دو سیاهچال تاریک از دور پیداست!
انگار در آن یک عمر آرزو را به آتش کشیده اند!
همانقدر سیاه!همانقدر عمیق!همانقدر غم زده!
سایه ای از من در من پیداست!
او خودِ من است!آینده ی من!
پای صحبت هایش که مینشینی کوهی از غم از چشمانش لبریز میشود!
و من میشکنم!با هر قطره آرزو که از چشمانش میچکد خرد میشوم!میان حجم نامردیِ دنیا کمر خم کرده ایم!
من،او،سایه هامان!
سایه هامان گذشته ای شوم است که کمر هردویمان را خم کرده است!
ما ایستادیم!مقاومت کردیم!جنگیدیم!حتی سخت تر از این شب های سخت!
اما روزگار معلمی است سختگیر که هیچگاه هیچکس از او نمره ی کامل نگرفته است!
من و اوهم بازیچه ی همین روزگاریم!
روزگار مهره های بازی را در صفحه ی شطرنجی میچیند!
من و او!دوباره مقابل هم!
خسته ام!از ادامه دادن!
در این بازی یا من میبازم یا او!
و چه زیبا شکستی است،زانو زدن مقابل رقیبی که روحت درگیر اوست!
اما رقیب من،او خودِ من است!جان میدهد!برای ارزش هایش!
برای لحظه لحظه خندیدن عزیزانش!
و در این بازی تلخ!اوست که فدا میشود!
گفته بودم که او چقدر فداکار است؟چقدر میبخشد؟گفته بودم بی نهایت برای حجم مهربانی هایش عددی نیست؟
و دوباره من میمانم و صفحه ای شطرنجی که به بازی میگیرد شب های سردی را که با خاطراتش میگذرد:(