پست قبلی چون بیشتر از خاطرات بود ترجیح دادم اینو اینجا بنویسم

مژی رفت....

منو مژی از تابستون پارسال شروع کردیم به تحقیق براانتخاب رشته و نهایتا به این نتیجه رسیدیم که هردو بریم ریاضی....واقعنی هم تصمیمون این بود تا زمانی که جلسای هدایت شروع شد...تقریبا هردومون گم شدیم...حسای عجیب غریب داشتم....یه حس سردرگمی....ترس...تردید....

خب بین همه این حسا قضایای خوارزمی هم بود که منو مژی رو نزدیک به هم نگه میداشت...

ولی همین روزا بود که حس کردم انگار مژی علاقش به ریاضی هم تحت تاثیر منه....ینی بخاطر تاثیر پذیریش از من بوده....برا اینکه مطمئن شم یه مدت مژی و لیلا رو بیشتر تنها گذاشتم و بعد یه مدت دیدم که مژگان به شدت داره سمت هنر پیش میره....

مژگان از قبل هم استعداد توی هنر داشت ولی زیاد نشون نمیداد ولی از زمانی که رفت با لیلا خیییییلیییییییی بیشتر نشونش میده..بعلاوه یهو علاقش به مهران مدیری و احسان چندبرابر شد...و اینکه شروع کرد مث لیلا که کلا درمورد ضعفای کشور یا حتا ضعفایی که تو دوستیا هست تلخ و فاز سنگین حرف میزنه حرف بزنه........

برا همین نتیجه گرفتم که باید ازش دور باشم نمیخاستم بذارم تحت تاثیر من یکی حداقل تصمیم بگیره.....

ولی خب حس خوبی هم نبود....مژی و لیلا دوستای من بودن دوست نداشتم ازشون دور باشم..ولی خب شدم...خوبیش این بود که پری کنارم بود و تو خیلی قضایا با نظرات شبیه بهم...:)

درهرصورت بخاطر شخصیتی که داشت ترجیح میدادم بیشتر از بقیه کنارم باشه....:)

چون با توجه به تاثیر پذیری مژی میدونستم مژی و لیلا تا تهش باهمند....

و وقتی به پری فک میکردم بااینکه مدت طولانی ای نبود رفاقتمون رسمی شده بود ولی منم با پری یه همچین چیزی میخاستم...تا تهش باهم:)

ولی بااین حال فکر نمیکردم مژگان برا انتخاب رشته هم باز تحت تاثیر لیلا انتخاب کنه...البته هنوزم فکر نمیکنم اینکارو کرده باشه ولی اینکه مژی رفت تجربی باوجود اینکه تا اخرین دقایق تصمیمش به این بود که بیاد ریاضی یکم عجیب بود...من حتی بهش گفته بودم که خیلی به هدایت تحصیلیت توجهی نکن ولی خب دیگه...رفت تجربی

وقتی فهمیدم رفته تجربی یهو کلی خاطره هجوم اورد به ذهنم

رو پشت بوم و روزای بارونی....

رو حیاط مدرسه و روزای بارونی...

وقتایی که از کارو جواب ندادن جی پی اس خسته میشدیم و با هدفون لم میدادیم رو صندلیا و میرفتیم اون دنیا....

فلافل خوردنامون....

دعواهامون سر ریسک پذیریه من...

دعواهامون سر بی نظم بودن مژگان....

شوخیامون با زمانیان...

شبایی که تا 9مدرسه بودیم....

کافی میکسایی که منو مژی و زمانیان خوردیم....

خاطره هایی که منو مژی و گلسا و زمانیان داشتیم.....

روزی که تصمیم گرفتیم برا خوارزمی طرح بدیم...

اون ترامیسو هایی که وقتی داشتیم میخوردیم مژی گفت یا من یا مولود

من که میدونم دلت بااونه

ولی من با مژی طرح دادم

شب بیداریا مون

روزی که من رفتم فروغ پیش حسینی تعیین سطح بدم

استرسای روزای داوری

حمایتاش

خوش اخلاقیاش

هرررررررررررررررررررچی خاطره که باهم داشتیم یهو هجوم اورد به ذهنم

تازه فهمیدم راستکی این اتفاق میوفته که یهو طرف کلی تصویر از ذهنش رد میشه...

و تنها چیزی که اون لحظه تونستم بگم این بود که...

منو مژی چقدر برنامه باهم داشتیم

و مامانش با افسوس نگامون کنه......

نمیدونم الان باید خوشحال باشم یا ناراحت...

فقط امیداورم

هرجا تو هر رشته ای هست اون چیزی باشه که دلش میخواد

ولی امیدوارم تو مسیر درستی رفته باشه