۱۳ مطلب در مهر ۱۳۹۵ ثبت شده است

هفته نوشت قاطی_پاتی 2

باز هم پوکر فیس و هفته ای با یه عالمه سوتی و خنده و اینا

تو کلاس زبان من، فقط من و یه دختر دیگه هستیم که جدیدا بهشون اضافه شدیم بقیه از قبل بودن حالا روی ما لقب گذاشتن اون دانشجوی پزشکیِ برا همین بهش میگن خانوم دکتر و منم بهم میگن ریاضیدان:/

اصن این دختر محشرههههه ینی اولین دختریِ که من انقدر با اخلاقش فان دارم ینی همه علایقش مث خودمه:)بچه بوشهرِ جدا دمِ همه بوشهریا گرم اگه همتون مث همین هستید خیلی خوبید پس اصن این خانوم دکتر نفسِ منِ

سرکلاس نشسته بودیم با خانوم دکتر که یه تیکه از جمله ی کتاب این بود که من فردا به این موقع کنار بیچ هستم و اینا:)) بعد من گفتم که منم بیییچ میخوام بعد دیگ هردومون شروع کردیم از بییچ حرف زدن و اینا و نهایتا گفت که اره کنار دریا بشینی و افتاب بگیری و اینا و منم گفتم اره تازه بوی فرندتم باشه بعد اولش کلی خندیدیم هردومون بعد گفتم البته اینجا نه بیچش به درد میخوره نه بوی فرندش:/ اونطرف باید ساحلشو با بوی فرند رفت بعد هردومون یه مدت در سکوت گذروندیم یهو هردومون باهم گفتیم عای ام سینگل😂😂😂😂😂😂😂

حالا همه اینا در حینی بود که تیچر هی میگفت هییس نمیفهمم چی جواب میدن بقیه و اینا:/

و در نهایت به این نتیجه رسیدیم اصن مادوتا نیمه گمشده همیم،ینی هردمون ادمایی هستیم عاشق حرف زدن و اجتماعی و اینا و کلا عاشق زندگی مجردی و بیخیال بودن و مسافرت و اینا، در کل در اینده قرار شده هردو سینگل بمونیم بعد بریم اروپا ویلا بخریم هی پارتی بگیریم،بعد تازه هردومون طرفدار فیلمای امریکاییم میشینیم باهم توصیفش میکنیم و هی هر دفعه سرش بحث میکنیم،

بعد امروز هم یه برنامه ای گذاشته بودن که مامانا 2/5به بعد بیان مدرسه که اولا جلسه بود و بعدم یکم این دورهمی و اینا از بی مسئولیتیِ دخترای حالا نسبت به خانه داری کم کنه

خوووووب بود در کل دبیر کلاس ششم رو دیدم اصن فکرشم نمیکردم ببینم بعد همه با مامانا سر یه سفره نشستیم اش خوردیم و اینا:) و ظرف هاشم باید دخترا میشستن:/ ما یه سری بدبخت فلک زده ایم اصن:/ ولی در کل جَوِش خوب بود تازه افسار چاووشی رو هم گذاشته بودن و این شد که یادم افتاد به استارت آپِ اسفند ماه پارسال،چقـــــــدر خوب بود اون سه روز،اون سه روز یه بخشی از زندگی منه که من یه روزی اسممو یادم بره اون سه روزو یادم نمیره اصن عااااااالی بود:)))

و چقدر دلم برای اقای زمانیان تنگولیده:(((( اونروزا هی غر میزدیم بهش که تو خیلی کار به ما میگی و اینا ولی امروز که بحث شد دیدم فقط من نیستم که دلم واسه اقای زمانیان(مشاور طرحای خوارزمیمون) تنگ شده همه دلمون برا مدرسه قبلی و اقای زمانیان و مدیرمون تنگیده:))

و اییییین بود هفته نوشتِ قاطی پاتیِ من:)

میدونم طولانی بود و بی محتوا سوووو پلیز فوش ندید:))

+سوتی های پری هم که همچنان پیوسته و متداول روزی یکی اتفاق میوفته:دیییی

+33هفته ی دیگه باقی مونده:)

