۹ مطلب در اسفند ۱۳۹۵ ثبت شده است

سال۹۶

یکی از بزرگترین نعمتایی که ما داریم اینه که ۹۵ داره تموم میشه
خداروشکر که دیگه این سال نحس داره تموم میشه و باز هم شکر که بازمانده های ۹۵ هستیم؛ میدونین که؟ این شانس بزرگ قسمت هرکسی نمیشه
از اونجایی که هنگام سال تحویل در جوار امام رضا (ع) هستم نمیتونم اونموقع بیام و کنار شما عزیزان باشم.
امیدوارم سال خوبی داشته باشین
سال نو پیشاپیش مبارک😊😊

+اگر قابل باشم از حرم امام رضا دعاگوتون هستم:)

Dear TVD

Last season of TVD 

The last episode

A serial that I would nvr forget it

And I know that I will miss it so much

TVD was

Oh no damn it 

I dont wanna say was

TVD is a serial which we grew up with

We live their lives

I mean the serial has become my life

And a few minutes ago

When I watched last episode of last season

I just cried and cried

I laughed; I cried; I feel love

Just with TVD

the best serial that I have ever seen

The best character that ever exists

Damon;Stefen;Elena

A family which was the creator of best memories in our minds
Its just soooo hard to say last farewell
But we have to keep going with out waiting forTVD
all the week
Without that wonderful feeling of watching TVD



Goodbye Dear TVD


کالکشنی ده ساله

همانطور که به شانه اش تکیه زده ام به دفاتری که در یک قفسه مرتب چیده شده اند خیره میشوم. دفاتری که روی آنها تاریخی زده شده است، اولین تاریخ برای ۹سالگی ام است و اخرینش همین امسال است؛ برمیخیزم و از بین بهترین کالکشن دنیا دفتری که رویش تاریخ خورده ۹۵ را میگشایم؛ این دفتر دقیقا مربوط به ده سال پیش است؛ دفتری که بیانگر دغدغه ها و فکر ها و اتفاقات سال ۹۵ است. برقی در چشمانش میبینم؛ انگار او حریص تر از من است؛ مشتاقانه دفتر را از دستم میقاپد و اولین صفحه را باز میکند؛ و پس چند دقیقه که بی توجه به من محو خواندن خاطرات است صدای قهقه اش فضا را پر میکند و با خنده میگوید:چقدر شما زن ها حسودین!
+چیشده مگه؟
-هیچی؛ تو اولین خاطره ی سال ۹۵ ات میزان تنفرت از زن عموت رو نوشتی که من اسمشو حسادت گذاشتم
من هم خنده ام گرفت؛ راست میگفت، هیچوقت در زندگی ام حسادت را حس نکرده ام جز در دوستانش افراد.
بااو همقدم میشوم؛دفتر را از دستش میگیرم و صفحه میزنم
از ذوقی گفتم که برای برنامه های تابستان داشتم؛ چه تابستان سختی را گذراندم تو سال ۹۵ خداییش!
صفحه ی بعد؛ بازهم مشکلات فرندشیپی اواخر فروردین ماه بوده که قصد کرده بوده ام این گروه مثلثی رفاقت را وداع بگویم.
چند قسمت بعدتر از خوارزمی گفته ام اینکه چطور محکم و با صلابت پیش رفته ام؛ اینکه به مرحله ی استانی رسیدم و رد شدم بخاطر اینکه در تصورشان نمیگنجید که در این سن چنین برنامه ای نوشته باشم
به مرحله ی انتخاب رشته رسید؛ دفتر را از دستم گرفت و گفت: اینجاش دیگه جذابه بده من بخونم
صدایش را صاف کرد وشروع کرد به خواندن
چه استرس ها که نکشیدم سر انتخاب رشته، نکند که نشود؟ نکند در این رشته موفق نشوم؟ نکند انتهای کوچه بن بست باشد؟ و نکند هایی که مثل اسید روح و روانم را در خود حل کرده بودند؛ چه برانداز ها که بخاطر انتخاب رشته نکردم؛ و تهش ریاضی را انتخاب کردم؛ رشته ای که در این لحظه و در این سن از انتخابش راضی ام و باید بگویم از بهترین انتخاب های زندگی ام بوده
شوق و ذوق مدرسه رفتن؛ حس خوب دیدن خانواده پس از ماها؛ استرس امتحانات، برنامه ریزی های تحصیلی، خاطرات سفر به تهران، دغدغه هایی که نمیتوان بیانشان کرد اما بودند و مثل همچنان از زندگی ام آویزان هستند
درگیری هایم برای مقاله و در همان زمان مشغولی فکرم بخاطر پذیرش یا عدم پذیرش چادر؛ و در آن دوران در قسمت مقاله سرافراز بیرون آمدم و برای چادر تصمیم نهایی نپذیرفتنش بود، چیزی که میفهمیدم خوب است و نیاز است، اما همه ی وجودم در مقابل پذیرفتنش مقاومت میکرد و سر آخر از عذاب انتخاب خودم را رهاکردم.
خاطرات بعدی، خاطراتی بودند بس تلخ، پنج یا شش صفحه پشت سرهم جای قطره های اشک روی شان مانده بود؛ سرم را در بر گرفت و آرام زمزمه کرد که "خوب شد تموم شد"
اما طعم تلخ آن لحظه ها دیگر برام تلخ نبود؛انگار که زهرماری بخوری که طعم عسل بدهد
اخرین خاطره ۹۵ گزارشاتی از سفر به مشهد بود، سفری که اینبار نه برای مقاله بلکه برای دیدن خانواده ام عازمش بودم. اخرین لحظه حین بستن چمدون خاطره را نوشته بودم و تهش آرزو کرده بودم ۹۶ انقدر مثل ۹۵ افتضاح نباشد.

