همانطور که به شانه اش تکیه زده ام به دفاتری که در یک قفسه مرتب چیده شده اند خیره میشوم. دفاتری که روی آنها تاریخی زده شده است، اولین تاریخ برای ۹سالگی ام است و اخرینش همین امسال است؛ برمیخیزم و از بین بهترین کالکشن دنیا دفتری که رویش تاریخ خورده ۹۵ را میگشایم؛ این دفتر دقیقا مربوط به ده سال پیش است؛ دفتری که بیانگر دغدغه ها و فکر ها و اتفاقات سال ۹۵ است. برقی در چشمانش میبینم؛ انگار او حریص تر از من است؛ مشتاقانه دفتر را از دستم میقاپد و اولین صفحه را باز میکند؛ و پس چند دقیقه که بی توجه به من محو خواندن خاطرات است صدای قهقه اش فضا را پر میکند و با خنده میگوید:چقدر شما زن ها حسودین!
+چیشده مگه؟
-هیچی؛ تو اولین خاطره ی سال ۹۵ ات میزان تنفرت از زن عموت رو نوشتی که من اسمشو حسادت گذاشتم
من هم خنده ام گرفت؛ راست میگفت، هیچوقت در زندگی ام حسادت را حس نکرده ام جز در دوستانش افراد.
بااو همقدم میشوم؛دفتر را از دستش میگیرم و صفحه میزنم
از ذوقی گفتم که برای برنامه های تابستان داشتم؛ چه تابستان سختی را گذراندم تو سال ۹۵ خداییش!
صفحه ی بعد؛ بازهم مشکلات فرندشیپی اواخر فروردین ماه بوده که قصد کرده بوده ام این گروه مثلثی رفاقت را وداع بگویم.
چند قسمت بعدتر از خوارزمی گفته ام اینکه چطور محکم و با صلابت پیش رفته ام؛ اینکه به مرحله ی استانی رسیدم و رد شدم بخاطر اینکه در تصورشان نمیگنجید که در این سن چنین برنامه ای نوشته باشم
به مرحله ی انتخاب رشته رسید؛ دفتر را از دستم گرفت و گفت: اینجاش دیگه جذابه بده من بخونم
صدایش را صاف کرد وشروع کرد به خواندن
چه استرس ها که نکشیدم سر انتخاب رشته، نکند که نشود؟ نکند در این رشته موفق نشوم؟ نکند انتهای کوچه بن بست باشد؟ و نکند هایی که مثل اسید روح و روانم را در خود حل کرده بودند؛ چه برانداز ها که بخاطر انتخاب رشته نکردم؛ و تهش ریاضی را انتخاب کردم؛ رشته ای که در این لحظه و در این سن از انتخابش راضی ام و باید بگویم از بهترین انتخاب های زندگی ام بوده
شوق و ذوق مدرسه رفتن؛ حس خوب دیدن خانواده پس از ماها؛ استرس امتحانات، برنامه ریزی های تحصیلی، خاطرات سفر به تهران، دغدغه هایی که نمیتوان بیانشان کرد اما بودند و مثل همچنان از زندگی ام آویزان هستند
درگیری هایم برای مقاله و در همان زمان مشغولی فکرم بخاطر پذیرش یا عدم پذیرش چادر؛ و در آن دوران در قسمت مقاله سرافراز بیرون آمدم و برای چادر تصمیم نهایی نپذیرفتنش بود، چیزی که میفهمیدم خوب است و نیاز است، اما همه ی وجودم در مقابل پذیرفتنش مقاومت میکرد و سر آخر از عذاب انتخاب خودم را رهاکردم.
خاطرات بعدی، خاطراتی بودند بس تلخ، پنج یا شش صفحه پشت سرهم جای قطره های اشک روی شان مانده بود؛ سرم را در بر گرفت و آرام زمزمه کرد که "خوب شد تموم شد"
اما طعم تلخ آن لحظه ها دیگر برام تلخ نبود؛انگار که زهرماری بخوری که طعم عسل بدهد
اخرین خاطره ۹۵ گزارشاتی از سفر به مشهد بود، سفری که اینبار نه برای مقاله بلکه برای دیدن خانواده ام عازمش بودم. اخرین لحظه حین بستن چمدون خاطره را نوشته بودم و تهش آرزو کرده بودم ۹۶ انقدر مثل ۹۵ افتضاح نباشد.

دردفتر بسته شد.هر دو در فکر فرو رفتیم؛ دغدغه ها و ناراحتی هایمان در ده سال پیش مضحک بودند و بی شک اگر ده سال اینده دفتر خاطرات امسال را بخوانم باز هم خواهم گفت مضحک؛ در حالی که الان کسی جرئت ندارد به برنامه های زندگی ام توهین کند.
زندگی همین است؛ ده سال بعد حال امروزت برایت مضحک خواهد بود و دغدغه هایت بی اهمیت
لبخندی زد و اندکی به بالا خودش را کشید؛ همانطور که بر شانه هایش تکیه داده بودم گفتم: ده سال پیش اگر میدونستم خدا یه نعمت یه موهبتی به بزرگی تو بهم میده هیچوقت انقدر سخت نمیگرفتم
حقیقت محض است البته؛ اگر بدانی انتهای جاده کسی هست که با شوق به سمتش بدوی و در اغوش بگیری اش و دستانت را در دستانش قفل کنی مسلما زندگی راحتتر خواهد شد



اسفند۹۵
پایان