نظام

من میدونم با نوشتن این پست تغییری نمیتونم توی وضعیت جامعه بدم چون هیچ چیزش به من بستگی نداره ولی بعنوان کسی که توی این نظام داره رشد میکنه واقعا بنظرم جالبه که دیدگاهم همه گیر بشه،
بحثی پیش اومده بود سر اینکه چرا جوِ دانشگاها انقدر داغونه و ملت دانشگاه و با جای دیگه اشتباه میگیرن و تازه 4سال دانشجوییشون میشه زمان تفریحو خوش گذرونی و روابط و یه سری از این بحثا
خب مسلما دیدگاه های متفاوتی وجود داشت،اما همه سرِ یه موضوع اتفاق نظر داشتند وقتی که 12سال طرف هیچ گونه رابطه ای با جنس مخالف خودش نداشته و براش تفهیم شده که مثلا اقا پسر اون دخترای جامعه تو چند دسته برات طبقه بندی میشن یا خواهرتِ یا مادرتِ یا از دخترایِ فامیلِ یا در غیراینصورت شما هیچگونه ارتباطی نمیتونی باهاش داشته باشی که خب در اکثر مواقع دوستی های پنهانی و اینا پیش میاد:/ برای ما هیچوقت تفهیم نشد که اون پسر یا دختر میتونه نقشِ دیگه ای غیر از bf/gfبرات داشته باشه ،تا بزرگتر شدیم و یه سریامون فهمیدیم ویه سریامون هر روز کور تر شدن:/
بعد موضوع بحث شده این بود که خب چیکار کنن بذارن دختر و پسر از اول باهم باشن؟ یه سریا میگفتن نه اصن همون دانشگاها هم باید جدا بشه که خب تهش چی؟چند روز دیگه میخوای بری تو جامعه و حتی بلد نیستی یه ارتباط کلامی ساده با طرفت داشته باشی یا در مواقعی بتونی از حقت دفاع کنی حداقل دانشگاه اینا رو یاد میده،یه سریا میگفتن که نه بهتره کلش باهم باشن تا جا بیوفته بین همشون اینکه میتونن باهم دوتا دوست معمولی باشن یا باهم راحت ارتباط برقرار کنن،
اما خب هرچقدر که بهش فکر کردم دیدم که بنظر من اصن یه راه وجود داره:اونم اینه که نریم مدرسه و اینا کلا همش تو تابستون باشیم:دی
این بخشش که شوخی بود ولی بنظر من ابتدایی تا دبیرستان باید باهم باشه چون اون موقع بچه هاتفاوتی بین جنسیت قائل نیستن درنتیجه میتونن یاد بگیرن که همونطور که راحت بایه دختر ارتباط داری با یه پسر هم میتونی داشته باشی اما از دبیرستان باید جدا بشند،چون تو اون زمان،اوج شکل گیریِ شخصیت ادماست و مسلما هم دخترا هم پسرا باید دور از محیطی که جنس مخالف خودشون هست باشن تا بتونن یه سری حدو مرزو ارزش واسه خودشون تعیین کنن از طرف دیگه ای اون زمان اوج حساسیتشون روی همدیگه است، اگر این چهار سال از هم دور باشن اتفاقی نمیوفته ینی مثلا مملکت اسلامیِ نباید دیگه حالا انقدرم شیر تو شیر باشه که:/
و از دانشگاه دوباره باهم باشن،بنظرم این فاصله ی بین دو مقطع واقعا خوبه:)
موافقاش اعلام کنن که یه روزی وزیر شدم درستش کنم این نظامو:) ایشالا دیگه بچه های اینده مث ما نباشن:)
البته ترجیح میدم وزیر اقتصاد یا نفت باشم تا اموزش پرورش ولی خب جاست فور شماها دیگه میرم اموزش پرورش:)

+موفق باشید:)))))

