۲ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

old friend

پست قبلی چون بیشتر از خاطرات بود ترجیح دادم اینو اینجا بنویسم

مژی رفت....

منو مژی از تابستون پارسال شروع کردیم به تحقیق براانتخاب رشته و نهایتا به این نتیجه رسیدیم که هردو بریم ریاضی....واقعنی هم تصمیمون این بود تا زمانی که جلسای هدایت شروع شد...تقریبا هردومون گم شدیم...حسای عجیب غریب داشتم....یه حس سردرگمی....ترس...تردید....

خب بین همه این حسا قضایای خوارزمی هم بود که منو مژی رو نزدیک به هم نگه میداشت...

ولی همین روزا بود که حس کردم انگار مژی علاقش به ریاضی هم تحت تاثیر منه....ینی بخاطر تاثیر پذیریش از من بوده....برا اینکه مطمئن شم یه مدت مژی و لیلا رو بیشتر تنها گذاشتم و بعد یه مدت دیدم که مژگان به شدت داره سمت هنر پیش میره....

مژگان از قبل هم استعداد توی هنر داشت ولی زیاد نشون نمیداد ولی از زمانی که رفت با لیلا خیییییلیییییییی بیشتر نشونش میده..بعلاوه یهو علاقش به مهران مدیری و احسان چندبرابر شد...و اینکه شروع کرد مث لیلا که کلا درمورد ضعفای کشور یا حتا ضعفایی که تو دوستیا هست تلخ و فاز سنگین حرف میزنه حرف بزنه........

برا همین نتیجه گرفتم که باید ازش دور باشم نمیخاستم بذارم تحت تاثیر من یکی حداقل تصمیم بگیره.....

ولی خب حس خوبی هم نبود....مژی و لیلا دوستای من بودن دوست نداشتم ازشون دور باشم..ولی خب شدم...خوبیش این بود که پری کنارم بود و تو خیلی قضایا با نظرات شبیه بهم...:)

درهرصورت بخاطر شخصیتی که داشت ترجیح میدادم بیشتر از بقیه کنارم باشه....:)

چون با توجه به تاثیر پذیری مژی میدونستم مژی و لیلا تا تهش باهمند....

و وقتی به پری فک میکردم بااینکه مدت طولانی ای نبود رفاقتمون رسمی شده بود ولی منم با پری یه همچین چیزی میخاستم...تا تهش باهم:)

ولی بااین حال فکر نمیکردم مژگان برا انتخاب رشته هم باز تحت تاثیر لیلا انتخاب کنه...البته هنوزم فکر نمیکنم اینکارو کرده باشه ولی اینکه مژی رفت تجربی باوجود اینکه تا اخرین دقایق تصمیمش به این بود که بیاد ریاضی یکم عجیب بود...من حتی بهش گفته بودم که خیلی به هدایت تحصیلیت توجهی نکن ولی خب دیگه...رفت تجربی

وقتی فهمیدم رفته تجربی یهو کلی خاطره هجوم اورد به ذهنم

رو پشت بوم و روزای بارونی....

رو حیاط مدرسه و روزای بارونی...

وقتایی که از کارو جواب ندادن جی پی اس خسته میشدیم و با هدفون لم میدادیم رو صندلیا و میرفتیم اون دنیا....

فلافل خوردنامون....

دعواهامون سر ریسک پذیریه من...

دعواهامون سر بی نظم بودن مژگان....

شوخیامون با زمانیان...

شبایی که تا 9مدرسه بودیم....

کافی میکسایی که منو مژی و زمانیان خوردیم....

خاطره هایی که منو مژی و گلسا و زمانیان داشتیم.....

روزی که تصمیم گرفتیم برا خوارزمی طرح بدیم...

اون ترامیسو هایی که وقتی داشتیم میخوردیم مژی گفت یا من یا مولود

من که میدونم دلت بااونه

ولی من با مژی طرح دادم

شب بیداریا مون

روزی که من رفتم فروغ پیش حسینی تعیین سطح بدم

استرسای روزای داوری

حمایتاش

خوش اخلاقیاش

هرررررررررررررررررررچی خاطره که باهم داشتیم یهو هجوم اورد به ذهنم

تازه فهمیدم راستکی این اتفاق میوفته که یهو طرف کلی تصویر از ذهنش رد میشه...

و تنها چیزی که اون لحظه تونستم بگم این بود که...

منو مژی چقدر برنامه باهم داشتیم

و مامانش با افسوس نگامون کنه......

نمیدونم الان باید خوشحال باشم یا ناراحت...

فقط امیداورم

هرجا تو هر رشته ای هست اون چیزی باشه که دلش میخواد

ولی امیدوارم تو مسیر درستی رفته باشه

big bang

هیچ دلیلی که چرا این چندوقت ننوشتم ندارم واقعنی....

فقط میدونم که یا حسش نیست یا چیزی برا نوشتن نبوده....

چون معمولا ترجیح میدم از حسام بنویسم تا از خاطرات....

دیروز رفتم سر دفتر خاطراتم بعد فهمیدم که...

من قراره بوده داوری مرحله استان رو تعریف کنم...خاطرات امتحانا رو هم قرار بوده بعدا تعریف کنم....اعصاب خوردیایی هم که یه خانومی درست کرد باز نوشتم بعدا تعریف میکنم....

ولی قبل انتخاب رشته حیفم اومد حسم و ننویسم برا همین رفتم سر دفترم...یکم نوشتم بعد دیدم که حسش نیست بقیه شو بنویسم...

