گاهی اوقات درست زمانی که در آشوب غرق شده ای، درست زمانی که تقلا میکنی و سرت را از بین هیاهوی جمعیت بالا میکشی تا بتوانی نفسی تازه کنی، درست در همان روزهایی که دنیایت پر میشود از مشغله های کوچک بزرگ، زمانی که دلت سرشار میشود از نیرویی عظیم، زمان مناسب فرا میرسد!

زمانی که بایستی، توفان اطرافت را رام کنی، و با آرامش از خودت بپرسی، چرا؟ 

چرا متحمل این همه فشار هستم؟ چرا اطرافم را توفان گرفته؟ چرا در گردباد رها شده ام؟ 

گاهی اوقات این چراهای بین راهی، فانوسی است که نورش تا انتهای راه را برایت روشن میکند. گاهی همین چراها به تو میفهمانند که در چه مسیری هستی! مسیر درست یا غلط؟ 

فکر میکنم نیاز است، اصلا چه اشکالی دارد که بشر برای هرکار از خودش بپرسد چرا!

امروزی که من، توفان اطرافم را رام کرده و دل به لحظه ها سپردم، عجز را در چشمان خودم وقتی که از خودم میپرسیدم چرا میدیدم.

از اتفاق یکی از آن چراها ختم شد به تفاوت بین گذشته و حال. تفاوت هایم چه بوده است؟ چه پیشرفت های اخلاقی داشته ام؟ کجای مسیر اشتباه پا گذاشته ام؟

راستش از این ارزیابی راضی بودم، در کل انسان جایز الخطاست اما ضریب عملکرد اعمالم آنچنان هم به صفر میل نمیکرد!!! بگذریم، این هارا گفتم که بگویم، هراس انگیز است اما تاثیرش انچنان عمیق است که اندازه ندارد. گاهی باید ایستاد، فقط نگاه کرد، سکوت کرد.

سکوت لعنتی ترین واژه ی دوست داشتنیِ آرامش بخش:)

این هارا گفتم که بگویم، زمانمان بی نهایت نیست، از همین ابتدای راه درست قدم برداریم:)