نمیدونم چم شده....

نمیتونم بخوابم....یعنی شبا توحالت خواب و بیداری معلقم....منی که قبلا سر رو بالش میذاشتم خواب بودم....یه استرس خفیفی که اصلا توی بیداری حتی بهش فکر هم نمیکنم توی خواب اذیتم میکنه....

الان پری رفت و گودنایت و اینا....ولی من تاکی باید ذهنم مشغول باشه؟

تاکی باید فکر کنم؟تا ذهن اشفتم یکم صاف شه بعد بخوابم؟

فردا باید برم گاج برای برنامه ریزی و اینا...

نمیدونم شاید اصلا نرفتم....میرم که برنامه هاشونو ببینم ولی فکر نکنم از برنامه هاش خوشم بیاد...

بعدم خونه و کارو یه دنیا برنامه ی بهم ریخته.....

همه چیز طبق برنامه داشت پیش میرفتا...همه چیز تحت کنترلم بود...یهو دوباره افسار زندگیم از دستم در رفت...برنامه هام ریخته بهم....

این هفته کار خیلی سنگینه

شاید عصراهم تااخر هفته شرکت بمونم درنتیجه ریاضی بی ریاضی...ایشاالا از هفته ی دیگه....

کتاب د.شریعتی تموم شد...توی یه روز

فردا میخوام یه سر برم کتاب سبز یکی از کتابای دیگشو بخرم بخونم...

نمیدونم چرا باوجود این همه کتاب روانشناسی که خوندم و اینا این کتاب یه جور خاصی ارامش داره...وقتی میخونمش انگار شیرینی حرفاشو تو دهنم حس میکنم....نوشته هایی که مخلوطی از عشق و مذهب و علم و تجربه ست..:)

شاید اخرین پستی باشه که قبل تولدم میذارم شایدم نه....

ولی مهم اینه که به تولدم و به 16سالگی که فکر میکنم یهو یه حجم عظیمی از انواع افکار به ذهنم هجوم میاره....دیشب که پارک بودیم و من طبق معمول تنها پاشدم برم تاب بخورم همینطور که تاب میخورم و فکر میکردم یه لحظه به خودم اومدم...مائده تو اونموقع تاحالا یه دیقه هم به ذهنت استراحت دادی؟یه دیقه هم به ادمای دورت به جو دورت دقت کردی؟به لذتی که باید از این فضا برد و تو نمیبری دقت کردی؟

دست خودم نیست باید تولدم بگذره تا خوب بشم

همیشه همینطورم نزدیک تولدم که میشه فکرم خیلی درگیر میشه...همشم همین سوالا...توسالی که گذشت چی یاد گرفتی؟رفتارت چه حد تغییر کرد؟از روابطت از اشتباهاتت به کجا رسیدی؟مسیری که الان داری توش قدم میذاری چقدر از مسیر درست منحرفه؟

چقدر سنجیده تر عمل کردی؟چقدر عاقل تر رفتار کردی؟

تا سال بعد باید چطوری باشی

به استثنا زمانی که با دوستامم در بقیه مواقع علاقه ای به حرف زدن ندارم...به منم میگن برونگرا؟

ترجیح میدم محیط اروم باشه تا درگیری های خودم اوکی بشن...جوری همیشه این سوالا و این تفکرات توی یه قسمتی از سال ذهن منو درگیر خودش میکنه که برا یه مدتی مث افسرده ها میشم:-D

 
و خوشبختانه الان جواب همه ی سوالا رو پیدا کردم...با وجود جوابایی که به سوالا دادم....و با وجودی سالی که باهمه ی خاطراتش مرور کردم از سالی که گذشت و از قدرت های تصمیم گیری خودم و کارایی که تو شرایط بحرانی کردم راضیم... حداقل اینکه کمتر خودخواهانه و بیشتر انسان دوستانه به زنگی نگاه کردم....بیشتر صبور بودم....توی این یه مورد خیلی بیشتر...خیلی روی حسام کنترلم بیشتر شده....نمیدونم اگر قبلنا بود امشب باید با پی وی و این اوضاع چیکار میکردم...ولی خوشحلم که قبلنا نبود...جالب اینکه حتی اعصبانیت یا حس بدی نبود که حتی بخوام کنترلش کنم....به این فکر کردم که الان باید از دستش عصبانی باشم که باوجود دونستن شرایط زندگی من الان ناراحته؟ولی عصبانی نبودم....حس جالبی بود...اروم بودم....ذهن ناخوداگاه خودخواهم با مهربونی و لطافت به قضیه نگا میکرد....صبوری میکرد...حی یه قسمتی از وجودم میگفت حق داره مائده بذار هرچی دلش میخواد خودش و خالی کنه تا عصبانیتش تموم شه:)...ایشالا سالای بعد هم همینطور باشه...:)

اینده های خوب توی راهه...چرا پس هنوز همه چی به کامم تلخه؟