یه تصمیم باحالی گرفتم،که فکر نکنم فعلا بشه عملیش کرد.

تصمیم گرفتم که یه وب بزنم، سوتیای خودم، رفقام ، بیانیا همه رو بذارم داخلش،حتی بقیه هم سوتیاشون رو بنویسن که شِر کنیم همه دور هم بخندیم؛ کلی هم شاد کننده ست. خودِ من وقتی کسی میخوره زمین باید از شدت خنده از کف زمین جمعم کنند؛ حالا تصور کنید دیگه سوتی ها چقدر باحال خواهند شد. ولی خب وب رو نمیتونم فعلا بزنم چون نمیتونم آنچنان جهت جمع آوری فالور و اینا تلاش کنم. فعلا تو وب خودم میذارمشون:)

سوتی 1:

امروز با دوستام رفتیم کافی شاپ؛ موقع برگشت دونفرمون رفتیم داخل آسانسور ، کافه هم طبقه 5اُم بود، به طبقه دوم که رسید دو تا پسر اومدن داخل؛ خانومِ داخلِ آسانسور فرمودن: لطفا مانع بسته شدن درب نشوید.

پسره:چشم خانوم.

هردوشون اومدن یکم عقب تر و دوباره خانومِ:لدفا مانع بسته شدن درب نشوید،مرسی اه

دوباره دوتاشون اومدن عقب  و هی فرآیند ادامه داشت؛منم بسیار عجله داشتم؛ بدین منظور با یه حالتی که سعی داشتم آرامشم رو حفظ کنم فرمودم: بیا عقب دیگه:/

حالا مسخره بازیاشون شروع شد

اولی:یا قمر بنی هاشم    دومی:یا خدا خانوم اعصاب نداریا چشم اومدیم عقب

تو حلق ما وایساده بودن و باز خانومِ میفرمود: بابا میگم مانع بسته شدن درب نشوید

دوباره شروع شد

+باور کنید مورد منکراتیِ که نمیذاره بریم

++خانوم شما که اعصاب نداری بهش بگو بذاره بریم شاید ترسید قبول کرد

بعد منم که دیگه این حجم از مسخره بازی رو بر خودم برنمیتابیدم از بینشون رد شدم از آسانسور رفتم بیرون با رفیقم

همون موقع آسانسور بسته شد😂😂😂😂😂

ینی مونده بودم چی بگم،آخه آسانسور لعنتی اگر کسی هم مانع بود اونا بودن ما که ته ایستاده بودیم

یهو درب آسانسور باز شد، پسر گردنشو اندازه زرافه آورد بیرون و فرمود:دیدی گفتم مورد منکراتیِ😂😂😂😂😂

و بعد رفت.....

یعنی تو افق محو شده بودم،داشتم به بدبختی خودم میخندیدم که دیدم فروشنده مغازه کناری هم داره بهم میخنده😂😂😂😂😂

نتیجه گیری: هیچوقت سوار آسانسور نشید با یه پسر، با پسرا هم دسته!