من خواستم، نشد!

تصمیم گرفتم دفعه بعدی که کسی جلو من حرف از خدا و پیغمبر و عدالت و لطف و مهربانی زد، یه جوری سرشو بکوبم تو دیوار که یکی از من بخوره یکی از دیوار، یه جوری مخش بپاشه به دیوار که جیگرم خنک شه اصن!

سرمای دوست داشتنی:)

از همان شب هاییست که جنون دیوانه ام میکند، غلت های متعدد در تاریکی بی مرز این اتاق بی نتیجه است، از پنجره ی اتاق بیرون را مینگرم! ناخوداگاه لبخندی روی لبانم مینشیند، رو لبانم که چه عرض کنم، فکر کنم آنها تنها قسمت وجودم هستند که از لبخند بی نصیب اند. با نگاه به بیرون از پنجره نگاهم یخ میزند، سرمای هوا به وجودم منتقل میشود، این همان دلیل شادیست، هوا دوباره سرد است، اسمان دوباره ابری میشود، به فصل خوبی های نزدیک میشویم، به فصل سرما و تلخی، به فصلی که لحظه به لحظه اش به تنم میچسبد. 

فضای اتاق خفقان است، تحملش را ندارم، بی اختیار کتاب تهوع را که چند روزیست مهمان میز مطالعه است بر میدارم، ناخوداگاه سوییشرت روی چوب لباسی را برمیدارم و به سمت حیاط روانه میشوم.

وقتی که سوییشرتم را پوشیدم از بوی عطری که داشت سرشار شدم، بوی عطر من نبود، اما بی شک بهترین بویی بود که میشناختمش. آیا به راستی مینشاختمش؟ آخرین باری که پوشیده بودمش زمستان سال گذشته بود، لعنتی چطور بوها انقدر دوام می اورند؟ چطور هنوز این لباس بوی عطر میدهد؟ به حیاط رسیدم، از نور متنفرم، تاریکی طعم دیگری دارد، اما چاره ای نبود، برای کتاب خواندن نیاز به آن اشعه ی بی معنای مزخرف داشتم.

کلمات کتاب برایم بی معنا شده بود، میخواندمشان اما درکی از واژگان نقش بسته نداشتم. سردم شده بود، میدانستم عاقبت این سرما، چند روزی خانه نشینی است، اما ارزشش را داشت.

بوی خون می‌امد، خوب میدانستم که سرمای بیش از حد نتیجه اش همین است.

خونی که مثل چشمه از بینی ام جاری شد، سرم را پایین گرفتم، قطرات خون چکه چکه روی گیاهان داخل باغچه میریخت! چقدر همه چیز لذت بخش بود، این سرما، این یخ زدگی محض! 

ناگهان نگاهم به آسمان افتاد، به ماهی که میدرخشید، هر گاه نگاه ماه میکنم تنها چیزی که یادم می اید قول هاییست که بهم دادیم.

یکی از شب هایی که سرخوش و سرمست بودیم،  قول دادیم هروقت دلتنگ شدیم به ماه نگاه کنیم و به این فکر کنیم که دیگری هم الان به ماه خیره شده! 

به ماه زل زده بودم، ماه از آسمان تهران چگونه است ؟ به همین زیباییست؟ از اسمان برلین چه؟ 

بلافاصله یادم به این جمله افتاد" نفسم میگیرد در هوایی که نفس های تو نیست" زیر آسمان این شهر نفس کشیدن سخت است! نفسم میگیرد!

از سرما به خودم میپیچیدم، اما تسلیم نمیشدم، این قانون من نبود، من سرما را دوست داشتم، من تمام وجودم در سرما رقم خورده بود، تمام خاطراتم، تمام دلگرمی های وسط سرمای زمستان، تمام قهوه های یخ زده ی میدان نقش جهان، تمام تاب بازی های شبانه، تمام بولینگ ها و فست فود فروشی ها، همه و همه در سرما بود! سرما لذت بخش است!

سر وصدا می اید، خدای من مزاحم میخواهم چکار، بابا نگران است، پتو اورده، پتو را از دستش میگیرم! کاش میشد از خانه بیرون زد، کاش میشد التماس بابا کرد تا ماشینش را برای یک شبگردیِ تنها قرض دهد، کاش لااقل میشد با پای پیاده از خانه بیرون زد، پارک ها را تنها قدم زد، در برف ذرت مکزیکی خورد، کاش میشد...

کاش این کلافگی خاتمه داشت....