بی خاصیت:/

اینکه من امتحان فیزیک دارم و هیچی نخوندم که موردیِ بس جلبناک:/

اینکه بهشون میگم ساعت خواب منو بهم نزنید رو که فاکتور بگیرم:/

اینکه سرم از درد داره نابود میشه رو هم که کلا هیچی:/

اینکه چشمام خسته است و نمیتونم درس بخونمم فدا سرشون:/

من از خواهر کوچکتر از خودم داشتن حااااااااااااااااااااااااااااااالم بهم میخوره:/

موجوداتی چندش تر،بی خاصیت تر،تک سلولی تر از این بچه های کوچیک تر از خودم هیچجای دنیا پیدا نکردم:/

بعد تازه وقتی بهشون میگی چرا اذیت میکنی:/ میفرماند که یه درس میخونی انقدر شلوغش میکنیا:/

اره واقعا خب اونم جای من بود از اونموقع که از مدرسه میومد تا دو دیقه قبل خواب درس میخوند تهش همین بود:/ اونم شبا تا 12-1درس میخوند تهش همین بود:/ حالا تازه اولشِ در ماه های آتی گاهی تا صب مجبوریم بیدار بمونیم:/

از بحث اصلی خارج نشیم،داریم ازین کوچیکترا مزخرف تر؟

بی خاصیتا:/ گاهی حس میکنم خدا دیگه اون دنیا از من تکلیف نمیخواد:/ ینی رسما این نگینو به من داده به جبران تمام گناهام:/ همین دنیام گناهامو میبخشه برم بهشت:/ فقط من رسما ترجیح میدم برم جهنمی که اون توش نباشه تا بهشتی که اون توش هست:/ اه:/ ایش:/

فقطا امیدوارم دور ترین نقطه از اینجا برا دانشگاه قبول شم اصن نفــــــــــــــــــــس بکشم از دستش:)))

اصن انقده خوب یه مدت فقط صداش رو اعصابم نباشه:/ ازینم بگذریم که حتی صدای نفس کشیدنش تمرکز منو بهم میزنه و فقطم در مورد این اینطوریه:/

و اینم که خونواده میگن تو بزرگتری و بگذرو اینا همش چرتِ، اینا رو فقط باید زد:)))

خودم که میرم برم همینکارو بکنم:)) شما هم اذیتتون کردن همین کارو بکنید:)

و من الله توفیق:)

تاحالا شده؟

تاحالا شده حس تهی بودن داشته باشی؟حس کنی از درون خالیِ خالی ای؟

حس کنی یه چیزایی درست نیست؟حس کنی تموم تصوراتت غلط بوده؟

تاحالا شده دلت بخواد بگی بیخیال اما یه حسی از درون بگه گفتی بیخیال که این شده دیگه

دلت بخواد طبق معمول بگی گور بابات زندگی ولی بازم نتونی؟چون این یکی دیگه از اونایی نیست که بخوای بگی باشه زندگی هر بلایی سرم اوردی ناز شصتت

تاحالا شده بعدِ یه هفته خودخوری ببینی که نه انگاری همه تصوراتت از همون اول غلط بوده 

ولی

بازم شکر که یکی هست که حتی اگر جواب تلفناشُ ندم حتی اگر جواب اسمس ندم حتی وقتی گریه میکنم حتی وقتی میزنه به سرمو تمام کانتکتا رو بلاک میکنم حتی وقتی بهش میگم حااالم ازت بهم میخوره بازم مطمئنم که پشتم هست،بازم مطمئنم که از همه ی دنیا که بِبُرم اون هست

ولی....

ســـــــــــــــخـــــــــــــــتـــــــــــــــــه که بگی چی فکر میکردم و چی بوده اونروز تاحالا،هــــــــــه

سنت حسینی:)

همانطور که در پست قبل عرض شد تو کل هفته صوبت زیاد بود بنابراین توی دوتا پست گذاشتمش:)


چقدر حال و هوای همه جا حسینی شده:) از پیرهن مشکی پوشیدن همه ی مردا و اشناها گرفته تا خیمه هایی که سراسر شهر زدن:) فکر میکنم که حتی عزاداری برای امام حسین هم یه نوع سنتِ 

چرا؟ چون همه اومدن عید رو با بوی شب بو و تنگ ماهی و... حس میکنن

عزاداری هم همینطور یهو شهر سیاه پوش میشه حال و هوا حسینی میشه:) بطوری که تو این حال و هوا یه حسی از درون هست که میگه تلاشتو بکن این 10روز و خوب باشی:) فقط همین ده روز

