. دلم میخواد برم. خسته شدم. این زندگی رویای من نیست.