کاش هوای این شهر انقدر نفس گیر نبود!


منِ پر آلایش

امروز آخرین جلسه ی کلاس تند خوانی بود، یک ربع آخر استاد جهت تفریح داشت فرق بین اعتماد به نفس و عزت نفس رو میگفت. 

برای عزت نفس گفت: وقتی آدم خودشو دوست داره، حس خوبی نسبت به خودش داره.

بعد ادامه داد: هرکی حس میکنه عزت نفس داره بدون خجالت دستشو بگیره بالا!

از جمع سی نفره هفت نفر بودیم که دست گرفتیم!

قبل اینکه دستمو بگیرم بالا از خودم پرسیدم، مائده خودتو دوست داری؟ صادق باش! و جوابی که در نهایت شنیدم این بود که اره من عاشق خودمم! 

اینکه خودمو دوست دارم اصلا خودخواهی نیست، اعتماد به سقف نیست، این اسمش عزت نفسِ! چیزی که باعث پیشرفته!

به ادمایی که دستاشون پایین بود نگاه کردم! وضعیتشون وضعیت دوسال پیش منه!

وقتی که توی مرداب زندگیم غرق بودم، وقتی به زور درس میخوندم، وقتی همش گریه میکردم،وقتی دیوونه ای شده بودم که زنجیر پاره کرده، وقتی هیچکدوم از حسام تحت کنترلم نبود! 

جالب اینه که تو اون زمان بیشتر از همیشه غد و مغرور و از خودراضی بودم! همیشه تو همه ی جمع ها مرکز توجه بودم! این باعث میشد خیلیا بخوان با من دوست باشن! دوستی های صمیمی!

یادمه یه بار مشاورمون منو دید گفت: من چیکار کنم با تو؟ پرسیدم چرا؟ گفت: هیچی خسته شدم از بس اومدن دفتر من گریه کردن من میخوام با مائده دوست باشم نمیتونم بهش نزدیک بشم!

اون لحظه اینم برام حس غرور داشت!

چقدر من خفنم که همه دوست دارن با من باشن!

ولی حال خرابم چیزی نبود که بتونم بگم اون حس خفن بودن تونسته بود خوبش کنه! بدتر از اون تنفرم از خودم بود! من از هرچییییزی که به خودم مربوط میشد متنفر بودم!

اون زمان اگر بابامو نداشتم نمیدونم باید چیکار میکردم! اون تایم مود بدم تقریبا ۹ ماه شد. یادمه یه شب بابام صدا کرد و بعد دلجویی های همیشگی گفت: از این به بعد شبی دوساعت تایمتو خالی کن قراره باهم حرف بزنیم!

برام سخت بود، دوساعت تایم خیییلی زیااادی بود! برا منی که تو اوج امتحاناتم بود! بهونه اوردم که نمیشه و نمراتم تو امتحانا چی؟

گفت: مگه با ۱۰ پاس نمیشی؟ همونقدر بسه!

از اون شب شبی دوساعت با من حرف زد، یکی یکی گره های شخصیت منو باز کرد، منو به خودم اورد بعدش بهم کتاب مبانی موفقیت و داد که بخونم! وقتی اونو خوندم گفت میریم سفر، تو طول این سفر وقت داری راجب همه حرفامون فکر کنی، خودتو بسازی!

سفر تموم شد و تو راه برگشت بودیم، بارون میزد، اتوبان تهران قم، یهو گفت که: حاضری بریم بیرون؟ 

یهو هردو سرمون و بردیم بیرون و شروع کردیم داد زدن، با داد زدن گریه میکردم،با همه وجود هردومون داد زدیم، بادو بارون مث شلاق میخورد تو صورتم ولی خالی شدم اون روز!

بابام زندگیمو ساخت! بهم نشون داد کی هستم!

وقتی برگشتم نشستمو همه ی رفتارای بدم رو نوشتم! تصمیم گرفتم عوضشون کنم! اولش با خودم گفتم بابا تو تغییر نمیکنی اخه! جمع کن این مسخره بازیا رو! برگرد به لاک خودت! ولی نه دیگه ممکن نبود، من زنده بودن و حس کرده بودم تو لحظه به لحظه ی سفر! امکان نداشت دیگه مرگ و بخوام! من شادیو لمسش کرده بودم و واسه حفظش جنگیدم!

تاامروز که به خودم اومدم و دیدم اثر مرکب( حفظ عادت های صحیح تو طول زمان) اثر کرده!