دردفتر بسته شد.هر دو در فکر فرو رفتیم؛ دغدغه ها و ناراحتی هایمان در ده سال پیش مضحک بودند و بی شک اگر ده سال اینده دفتر خاطرات امسال را بخوانم باز هم خواهم گفت مضحک؛ در حالی که الان کسی جرئت ندارد به برنامه های زندگی ام توهین کند.
زندگی همین است؛ ده سال بعد حال امروزت برایت مضحک خواهد بود و دغدغه هایت بی اهمیت
لبخندی زد و اندکی به بالا خودش را کشید؛ همانطور که بر شانه هایش تکیه داده بودم گفتم: ده سال پیش اگر میدونستم خدا یه نعمت یه موهبتی به بزرگی تو بهم میده هیچوقت انقدر سخت نمیگرفتم
حقیقت محض است البته؛ اگر بدانی انتهای جاده کسی هست که با شوق به سمتش بدوی و در اغوش بگیری اش و دستانت را در دستانش قفل کنی مسلما زندگی راحتتر خواهد شد



اسفند۹۵
پایان

اولین تجربه

برای اولین تجربه سفر خوبی بود. نمیگویم عالی؛ برای این سفر عالی حیف است؛ شاید خوب هم کمی اغراق باشد؛ اما خوب بود و بزرگترین مزیتش یا بهتر است بگویم دلیل آنکه به جای خوب نمیگویم افتضاح، حضور دوستانم بود، خنده هایشان، و اینکه پس از هر خنده ای میگفتند:خدایا منو گاو کن. راستش را بخواهید اواخر سفر خودمان هم باور کرده بودیم که عقل نداریم وبسیار راحت به زندگی میپردازیم.
راستش اولین بار بود که مسافرت میکردم اما هدف تفریح نبود، و فکر نمیکردم مسافرتی که تفریحی نیست سخت باشد اما بود.سخت گذشت، لحظه به لحظه اش، روزهای سخت و تلخی  سپری شد.
علیرغم تمام مشکلات مقاله مان قبول شد، و در ازا تندیسی گرفتیم که ارزش مادی نداشت، اما نماده یک دنیا تجربه و تلاش  بود. اما مبحثی که مرا آزرد و حتی باعث شد لحظه ای به این فکر کنم که اگر روزی از ایران رفتم هرگز برنخواهم گشت، تبعیض بود، بی عدالتی بود و ..
نمیدانم در پست های قبل گفته ام که ارائه مقاله کجا بود یا نه، ارائه مقاله مشهد بود، نود نفر دانش اموزانی مثل من تلاش کرده بودند برای این مقاله، اما از بین شصت مقاله ی برگزیده برای داوری حضوری، فکر میکنم انگشت شمار بود تعداد مقالاتی که از نظر کیفیت و سطح علمی بسیار بالا بودند، بقیه تیم ها و گروه ها از نظر من عملکرد ضعیفی داشتند، در واقع برای دانش اموزی در سن آنها این عملکرد قباحت داشت. بگذریم، روزهای سختی بودند، اما به من درس هایی دادند که یاد گرفتنشان بدون این سفر یک دنیا زمان میخواست.
