نمیدونم چرااین موضوعِ روابط بین دوتا دوست انقدر توی مدرسه ی ما مهم شده!شایدم فقط برای مدرسه ما نیست ولی بهرحال وقتی بهش فکر میکنم میبینم که توی مدارس عادی این مسائل کمتر هست!اون اوایل فکر میکردم فقط تو مدرسه ما و تو کلاس ما هست این سری از مشکلات بعد دیدم که نه معمولا تو مدارس سمپاد حالا چه دختر چه پسر این مشکلات زیاااااد هستن!نمونه بارزش همین مشکلی که این پست درموردشه!یا هاله و پاتریک که دیگه وصفشون رو همه میدونیم!شاید بخاطر اینه که فشار روی بچه ها زیاده!خیلی زیاد تراز بقیه دانش اموزا!و همین فشارا باعث میشه که تنها امیدشون دوستاشون باشن!ماها8ساعت از روز رو مدرسه ایم و اون باقی مانده ی زمان رو هم کنار خانواده نیستیم مسلما، چون داریم درس میخونیم!وخب اینجوری میشه که همون هشت ساعت توی مدرسه که دوستات کنارتن تنها تفریحته!یه جورایی دوستا میشن یه بخشی از خونوادت!و این میشه که حساسیتت روی همشون میره بالا!و ازونجایی که من کلافه بودم از سروکله زدن بااینطور مشکلات به پری گفتم که از بعد از انتخاب رشته و ورودمون به دوران متوسطه دو اصلا قید این همه مشکل و اینارو بزنیم!از بچه ها و اون جوِ قهر و اشتی های بچگونه دور بمونیم!نمیدونستم که ما هرچقدرم که دورباشیم این مشکلات همراهمون هست!و فکر میکردم که فقط منو پری هستیم که چندهفته ی اخیرمون بد گذشته چون مشکلات بینمون زده بالا!وهردومون داریم تو یه باتلاقی دست و پا میزنیم که میدونیم تهش غیر از اینکه خودمون دست همو بگیریم و نجات پیدا کنیم کسی نمیاد واسه کمک!ینی کسی نمیتونه کمکی بکنه!ولی دیشب که داشتم با مژی حرف میزدم دیدم که نه انگاری همه چی داغونه!نه فقط بین منو پری!بین همه ی بچه ها!همه چیز داره میپاشه!هممون اماده ی یه ضربه ی کوچیک هستیم که منفجر بشیم!مژی برام از دوستیاشون گفت و مشکلاتی که پیش اومده و منی که خودم تهِ باتلاق رفاقت بودم باید این وسط دست مژگان هم میگرفتم بلندش میکردم:( ولی خب اینکه دیشب بعد از مدت ها باهم صحبت کردیم خیلی خوب بود!مژی بهترین رفیق من بود!ما چه روزایی رو که باهم نگذروندیم!و دیشب هردومون دل بستیم به همون روزای قدیم و تلخیِ روزای اخیر رو فراموش کردیم!و چقدر خوووب بود وقتی دوباره بعد از مدت ها باهم از همون شوخیای همیشگی کردیم!یااینکه وقتی بهش گفتم شب بخیر گفت:دیوث تو معمولا به رفیقای صمیمیت میگی شبت اروم پس قضیه این شب بخیر چیه!و خب خدایی اصن حواسم نبود و وقتی بهش گفتم شبت اروم دوباره گفت چرا ارووووووم رو مثل قبل کشیده نمیگی؟و همه ی اینا خودش دلگرمیه واسه زندگی!حضورش دلیلِ واسه زندگی!اینا همش یه صداییِ که داد میزنه که هووی از چی بریدی؟وقتی هنوز رفیقت تک تک تیکه کلاماتم یادشه!ولی این مشکلات اخیر مدرسه خیلی جدی تر از این حرفا بوده!من و پری به یه تضاد خیلی شدید شخصیتی برخوردیم!من یه ادمِ100%برونگرام که خب نمیتونم از اکیپمون و بچه ها و دورهمی و خنده دور باشم!حتی تو بدترین حالت!حتی تو غمگین ترین حالت ترجیح میدم بگم و بخندم!و خب یه جوِ خیلی اروم کلافه ام میکنه!پری دقیقا نقطه مقابل منه!ینی یه درصد خیلی زیادی درونگراست و توی جمع بودن بیش از حد کلافه اش میکنه!از طرف دیگه اون یه شخصیتِ سبزه!مشکلات براش بزرگ جلوه داده میشن و باعث میشه که زیاد روی هرچیزی فکر کنه یه جورایی همین overthinking!حالا من چی؟من یه ادم نارنجی ام!معمولا بیخیال و متهور و خیلی منظم!اینجوری میشه که اون به یه سری مسائل خیلی اهمیت میده که من اصن نمیدم!خب تقصیر هیشکدوممون نیست واقعا!اختلاف بین شخصیتای ماست!ولی خب همین اختلاف باعث خیلی مشکلات میشه!که مثلا خنده های من بایکی دیگه برا پری یه جور دیگه ای تعبیر میشه!یه حس جایگزین شدن و اینا!که این همون حسه که میگم جدیدا خیییییییلی زیاد میبینمش تو مدارس!همه چیز رفاقته تو رفاقت که جایگزینی و این چیزا معنی نداره!اینکه مثلا شما توی یه جمعی باشین و بگین و بخندین دلیل نمیشه رفیق فابریکتونو از یاد ببرین!یاکسی رو جاش بیارین!شما فقط نیاز دارین بیشتر باادما وقت بگذرونین!همین!خلاصه این حساس شدن زیاد از حدِ پری روی فری باعث شده بود که کلا این دو سه هفته بد بگذره:/ دیشب صوبت کردیم:)همه چی حل شد:)ولی در ازای اینکه من طرف فری نرم یا ری اکشن خاصی ندم حل شد:) و من قول دادم اینکارو نکنم درصورتیکه اصن هنوز متوجه تفاوت رفتار خاص خودم بین فری و بقیه نشدم!چون فکر میکنم نیست همچین تفاوتی!ولی خب!رفاقتا باارزش تر از این چیزاست!فقط این وسط ذهنم داشت منفجر میشد که اخه چرا این همه مشکل تو دوستیا؟من و پری این همه متفاوتیم!مژی و بقیه چی!حس میکنم شدیم یه سری بچه سوسول که از همه ی دنیا و سختیاش گیردادیم به همین مشکلات سطحی که معلوم نیست چندسال دیگه اصن یادمون باشه یانه:/

+امروز مدرسه نرفتم:)انقدر چسبید که نگو:)