دوباره یلدا و دوباره لعنتی ترین قسمت مغزِ من.....

امسال هم مثل سال های قبل تلاش کردم برای متفاوت بودن اما باز هم من ماندم و روحی که حریف خاطراتت نمیشود،شاید برای همین بود که نوشتم برای  تویی که مخاطب همه ی نوشته های من هستی!خسته شدم از این همه نبودنت ؛میشود تنها لحظه ای در کنار من بنشینی؟میشود یک بار دیگر باهم طاقچه ی گرد گرفته ی خاطرات را گردگیری کنیم؟

یا سال قبل را،سال قبل که با هزاران اصرار مثل هر سال دیگر کلید آن خانه ی قدیمی را به بهایِ اشک ریختن برای همان یک دقیقه بیشتر که کنارم نیستی گرفتم.همان یک دقیقه ای که میتوانست نقش ببند لحظه های پر از خنده را در ذهن پر از اشوبم.اما تو نبودی و صدای کلیدی که در قفل پیچید ،شد سوهان این روح زخم خورده که غیر از تو چشم میبندد به روی تمام خوبی ها!

سال قبل وقتی از هیاهوی خنده های کذایی، خودم را بیرون کشیدم حیران و بهت زده خودم را میان حیاطی یافتم که چند سال پیش در همین حیاط صدای خنده هامان گوش فلک را کر کرده بود.

از بین چشمان اشک گرفته ام تصویر پدربزرگی با موهای سفید پیداست که با خنده به تو میگوید "اذیت دخترم نکن سرما میخوره" و تو بی توجه به غر غر های اسطوره مرا در حوض آبی وسط حیاط خیس آب کردی و من هم به جبران کارت پارچ آب را نثارت کردم و البته از دوش آب سردی که بعد از آن به تنبیه کارم مرا در طولانی ترین شب سال مهمانم کردی نمیتوانم بگذرم!یادت هست؟من با لباس زیر آب سرد؟و تو میخندیدی و بلند میگفتی"به من آب میپاشی؟حالا که قشنگ خیس شدی میفهمی عمویی" و بعد از آن لباس هایت که ده برابر خودم بود را پوشیدم که انصافا یلدا با عطر تنت آن شب جور دیگری زیبا بود!

یا بگذار جلو تر برویم لبو هایی را که با آنها برایت ریش کشیدم و بلند خندیدم و گفتم "که مرد باید ریش و سیبیل داشته باشه اصن" و بعد حس خنکی ای که از فرو رفتن سرم در آن نصفه هندوانه داشتم!یادت هست هرچقدر تلاشو تقلا کردم بی فایده بود ؛دستانم را گرفته بودی و  آب های هندوانه نوازشگر گوش هایم شده بود!یا پس از آن جگر هایی که تمایل به خوردنشان نداشتم و هردویتان دستانم را گرفتید و همان اسطوره ی دوستداشتنی با موهای سپیدپوش آرام آرام جگر ها را لقمه لقمه در دهانم گذاشت!

بگذریم؛اتاقت هنوز برایم حریم ممنوعه ای است که به هیچکس حتی اجازه ی نزدیک شدن به آن را نداده ام اما سال قبل درست در همین لحظات بود که وارد اتاقت شدم و آخخخ که چقدر نامردند تمام خاطراتت؛شبی که کنکور داشتی؛شبی که آزمون تیزهوشان داشتم؛و من و تو فارغ از تمام غصه ها و امتحانات دنیا باهم شام درست کردیم؛راستی هنوز عکس آن سه تاری که خودت نقاشی اش کرده ای بر دیوار اتاقت هست؛نتوانستم از دیوار جدایش کنم.

میبینی؟سال قبل یلدای من با خاطراتت گذشت،خاطرات تو،اسطوره،خنده های بابا،دیوونه بازی های شما سه برادر؛ و امسالی که تمام تلاشم را کردم تا یلدا را کنار دیگران دور از خاطرات شما باشم،اما باز هم تا بحث بودن در جمعی بدون شما شد اشک های لعنتی روی صورتم جاری شد؛و سوختم از غم نبودنت،نبودنتان،و این دل باز هم سر ناسازگاری با روزگار برداشت؛بیخیال،یک یلدای دیگر هم با چشمان تار میگذرد:))


+یلــــــــــداتون مبـــارک:)😍😍😍❤️❤️❤️

+ایشــالا که خوش بگذره به همه،یادمون باشه یلدا شب دورهم بودنِ نه شب فخر فروشی:)

+شادی هاتون به بلندای یلدا:)