ولی برای امسال داشتم به این فکر میکردم که بازم حال و هوای شهر حسینیِ ولی حال و هوای مردم شهر چی؟ نه مردم شهر، فقط خودِ من

منی که روهم رفته یه بار کامل ننشستم پای حرفای یه نفر که ببینم اصلا امام حسین برا چی رفت این همه عذاب براچی بود؟

منی که یه جوون16ساله هستم تو تمام 16سال زندگیم عزاداری رو به مشکی پوش بودن شهر و شیرکاکائوهایی که همیشه تو مسیر عزاداری میدن میشناسم:/

به هوای سردو هیئت و اینا میشناسم:/ آنچنان بی معرفت نیستم ولی تو تمام همین چندسال عمرم اونقدر درگیر کارا و چیزای دیگ بودم که نفهمیدم عزاداری یعنی چی:(

ولی درهرصورت این حال حسینی رو به همتون تبریک و این ایام عزاداری رو به همه تسلیت میگم:(

جــــــــــن

خب یه جایی گفته بودم که یه درسی مثل دینی هرچقدر که دبیرش خوب باشه بازم تاثیری توی مزخرف بودن خود درس نداره --_________-- الان بنده حرفمو پس میگیرم بدلیل اینکه کلا باهاش فان دارم و اینا:دی
یعنی قبلنا به اینصورت بود که میگفت اه باز دینی امروز صبح یهو ناخوداگاه گفتم ای جان دینی
بخاطراینکه این دبیرگرامی کلا چیزایی رو میگه که ما باید بدونیم نه دری وریای تو کتابو
البته میدونم جدیدا صوبت از دبیر و درس و مدرسه چقدر کلیشه ای شده ولی خب اینو حیف بود نگم
امروز دبیر گرام داشتن درمورد جایگاه فرشته ها و اصلیت روح و معرفت اصلی به جهان صوبت میکردن که یهو بحث کشیید به جن-_-
اون لحظه من رسما سکته رو زدم چرا؟بدلیل اینکه میگفت که جنا بین ماهستن فقط ما چون حواسمون 5گانست نمیتونیم اونا رو ببینیم ینی یه جورایی خدا اونارو نسبت به ما محدود کرده و اینا
حالا باایناش که کاری ندارم اون لحظه تمام تصورم این بود که ینی ممکنِ الان اینجا کلاس جنا هم باشه؟ینی الان من رو یه جن نشستم؟ یا یه جن رو من نشسته؟ از اون بچگی درمورد جن اصلا فوبیا داشتم من:/ در این حد داغـــان بعد میترسیدم پاهامو بذارم پایین میگفتم الان میذارم رو یه جن و اینا و از شدت خنده و ترس باهم کلا قرمز شده بودم و کل کلاس به من میخندیدن:/ خب کوفت فقط جن نیست که من سوسکم ببینم به همین حالت یکمم بدتر میشم:/ در کل خیییلی مخوف بود:/ ناموسا نمیشد خدا برا اونا یه زمین دیگه بیافرینه؟ یه زمین داره و این همه موجود:/ بعد تازه میگفت که اونایی که میتونن جن و تسخیر کنن ازش سواستفاده میکنن میگفت ما مورد داشتیم که میگفته این پسر شب میخوابه صبح پا میشه صورتش زخمی اصن از بس زدنشو اینا:/ حالا یه سریاش غیرقابل باور بود:/ ولی وجود جن که دیه تو قران هست:/ اصن داغان و نابودم-_____-
واینکه خرخونی هم کیف میده:)) اصن روزام انقدر پره که شبا اصن بدون اینکه بفهمم خوابم میبره:/
فقط مشکل اینجاست که نمیتونم کتاب اضافه بخونم ینی از اول مهر تالان کلا 20صفحه کتاب کلوپاترا رو خوندم و جذابیتش اینجاییه که فهمیدم بطلمیوس برا خودش یه حکومت داشته:/ جالب تر اونکه کلوپاترا و اسپارتاکوس باهم تویه زمان بودن کلییییییی خوب بود و اینا:))
به شماهم پیشنهاد میشود کتاب عشق های کلوپاترا رو بخونید(نگا اسمش نکنید خزه خودش قشنگه)
واز اینکه کلییییی وب آپ کردید و من نمیرسم بخونم پوزش میطلبم ایشالا اخر هفته جبران میکنم:))
+موفــــــق باشید:))

