او فراموش کار شده است...

بیرون که میرود خودش را در کوچه پس کوچه های تنهایی جا میگذارد وبعد ،سرگردان به دنبال خودش میگردد

افکارش شبیه لباس پاره ای است که او تمام شب را صرف وصله زدن تیکه های لباس به یکدیگر میکند و صبح دم....

 تمام شب بیداری هایش بی فایده بوده است،از تمام ثانیه ها برایش چند تکه ی پاره از پارچه مانده است و چند کوک اضافه تر

او پاره ای از من در من است

پیشانی تب زده ام را به شیشه ی یخ زده میچسبانم....

انگار در زدهنم کوره ی ادم پزی کار گذاشته اند،به همان اندازه آتشین به همان اندازه پر از آشوب

قطره ی باران گونه ام را قلقک میدهد و به همراه آن تیردرد تا عمیق ترین نقطه ی مغزی ام امتداد می یابد و صدایی که در گوش میپیچد:ایستگاه آخر

لعنت به هرچه آخرین است،لعنت!

آشفته و پریشان اطرافم را نگاه میکنم

باز هم من مانده ام و صندلی اخر این غول آهنی و همان لباس های تکه پاره!