رفتیم، استرس متحمل شدیم، حرص های زیادی نوش جان کردیم، دفاع کردیم، با داوری مثل ماه آشنا شدیم و سپس مثل همیشه دست پر برگشتیم. برایم سخت است شکست؛ امیدوارم هیچگاه مجبور نباشم با سرافکندگی از شکست هایم سخن بگویم. اما حتی اگر در این مقاله شسکت میخوردیم، تجربیات و خاطراتی که به جا ماند، درس هایی که محیط رقابتی به من داد همه و همه یک دنیا پیروزی محسوب میشدند.
دیگر نمیدانم از چه بگویم، این سفر پر از خاطره بود، اما حوصله ی نوشتن نیست، در واقع حوصله اش هست، حس تایپ کردن نیست، شنبه از سفر بازگشتم، قصد داشتم زودتر از این ها پست بگذارم، اما روحم خسته بود، و نیاز به زمان داشت، زمانی برای دور بودن از فضای مجازی، زمانی برای دور شدن از خستگی ها. دلم میخواست عکس تندیس را بگذارم اما از آنجایی که حس آپلود عکس هم نیست منصرف شدم:)

+چخبـــــر؟حالتون خـــوبه؟ فکر نمیکردم یه روزی انقدر به دوستای مجازی وابسته بشم، اما الان وابسته و دلتنگم:)

مسافر غریب

نمیدانم چندمین سفری است که در آن تنها هستم، نمیدانم تابحال چند بار تنها به دل جاده ها زده ام، فقط میدانم که اینبار متفاوت است، میدانم که اینبار برای تفریح نیست، حتی تنها هم نیستم، دوستانم همراهان همیشگی ام اینبار با من در این سفر همقدم میشوند.

اما یک جای کار میلنگد، استرس ندارم، از سوال های داور نمیترسم، از مشکلاتی که حین ارائه و دفاع پیش می اید هم نمیترسم، دیگر آبدیده شده ام، تمام این مراحل را از بر هستم، اما اینبار حس عجیبی دارم، حسی که فکر کنم او را غربت نامیده اند، غریب نیستم، آنجا عزیزترین کسانم را میبینم، اما عجیب است، همه چیز عجیب است، شاید اصلا تشخیصم اشتباه بوده است، شاید غربت نیست، هر چه که هست ناآشناست، برایم غریب است، و من از داشتن این حس خوشحالم، بودنش نگرانم میکند، اما نگرانیِ شیرینی است. بگذریم، حالا که حتی قادر به توصیفش نیستم حیف است توضیح اضافه؛ شاید شماهم تجربه کرده باشید این حس را، اینکه بعضی چیزها آنقدر قشنگ و خوب هستند که چون کلمات قادر به توصیفشان نیستند، سکوت را بر کلام ترجیح میدهی و آنرا در عمیق ترین قسمت وجودت تنها برای خودت نگاه میداری.فکر کنم این هم از همان حس هاست، اگر تجربه کرده اید که خوشبحالتان، اگر هنوز تجربه نکرده اید، سریع اقدام کنید، من جمله حس هایی است که تجربه اش به دنیا می ارزد.



