دل را به دریا میزنم،با تمام توان پله های بلند را به سمت بالا میدوم،به خودم قول میدهم،قول میدهم که اینبار دیگر کیف را میگشایم،اینبار دیگر با صدای بلند دوباره نوایی را میخوانم،اما همین که دوباره نگاهم به آن کیف می افتد،تمام ذهنم را شک و تردید میگیرد،تمام شجاعت خود را جمع میکنم،دستم را سمت کیف میبرم،اما به محض برخورد انگشتانم با کیف تمام توانم تحلیل میرود،به خودم که می آیم میبینم که انگشت من هم فقط توانست همان مسیر قبلی را طی کند،رد همان انگشت هایی که روح و جان مرا به بازی گرفته است، و اما اینبار نوبت من هم که میشود،درماندگی را چشمانم فریاد میزنند!

نگاهی به رد طولانی انگشت ها و گردوخاک کیف مشکی میکنم و بعد با حسرت در گذشته رها میشوم!

گذشته ای که برای من هرلحظه اش روزهای شیرین بودن با خانواده ام بود!و حالا در این روزها، زندگی ام طعم قهوه ی تلخی را گرفته است که وقتی مشغول صحبت بوده ای سرد شده است و تو مجبور به نوشیدن جرعه جرعه ی آن هستی!به همان اندازه تلخ!به همان اندازه سرد!این ها همان روزهای شیرین تر از عسل بودند که اکنون تلخ تر از قهوه ی سرد شده اند! و بیا و ببین که نبودت چه بر سر روزهای پر از دلتنگی ام اورده است!بیا و بگذار بشکند این حصار تنهایی!بیا که تنها راه نجات فقط تویی!


+مخاطب هم داشت!ولی نه پسری بوده که ولم کرده باشه نه دختری که بی معرفتی کرده باشه!تمام عاشقانه های دنیا برای من خلاصه میشه تو یه واژه! "خانواده" (تکراری ولی لازم:))

+27هفته دیگه مونده!شاد باشید:)