دلم برای دوران کودکی تنگ شده است، بچه تر که بودم خیلی چیزها راحتتر بود، آنقدر راحت که حالا پس از سالها بنشینم و از طعم خوش آنروز ها بگویم.
بچه تر که بودم، همان روز ها که دبستان را پشت سر میگذاشتم مسیر خانه تا مدرسه روی هم رفته صدمتر نمیشد، اما همیشه معترض بودم به زیاد بودن مسیر مدرسه، پنج ساعت مدرسه میرفتم و در ازا به اندازه ی تمام آن پنج ساعت غر میزدم به تمام آدمهایی که آنهارا بخاطر صدمتر پیاده روی مقصر میدانستم.
زمان گذشت، نفهمیدم چگونه، فقط امروز که از دور چشمم به در خانه افتاد فهمیدم که چهل و پنج دقیقه است که خیابان هارا تنها قدم زده ام، فهمیدم که اصلا نفهمیدم چگونه اما، به خانه رسیدم، و گلوی به بغض نشسته ام تمنا میکرد، التماس میکرد، "فقط چند قدم دیگر، چند قدم مانده به توفان، صبر کن" حالش خوب نیست، انگار که سالها قدم زدن را به شهر بدهکار است.
حالا چندسالی میشود که از آن صدمتر دوران دبستان گذشته است، آنقدر گذشته که بتوانم از آن بعنوان گذشته یاد کنم، فقط نمیدانم چه چیزی در این سالها در من مرده ، یا حتی چه چیزی زنده شده است، فقط میدانم از آن صدمتر قدم دیگر هراسی ندارم، میدانم که بی نهایت مسیر هم که من بدهند، در بی نهایت فکر موجود در وجودم گم میشوم، به خودم می آیم و بی نهایت جاده برای قدم زدن دارم و چندصدم ثانیه برای زیستن، و در انتهای همه ی این قدم زدن ها، هنگام غروب آفتاب وسط جاده دراز کشیدن ها، در نزدیکی شب سیگار دودکردن ها، همه و همه به انتها رسیده،
مثل انتهای مسیر مدرسه به خانه، که چندیییین برابر آن صدمتر است و باز به انتهایش که میرسم، دلم میخواهد برگردم و به همان افکار پریشانم برسم، همان ها که در عالمشان زنده ام، همان ها که بهم بافتنشان، از هم گسیختنشان، برایم عالمی میسازد که باعث شود حتی نفهمم از کدام خیابان رد شدم که به خانه رسیدم،
نامردی محض است، حالا که بی نهایت مسئله برای فکر کردن و بی نهایت رویا برای بافتن است، چرا مسیر بچگی هایم کوتاه شده؟