امشب یکی از بهترین دوستام اومده بود خداحافظی و این حرفا، بعد راجبِ یه موضوعی میخواست مشورت کنه، همین که گفت چه کاره اشتباهی کرده شروع کردم دعواش کنم که چرا قبلش به من نگفته، با یه لحن کامل جدی و عصبانی بهش گفتم : بهت میگم تو چشمای من نگا کن

و اون با لحن خیلی مظلومانه ای برگشت گفت:مامانت میدونه؟

+چیو؟

-اینکه چشمای دخترش دنیامه

چند لحظه هنگ کردم، بعد هیچ کلمه ای یافت نشد که بگم، هرچقدر توی ذهنم  سرچ میزدم تهش میزد نات فوند، رسما گیج و منگ نگاش میکردم، همه تمرکزم از بین رفت. و بعد به این فکر کردم که اگر پسر بود یحتمل پس میوفتادم. 😂😂😂اخه لعنتی وسط بحث جدیِ من این چه حرفی بود؟


امشب از همه ی واقعیا خدافظی کردم، از شما مجازی ها هم که از واقعی ترین های زندگیم هستین باید خداحافظی کرد.

پوکر به سفر میرود، اما باز خواهد گشت، به زودیِ زود. تا درودی دیگر بدرود.



یه دنیا خوشبختی تو راهه....

همیشه که نباید بدی ها رو به اشتراک گذاشت،گاهی اوقات هم باید خوشی هایی رو که از ته دل حسشون میکنی رو به اشتراک بگذاری.
توی چندتا پست قبل گفتم که یه کار پژوهشی شروع کردم و سرم شلوغه و اینا، شبی که قرار بود مقالات رو ارسال کنیم، برای همه ی تیم ها گزینه ی ارسال مقاله وجود داشت ولی برای ما نداشت. سایت برامون بسته شده بود و استرس به حد مرگ رو تجربه کردم اونشب، از شدت استرس فکم قفل شده بود، تااینکه با کلی تماس و چک کردن سایت نهایتا سایت برامون باز شد:)
مقالات رو ارسال کردیم و تقریبا یک هفته کارمون چک کردن سایت بود تااطلاع دادن که امروز نتایج رو اعلام میکنند.امروز همه ی زمان استراحتای بین کلاسا رو میرفتیم سایت که چک کنیم نتایج رو زدن یانه، دیگه ناامید شده بودیم که رفتم کلاس زبان یهو دوستم پرید بغلم با جیغ و داد که هر دوتا تیممون قبول شدند:))))))))))))
و من به حدی خوشحالم، که دیگه جیغ و داد و آهنگ شاد پاسخگو نیست، دیگه نمیتونم تخلیه شون کنم و نمیدونم چه کنم؟
فقط میدونم که باید کوله بار ببندم واسه مرحله حضوری برای مشهد:))))
فقط میدونم که یه سفر خوب با دوستام خواهم داشت:)))
انشالله یه روزی بیام خبر قبولی مرحله حضوری رو بدم:))))))
پوکر فیس شاد است:))) پوکر فیس دیگر پوکر نیست:)))))😍😍😍😍😍😊😊😊😊😊😎😎😎😎😎

+ارادت خاص خدمت سرور خوبا که قسمت کرد زیارتشو:)😍😍

سوتی

یه تصمیم باحالی گرفتم،که فکر نکنم فعلا بشه عملیش کرد.

