نمیدانم چندمین سفری است که در آن تنها هستم، نمیدانم تابحال چند بار تنها به دل جاده ها زده ام، فقط میدانم که اینبار متفاوت است، میدانم که اینبار برای تفریح نیست، حتی تنها هم نیستم، دوستانم همراهان همیشگی ام اینبار با من در این سفر همقدم میشوند.

اما یک جای کار میلنگد، استرس ندارم، از سوال های داور نمیترسم، از مشکلاتی که حین ارائه و دفاع پیش می اید هم نمیترسم، دیگر آبدیده شده ام، تمام این مراحل را از بر هستم، اما اینبار حس عجیبی دارم، حسی که فکر کنم او را غربت نامیده اند، غریب نیستم، آنجا عزیزترین کسانم را میبینم، اما عجیب است، همه چیز عجیب است، شاید اصلا تشخیصم اشتباه بوده است، شاید غربت نیست، هر چه که هست ناآشناست، برایم غریب است، و من از داشتن این حس خوشحالم، بودنش نگرانم میکند، اما نگرانیِ شیرینی است. بگذریم، حالا که حتی قادر به توصیفش نیستم حیف است توضیح اضافه؛ شاید شماهم تجربه کرده باشید این حس را، اینکه بعضی چیزها آنقدر قشنگ و خوب هستند که چون کلمات قادر به توصیفشان نیستند، سکوت را بر کلام ترجیح میدهی و آنرا در عمیق ترین قسمت وجودت تنها برای خودت نگاه میداری.فکر کنم این هم از همان حس هاست، اگر تجربه کرده اید که خوشبحالتان، اگر هنوز تجربه نکرده اید، سریع اقدام کنید، من جمله حس هایی است که تجربه اش به دنیا می ارزد.



امشب یکی از بهترین دوستام اومده بود خداحافظی و این حرفا، بعد راجبِ یه موضوعی میخواست مشورت کنه، همین که گفت چه کاره اشتباهی کرده شروع کردم دعواش کنم که چرا قبلش به من نگفته، با یه لحن کامل جدی و عصبانی بهش گفتم : بهت میگم تو چشمای من نگا کن

و اون با لحن خیلی مظلومانه ای برگشت گفت:مامانت میدونه؟

+چیو؟

-اینکه چشمای دخترش دنیامه

چند لحظه هنگ کردم، بعد هیچ کلمه ای یافت نشد که بگم، هرچقدر توی ذهنم  سرچ میزدم تهش میزد نات فوند، رسما گیج و منگ نگاش میکردم، همه تمرکزم از بین رفت. و بعد به این فکر کردم که اگر پسر بود یحتمل پس میوفتادم. 😂😂😂اخه لعنتی وسط بحث جدیِ من این چه حرفی بود؟


امشب از همه ی واقعیا خدافظی کردم، از شما مجازی ها هم که از واقعی ترین های زندگیم هستین باید خداحافظی کرد.

پوکر به سفر میرود، اما باز خواهد گشت، به زودیِ زود. تا درودی دیگر بدرود.