میکرو

در زمان های بسیاااااااار دور شنیده بودم میکروکنترلر ها موجودات نفهمیندا ولی بازم بااستقامت ازشون دفاع میکردم،چرا؟ چون همین میکرو ها باعث شدن من تو خوارزمی رتبه بیارم

ولی امروز به معنی واقعی کلمه فهمیدم نفهم تر از میکروها هیییییییچ جای جهان نیست اصن-__-

قرار بوده که برای آنکلِ گرامی یه پروژه درست کنم با اردینو(یه نوع میکروکنترلر) بعد اومدم کلی برنامه براش نوشتم و اینا سنسورم وصل کردم یهو دیدم ضربان قلبمو245نشون میده:/

اخه سنسور که خر نیست میکرو نفهمِ:/

از نت کدشو گرفتم باز به اونم گیر میده:/ کلا فقط بخاطر اینکه یه دستور و نمیشناسه منو 3ساعتِ معطل کرده

منم که صبووووووووووووور:/ اره ارواح عمه ی نداشتم:/

کاش اصن نسلشون منقرض شه این بی خاصیتا:/ میکرو پروسسور به این خوبی و ول کردن چسبیدن به اون:/ اه

خداوکیلی من چطوری میخوام برم نرم افزار نمیدونم:/ برنامم جواب نده کسی جرئت نمیکنه طرفم بیاد:/

حالا سوالی که پیش میاد اینه که اگ کسی ضربان قلبش 90باشه سنسور تو بازه 80-100 ضربان و نشون بده ینی اشتباه نشون بده ممکنه مریض بمیره؟ خب به درک به من چه سنسور من که داره جواب میده:) دیگ اینکه اشتباه نشون میده مشکل اوناست:دی

#داغان #بی_اعصاب

هفته اول

خب یه هفته اش گذشت اگر دوران تحصیل رو 9ماه کامل حساب کنیم میشه چقدر؟36هفته

تازه یک هفته اش گذشت:))

هفته ی اول و حتی فکرشم نمیکردم به این سختی بگذره از نظر جسمی خیلی خسته شدم:/ هنوز بدنم عادت نکرده به ساعت خواب جدید اصن یه وضی

ولی در کل هفته ی خوبی بود،من اینکه زندگیم شلوغ باشه روزام پر از برنامه باشه رو دوست دارم از اینکه بی هدف بگذرونم روزامو متنفرم:) هرچند ساعتای کلاس زبان اینطوریه که از مدرسه میام میرم زبان و تاساعت 8شب سرکلاسم ولی همین خستگی رو هم دوست دارم:)

توی تابستون نمیدونستم حالا فلان کلاس که تموم شد بعدش قراره چی بشه ولی الان واسه دیقه به دیقه اش برنامه دارم و این خودش یعنی ته حسای خوب دنیا:)

پارسال یه اکیپ تقریبا 12-13نفره بودیم که کلا دورهم بودیم و کلی خوش میگذشت و اینا امسال وقتی من اومدم ریاضی به این فکر کردم که چقدر دلم برا دوستام تنگ میشه بااینکه تو یه مدرسه ایم:) کلا 4تامون اومدیم ریاضی منو پری و فرشید و مهسا

اون اوایل فکر میکردم که خب هیچوقت نمیذاریم بین اون اکیپ قدیمی فاصله بیوفته هرچند رشته هامون متفاوته ولی الان هی هر روز که پیش میره فاصله بین بچه ها ملموس تر میشه چون بچه های هر رشته بنا به دغدغه ی خودشون و اینا یه طرز فکری دارن:) درهرصورت قبلا خیلی مهم بود که نذارم این اتفاق بیوفته ولی الان فقط پذیرفتمش:) چون خواسته و ناخواسته این اتفاق میوفتاد:) 