تصمیم گرفتم که یه وب بزنم، سوتیای خودم، رفقام ، بیانیا همه رو بذارم داخلش،حتی بقیه هم سوتیاشون رو بنویسن که شِر کنیم همه دور هم بخندیم؛ کلی هم شاد کننده ست. خودِ من وقتی کسی میخوره زمین باید از شدت خنده از کف زمین جمعم کنند؛ حالا تصور کنید دیگه سوتی ها چقدر باحال خواهند شد. ولی خب وب رو نمیتونم فعلا بزنم چون نمیتونم آنچنان جهت جمع آوری فالور و اینا تلاش کنم. فعلا تو وب خودم میذارمشون:)

سوتی 1:

امروز با دوستام رفتیم کافی شاپ؛ موقع برگشت دونفرمون رفتیم داخل آسانسور ، کافه هم طبقه 5اُم بود، به طبقه دوم که رسید دو تا پسر اومدن داخل؛ خانومِ داخلِ آسانسور فرمودن: لطفا مانع بسته شدن درب نشوید.

پسره:چشم خانوم.

هردوشون اومدن یکم عقب تر و دوباره خانومِ:لدفا مانع بسته شدن درب نشوید،مرسی اه

دوباره دوتاشون اومدن عقب  و هی فرآیند ادامه داشت؛منم بسیار عجله داشتم؛ بدین منظور با یه حالتی که سعی داشتم آرامشم رو حفظ کنم فرمودم: بیا عقب دیگه:/

حالا مسخره بازیاشون شروع شد

اولی:یا قمر بنی هاشم    دومی:یا خدا خانوم اعصاب نداریا چشم اومدیم عقب

تو حلق ما وایساده بودن و باز خانومِ میفرمود: بابا میگم مانع بسته شدن درب نشوید

دوباره شروع شد

+باور کنید مورد منکراتیِ که نمیذاره بریم

++خانوم شما که اعصاب نداری بهش بگو بذاره بریم شاید ترسید قبول کرد

بعد منم که دیگه این حجم از مسخره بازی رو بر خودم برنمیتابیدم از بینشون رد شدم از آسانسور رفتم بیرون با رفیقم

همون موقع آسانسور بسته شد😂😂😂😂😂

ینی مونده بودم چی بگم،آخه آسانسور لعنتی اگر کسی هم مانع بود اونا بودن ما که ته ایستاده بودیم

یهو درب آسانسور باز شد، پسر گردنشو اندازه زرافه آورد بیرون و فرمود:دیدی گفتم مورد منکراتیِ😂😂😂😂😂

و بعد رفت.....

یعنی تو افق محو شده بودم،داشتم به بدبختی خودم میخندیدم که دیدم فروشنده مغازه کناری هم داره بهم میخنده😂😂😂😂😂

نتیجه گیری: هیچوقت سوار آسانسور نشید با یه پسر، با پسرا هم دسته!

مقاومت

همیشه که نباید قوی بود،گاهی هم باید شکست،همیشه که نباید مقاومت کرد،گاهی باید گذاشت و رفت.

گاهی قلبت سنگین میشود، نفس هایت به شمارش می افتند، و لبخند میزنی که اینبار دیگر تمام است،تیر خلاص زده شده است.

در خلسه ی مرگ و زندگی دست و پا میزنی، تمام بدنت به سمت چپ خم میشود، برای بلعیدن اکسیژن به دامن در و دیوار چنگ میزنی، و بعد از چند ثانیه بوق ممتدی که در سرت پخش میشود و قفسه ی سینه ای که بالا و پایین میشود،زنده است،او زنده است.

نجاتش دادند،دکتر های میگویند نفس کشیدنش را مدیون رفیقش است، خودش هنوز در امواج سردرگم است، نگاهی به ساعت میکند ،لبخند های رفیقش در ذهنش نقش میبندند، حرفای دکتر را به یاد می آورد، و ذهنش به سمت ثانیه های قبل بوق ممتد پرتاب میشود.

او آمده بود، مرد روز های سخت آمده بود،مرد نبود اما مردانگی را به خوبی از بر بود، ثانیه های قبل ،صدای خنده هایش،صدای مرسی اه گفتن هایش ، نجاتم دادند، حضورش ، آغوشی که از دور وعده اش را داده بود.

