به دیوار سپید رورویم که مینگرم،هیچ چیز جز آن کیف مشکی رنگِ خاک گرفته توجه مرا جلب نمیکند.

مدت هاست که دلم مشتاق است!مشتاق دوباره گشودن آن کیف!اما هربار که حتی به آن نزدیک میشوم صدایی از درون به من نهیب میزند!همانند علامتی است که میلیون ها بار در ذهنم به نشانه ی خطر حک شده است اما هر بار که بیشتر از آن دوری میکنم برای خطر کردن حریص تر میشوم!

حتی رفتن حوالی این کیف خطرناک است او در دل خود حجم زیادی خاطره را جا داده است!و اگر باز شود....

اگر بازشود میشکند این حصار تنهایی را! حصاری که خودم با دست خودم ساختمش!تا دوام بیاورم...تا بگذرد لعنتی ترین روزهای زندگی! و حالا من خوب میدانم که باز شدن این کیف به معنای شکستن حصار تنهایی من است! و میدانم در این حوالی کسی پاسخگوی آن همه احساسات خاموش من نیست! اصلا به همین دلیل بود که آنهارا در حصار تنهایی زندانی شان کردم! آنها به حرف هایم گوش نمیکردند!بهانه گیرشده بودند!هر روز،هر لحظه!کارشان شده بود بهانه گرفتن!بهانه ی همان روزهای خوب:)

با حسرت به آن کیف مشکی مینگرم!دلم پر میکشد برای یک بار دیگر نواختن ساز درونش!برای اینکه یک بار دیگر سیم های نازکش را نوازش کنم،دست هایی که از هشت سالگی نوازشگر سیم های آن بوده اند حالا بی قرارِ یکبار دیگر لمس کردنشان هستند!

بغض خفیفی گلویم را میفشارد!و صدایی از درون میگوید:میبینی؟حتی فکر کردن به باز کردنش هم بغض اور است!این حجم از خاک گرفتگی نشان دهنده ی حجم عظیمی از دلتنگی است.یادم می آید که آخرین دفعه ای که به اتاقم آمد،او هم مثل من با حسرت به گردوغبار های آن کیف مشکی نگاه کرد!اوهم مثل من دیوانه وار مشتاق باز کردن کیف بود!اوهم مثل من این روزهایش با آه های بلند میگذرد!آخرین باری که دیدمش دستش به سمت کیف رفت!اماانگار ذهن اوهم میترسید!می ترسید از تازه شدن زخمی کهنه!و فقط دستی بر گردوخاک های کیف کشید! و هنوز هم رد انگشتان او روی کیف خودنمایی میکند!این خانه ی لعنتی همه ردِ اوست!همه خاطرات اوست!همه خاطرات زمانی است که او سه تار میزد و صدای نوایی نوایی در خانه میپیچید!همه خاطرات روزهایی است که من تلاش میکردم که درمدت شش ماه بیاموزم که چگونه با ستار موسیقی نوایی را بزنم و بخوانم و او هردفعه میگفت:تو تنبل تر از آن هستی که در این مدت یادبگیری!و او چه میدانست که من اگر نوایی میخوانم به شوق اوست!اگر بادستان کودکانه سه تار دردست میگیرم به شوق اوست!کجا خوانده بودم؟جمله ای را که میگفت نیاز که تو باشی تمام من نیازمندی هاست!

ازدیوار سفید چشم میگیرم،این خیرگی ها هیچگاه نتیجه ی  خوبی نداشته است!قطرات سرد آب روی صورتم میلغزد و تمام تنم از سرما میلرزد،اما امان از این ذهن که هنوز اندکی از ان کیف مشکی دور نشده است.دل را به دریا میزنم و.............


+عایا پوکرفیس کیف را میگشاید؟با ما همراه باشید:دی

+مخاطب هم داشت!ولی نه پسری بوده که ولم کرده باشه نه دختری که بی معرفتی کرده باشه!تمام عاشقانه های دنیا برای من خلاصه میشه تو یه واژه! "خانواده"

+یه مدتی بود به همین دلایل اینطوری ننوشته بودم:/ نوشتن یادم رفته:/