حتی منو پری که برنامه ریزی کردیم، حتی تا دانشگاه ،ممکنه  دوتا مکان متفاوت قبول شیم و همه برنامه هامون نابود شه:( حتی باید به رخداد همچین فاجعه ای از الان فکر کنیم:/

ولی درکل خیلی خوبه ما 4تا یه ردیف 4تاییم که فقط سرکلاس میخندیم (البته نه همه ی کلاسا) امروز کلاس نگارش که کلا وصفش ناگفتنیه با سوتی های پری و له شدن مهسا واینا کلا از یه جایی به بعد فقط به خنده های همدیگه میخندیدیم:) بعد همیشه میگم این درونگراها هیچوقت به معنای واقعی کلمه شاد بودن و خل و چل بازی و حس نمیکننا:) وقتی برونگرا باشی خندیدن برات راحته ازادی چیزی رو درون خودت نگه نمیداری که از درون نابود شی ولی درونگراها عکس این عملند:) مثلا امروز سر نگارش منو فرشید و مهسا(نمونه ی کمیاب از درونگراها) حتی به خنده های هم میخندیدم ولی خب پری فقط نگا میکرد خب بیبی شاااد باش بیخیال دنیا و قانوناش

بعدشم که رو الاچیق فقط از یاداوری سوتیای زنگای قبل میخندیدم بعد پری به خنده های من میخندید بعد فری نگا مادوتا میکرد میخندید، اصن یه حس نااااااااابودی داشتم:دی

درهرصورت تااینجا که همش خنده بوده ایشالا بقیه ش هم همینطوری خوش بگذره:))))))

school for fun

خب در ابتدا عرض کنم که یه درجه ای از بیشعوری(ازحولیسم:دی) توی من هست که یکی جلو چشام بخوره زمین اصن نمیتونم خودمو کنترل کنم در حد پاچیدن میخندم:)

بعد اینکه قبلنم گفته بودم ادما رو با قیافه قضاوت نکنیما:/ یعنی دبیر دینی که اومد خفه شدم یهو درصورتیکه زنگای قبلش و بعدش کلاس و سروصداها ماها داشت میبرد:/ و تو اون لحظه همین که داشتم به مخوف بودنش فکر میکردم پری یوهو دقیقا همینو گفت اصن ترسنااااااک بودا:(

ولی یکم که گذشت دیدم که عههههه چنگده این خوووبه:) ینی مث بقیه دبیر دینیای بیشعور نبود که از توضیحارو بدن و بعدم سوال بدن و تموم اصن کلا به کتاب کاری نداشت موضوع درس که هدف افرینش بود فک کنم نوشت و از خودش شروع کرد حرف زدن و شعارشم این بود که نمره برا من مهم نیست مهم اینه که یاد بگیرید و اینا:/

خلاصه هرچقدرم که دینی دبیرش خوب باشه تو مزخرف بودن خودش تاثیری نداره:/

زنگ ادبیات کولر کلاسمون خاموش بود منم نماینده ITبودما ولی بااموزشی باهم پاشدیم رفتیم بگیم کولرو روشن کنن هرچی به این اقاهه میگم اخه بیبی کولر ما خاموشه میگه نه همین حالا روشنش کردم:/

نهایتا از بس اصرار کردیم اومده بعد تو راهرو دم کلاس تجربی وایساده میگه بیا دیدی روشنِ:/ بهش میگم ما دهم ریاضیم:/ دیگ هیچیی نگفت:/ و منم همون ازحولیسم اومد سراغم و گفتم یوهاها دیدید گفتم کلا داغون شد بااین یوهاها

حالا اومده تو کلاس میگه بیا دیدی صداش میاد میگم بادش که نمیاد:/ بااین صوبتم که البته از قصد بود کلاس رفت رو هوا:)

حالا تیکه باحالش زنگ آخرِ دفاعی داشتیم،دبیر داشت از امریکای ادم کش و انگلیس روباه مکار صوبت میکرد یهو یادم به صوبتامون با پری درمورد تمدن انگلیس و پایداری حکومتشون و اینا افتاد یهو حواسم نبود بلند گفتم واااااااااااایی چقدر اینا خوبن:/ حالا بیا واسه دبیری که میگه انگلیس روباه مکارِ توضیح بده منظورت از خوبه چیه:/