صدای پزشک در سرش پیچید، التماس کرد رهایم کنید، مرا با مسکن نگاهش تنها بگذارید؛ اما پزشک مصمم بود، چشم گشود ، اوهم آنجا بود مرد ترین دخترِ دنیا آنجا بود ، دلش آرام گرفت.دکتر هم آرام گرفت، با طمانینه پرسید چه شد دخترک؟ چه بر سر دختر روزهای سخت آوردی؟دخترک لبخند زد، دلش میخواست تعریف کند، از سرگذشت دختر روز های سختی، از رفیقی که نجاتش داد، لب هایش را گشود، با زبان بر لبانش کشید، صورتی ملیح تحملش بهتر از سفیدِ خشک بود:

+از کلاس باز میگشتم،حال خوبی نداشتم، در بین تلاطم آدمها سر در گم بودم، آنها در پی چه میگشتند؟ موزیک پخش شد، و در دنیای خودم گم شدم، دنیایی که دیگر رنگ دنیا را نداشت، رنگ زندگی را نداشت، پر از آشوب به ساعت نگاه کردم،آه خداروشکر تا نُه هنوز زمان مانده،و آرام سرم را بر شیشه ی یخ زده گذاشتم، در آن فکر پر از آشوب تصویر خنده های او نقش بست، خودش بود، درمان حالم، صحبت کردن بااون قطعا حالم را بهتر میکرد؛جناب دکتر خودتان قضاوت کنید، من از فکر نبودنش در خلسه ی مرگ و زندگی بودم،دستانم میلرزید و ناگهان اسمش درخشان شد و آن کلمه ی شیرین نمایان شد "online". جناب دکتر در آن لحظه ها به بوق ممتد نزدیک تر میشدم و او برای نجات دادنم بیشتر دست و پا میزد، و سر انجام در آرامش وجودش به زندگی بازگشتم، این بود مرگ دختری که شما متعجب جویای دلیل زنده ماندنش هستید.جناب دکتر من در آخرین لحظه با شعری که او در گوشم زمزمه کرد زنده ماندم: تو ک منظوری و مقصود دل ما،تو نرو.

- زندگی آدم ها هم عجیب شده است، یکی با قوی ترین مسکن های تجویزی آرام نمیگیرد، حال تو با صدای رفیقت به زندگی بازگشتی؟

+جناب دکتر،صدایش هروئین است، وقتی چند لحظه به صدایش گوش فرادهی غرق در آرامشی ابدی میشوی

- مرخصش کنید،مرخصیِ ابدی،به شرطِ خوشیِ ابدی،کنار رفیقِ ابدی.... :)


تو که مقصودی و منظور دل ما؛تو نرو


مرد ترین دختر دنیا: se-noghte.blog.ir

لحظه شماری.......

زندگی فقط یکماه دیگه و لحظه شماریِ سال تحویل..........:)

صدای اون تانکِ و آغاز سال یکهزارو............

صدای خنده های همه:)

عیدی هایی که از لای قرآن پدربزرگ میده.......:)

به همه ی این موارد بوی شب بوهم اضافه کنید:)))))

هوای خوب عید رو هم:))))

بغل کردنِ خونواده رو هم:)))))

امیدوارم 96سال خوبی برا هممون باشه:)

مث داداشش 95 نباشه:)

یکماه دیگه به این موقع داریم لحظه شماری میکنیم سال تحویل شه:)) 13روز تعطیلی:)) خوشی:))

البته برا من یکم استثناست،اینجانب از الان دارم لحظه شماری میکنم:)


الان صرفا جهت فوش خوردن بیشتر به شما پیشنهاد میکنم لحظه ای به یه لیوان شربت بهارنارنج زیر درخت پرشکوفه فکر کنید:))) الان نفس بکشیــــــــــــــــد:)))))) هوای بهاری تا عمق ریه ها رفت:)))))

خبـــــــر از چشـــــم خـــودش داشــــت اگـــــــر
میفهــــــمید ....
"حـال مـن، بعـــد نگــاه تو ســـــرودن دارد"
موضوعات
نویسندگان