خلبان تو شازده کوچولو میگفت مشکل اصلی بزرگ شدن نیست مشکل اصلی فراموش کردن کودکیه...شاید یه مقدار کودکی رو فراموش کردم که نوشتن برام سخت شده....بیان افکارم برام سخت شده....دیدن اشتباهای بقیه برام سخت شده.....

شایدم محیط تغییر کرده....درهرصورت سخت شده....

دوشنبه انتخاب رشته داشتم....نمیدونم چرا ولی شب قبلش کلییی استرس داشتم....عجیب بود برا من همچین چیزی...تازه وقتی عمو احسان ازم تست استرس گرفت خندش گرفت گفت تو که رو دست همه ریلکسارو اوردی.....

خب عموی گرام من ریلکس نیستم ولی دلیلی توش نمیبینم که همه نگرانیامو بگم که....

و ازونجایی که خیلی استرس داشتم طاقت نیوردم که13-14ساعت صبر کنم فردا شه به عمو امین پی ام دادم که اگه میشه الویتا منو برام بفرست....تقریبا یه ساعت بعد بابام صدام زد گفت بیا یه زنگ به عمو بزن ببین چیکارت داشته...و من زنگید به عمو

و ایشون فرمودند که اولویت اولت ریاضی....بااینکه سعی در حفظ ارامشم داشتم اخرش جیغ کشیدم....و بعدم صدا خنده ی عمو اومد و گفت اروم شو بچه...از ته تها هم صدا دلارام میومد که شیرینی یادت نره...اخه مادمازل شما اول خودت باید شیرینی بدی که فارغ التحصیل شدی:)

خلاصه کلا حسای خوبی هم که نسبت به این زن و شوهر دارم زیاده حسش نی بگم.....

من اینا رو مینویسم که چندسال دیگ خودم بخونمشون و حس خوب بهم بده

مسلما چندسال دیگه هم حس من به عمو همین میمونه

بعدش اومدم تل که دیدم عمو پی دی اف هدایت تحصیلی رو برام فرستاده دقیقا شبیه همونی بود که فرداش خانوم حکیمی نشونم داد...:)

بعدشم که رفتیم تولد مصطفی و خوش گذشت:)

ولی همه خسته بودن هیشکی نرقصید:)نمیدونم چرا ولی بعد اون قضایا به مصطفی که نگا میکنم خجالت میکشم....شاید رفتار اون اشتب بوده باشه ولی منم تند رفتم..ولی خب اونم اشتباهشو تکرار کرد دوباره...ولی خب بازم من زیاده روی کردم...

میخاستن تصمیم بگیرن این جمعه برن سد و به پیشنهاد من قرار شد اون جمعه برن که شب تولد منم باشه....:)

آخ جوووووون بعد مصطفی گفت علی هم میگم بیاد تنبک بزنه و سیستم ماشینشم هست....

چقدر خوش بگذره اونشب...البته اگ اقاجون اینا از مشد نیان و برینن به برنامه هامون....

روز بعدشم که با مامان رفتیم برا هدایت...مامان ایدا رو دیدم بعدشم مامان مژی

چقدر زن خوبیه مامانش

دوباره حالش ندارم بنویسم ولی هدایت و حیفم میاد ننویسم

بعدش ماماانم میگفتا مامان مژی بحث مولود و باز کرده بعد مامانمم گفته اره این دختره اصن یه حالیه مامان مژی گفته اره وقتی هم که مژگان بااین میگشت خیییلی یه مدت اعصابش خورد بوده و اینا و مامان ایدا هم تایید کرده

خلاصه نوبتم شد بریم هدایت

فرست خانوم حکیمی گفت خونوادگی اومدین هدایت؟

بعد گفت حدس میزنی اولویت اولت چی باشه؟منم که خب تقلب کرده بودم گفتم ریاضی گفت اره ریاضیه و اینا و دیگ گفت که از سال دوم دانشگا برو کار و مخصوصا تو رشته های مهندسی نباید فقط علمت اکادمیک باشه و اینا

بعد مامانم ازش پرسید خانوم حکیمی حالا خارج از هدایت تحصیلی و اینا بنظرتون برا مائده چی خوبه؟

بعد گفت چیزی که من از مائده دیدم اینه که تیپ برترش فنیه حالا بازم باید از اقای زمانیان پرسید

خودشم علاقه داره و هدایتشم که همینو میگه...شخصیتشم برا مهندسی خوبه ایشالا که موفق باشه و اینا....

دیگ بعدشم رسید به تشکرای کلیشه ای و اینا

بعدم رفتیم دفتر که دیگ جدنی فرم و امضا کنم و برم قاطی گایزه ریاضی بعد اینکه امضا کردم تازه یادم افتاد که تو فیلما موقع اینجور امضاها یکم فکر میکنن

چرا من مث گاوا یهو امضا کردم

بعدم بهم یه شکلات تعارف کرد خانوم سلیمانی

بعد خب دوس داشتم خودم بخورمش بااینکه زیاد کاکائو دوست ندارم بعد رفتم بالا برا کلاس رسپبری شکلات و گرفتم بالا گفتم دهنتونو با طعم ریاضی شیرین کنین یهو زمانیان شکلات گرفت

خب من یه چی گفتم تو چرا جدی میگیری

بعدم تبریک گفت برا مهندسی و اینا

درهرصورت بابت تصمیمم خوشحالم

حداقل میدونم تحت تاثیر نظر هیچکس و تحت تاثیر هیچکس نبودم برا انتخابم

ایشالا که انتخاب خوبی باشه


خبـــــــر از چشـــــم خـــودش داشــــت اگـــــــر
میفهــــــمید ....
"حـال مـن، بعـــد نگــاه تو ســـــرودن دارد"
موضوعات
نویسندگان