مرحله اخر که خنده دار ترین تیکه ی امروزه اینه که سرهمون کلاس دفاعی تقریبا ازاد بودیم همه ی زنگ و کلی خندیدیم و اینا بعد من دستامو بصورت تکیه گاه گذاشته بودم رو دسته صندلی یکی بچه ها و خودم وایساده بودم یهو پری تکیه داد به کمرم بعد خب نتونستم وزن هردومون و تحمل کنم خودم که افتادم تو بغلِ دوستم یهو از زیر دستم یه چی سورمه ای رفت پایین:))))))))))

پری بین صندلیا واینا خورد زمین بعد از بس خودش میخندید نمیتونست پاشه منم که در بالا اشاره کردم بیشعورم کسی میخوره زمین میخندم نشستم کنار پری و هی باهم موقعیت و تصور میکردیم میخندیدیم یعنی دیگ این اخر خوابیدیم کف و کلاس و میخندیدم:دی

همین الان که داشتم مینوشتمش دوباره از تصورش پاچیدم از خنده:دی

+و اینکه این دبیرای گرام چه خبرشونه:/ شیمی اصن 6ص درس داده زرتی امروز از راه نرسیده منو صدام کرد پرسیدم:/ حالا باز خوبه به این شعارِ هفته اول درس نیست و اینا اکتفا نکردم خوندم:) بقیه شونم که تا تونستن امتحان گرفتن:/

کم رنگ:)

اگه بهار یکم دیرتر چالشو گذاشته بود الان اینو برا اون میذاشتم:)

یه مدتی بود که من هرموقع میومدم مسواک بزنم میدیدم از قبل خیسه هی به خودم گفتم حتما بقیه اومدن مسواکاشونو بذارن از من خیس شده و اینا:)

بعد دیشب که زودتر از بقیه داشتم مسواک میزدم یهو دیدم بابام میگه که تو مسواکت کدومه؟نشونش دادم میگه اینه دیگه؟میگه مگه ابیِ مال تو نبود؟میگم نه من ازم سبز بود

بابام:سبز که مالِ منه:/

تقریبا دو هفته ای بوده که هردومون با سبزه مسواک میزدیم:/ حالا ازیناش که بگذریم

امشب دوباره دیدم داره با سبزه مسواک میزنه:/ بهش میگم خب پدر من مگه نگفتم ابیه مال توئه:/ میگه خب فکر کردم سبزه دهنی شده دیگ باهاش نمیزنی:/ میگم اونوقت چرا خودت میزنی؟ میگه من بخشندم

بازم ازین بگذریم اومدم دستمو خشک کنم یهو دیدم حوله ام نمناکه میگم کی با حوله من دستاشو خشک کرده؟بابام یکم نگا کرده میگه مگه حوله ابیه مال من نبود؟ یعنی اینجا دیگه میخواستم سرمو بزنم تو دیوار:/ بش میگم نه رنگ حوله هامون بر عکس مسواکامونه:/ میگه اوووووو چقدر رنگ داریم خسته شدم:/

مهندسا جامعه مارو نگا:/مردا جامعه مارو نگا:/ یعنی نمیتونن ابی و سبزو از هم تفکیک کنن

و قسمت مربوط به عنوان اینه که...

اینجانب پوکر فیس به استحضار میرسانم که حضور گرمم در بیان خنک تر خواهد شد:)

تو طول مدارس هستم ولی دیگ مث الان ریتمیک روزی یه بار پست نمیذارم شاید هفته ای یه بار بیام:)

همون اخر هفته ها هم بهتون سر میزنم :)

پس لطفا ناراحت نشید :) سو تفاهمی پیش نیاد و اینا:)

سال تحصیلی و کاری خوبیو برا همتون ارزومندم:)

خبـــــــر از چشـــــم خـــودش داشــــت اگـــــــر
میفهــــــمید ....
"حـال مـن، بعـــد نگــاه تو ســـــرودن دارد"
موضوعات
نویسندگان