من تغییر کردم! بدون اینکه خودم بفهمم!

و اینه که منو عاشق خودم میکنه، عاشق تلاشم، عاشق جنگیدن و ارادم! اینا همش حس خوبیه، وقتی امیدواری و حسش کرده باشی از ناامیدی متنفر میشی، نمیخوای سمتش بری، اینجوری میشه که دوستام همش میگن چقدر با روحیه ای، چقدر امیدواری!

اولین باری که تو زندگیم عمیقا از تلاشای خودم راضی بودم، اولین باری بود که به خودم افتخار کردم! چون نتیجه صدرصد گرفته بودم از تصمیمی که گرفتم:)

عزت نفس داشته باشید حسش عمیقا لذت بخشه!

بیشتر از همه رو زندگی خودتون اثر داره! شیرین ترین حسیه که تونستم حسش کنم!

انتظار

هردفعه که میخوان برگردن به این فک میکنم که دفعه بعدی که میبینمشون کِیه؟

نکنه دیگه دفعه بعدی نباشه؟! نکنه اخرین دفعه باشه؟!

و هرچی زمان بیشتر میگذره این فکر بیشتر مثل خوره وجودم و میگیره!

آرامشم و میگیره....!

میترسم از زمانی که پشت تلفن بشنوم.....چیزی رو که نباید بشنوم! پشت تلفن! خیلی سخته!

این قسمت: لطف والدین!

سر سفره نشسته بودیم و طبق معمول همیشه همه در حال تعارف و اینا! درک نمیکنم خب وقتی اندازه همه غذا هست تعارف برا چیه! چهارتا قاشق برنجِ بخورید بره دیگه!

همچنان که در حال تعارف بودن لطف مامان شامل حالم شد و ماهی تعارف کرد طرفم، بعد من میگم نمیخام مرسی، میگه بخووووور تو که تیلا پیا دوس داشتی

من: خب دوست داشتم ولی مادر من مگه گااوم من؟

مامان: اره خب بخور

همینطور که پوکرگونه نگاش میکردم ، یه نگا هم به بابا انداختم

بابا: وقتی هی میری و میای میگی خدایا منو گاو کن همین میشه دیگه! بیا دیدی گاو شدی

من:😐

مامانم:😊

عموهام:😂😂😂😂😆

من:😕

بابا:😊😋

صداش

میگین اهنگی که دوست دارین و نذارین الارم گوشی؟ ازش متنفر میشین؟

اگه اون اهنگ صداش باشه چی؟

با هربار از خواب بیدار شدن، یه ذره بیشتر تو عشقش غرق میشین

چکمه های دودی!

نگاه ها خیره به کتاب داخل دستم

آسمان تیره و تاریک

ابرهایی که هرلحظه بهم نزدیکتر میشوند

بوی سرب

باران سرب می اید

لبخند میزنم

نگاه ها خیره به لبخند روی لبانم

نگاهشان میکنم

پالتو های چرمی

عینک های دودی

چهره های عبوس

کوچه های مخوف

شانه به شانه دیگران

له شده زیر حجم غبار

ساعت ۵:۲۴ دقیقه عصر

اندکی مانده به موعود

پالتوهای چرمی

چکمه های مشکی

عینک های دودی

نگاه های متعجب

سیاه 

سیاه 

سیاه

کمی روشنتر؟

خاکستری شاید!

روشنتر حتی؟

رنگی نیست!

چرا بوی خاک نمی اید؟

مگر باران نمیبارید؟

سیاه سیاه سیاه

چکمه های چرمی

پالتو های مشکی

در این میدان رنگی نمانده

خاکی نمانده

بویی نمانده

حسی نمانده

اینجا فقط چشمه های مشکیست!

کلافگی

کلافه بودن فقط اونجاش که پی سی و روشن میکنی، هنوز لود نشده پشیمون میشی از فیلم دیدن خاموشش میکنی، اونجاش که میشینی کتاب بخونی، درشو باز نکرده میبندی، اونجاش که میری کانالاتو چک کنی اولین کانال و که میزنی روش با هوم باتن از تله میای بیرون

کلافه بودن هم عالمی دارد😐

مائده ی زندگی من

اصن از قدیم الایام نقل شده که کسی که مائده تو زندگیش نیست، زندگی نمیکنه که، خلاصه که اونایی که یه مائده تو زندگیتون دارین بدونین خوشبختین:دی
منم از پس این صوبتام میخوام ماجرای مائده ی زندگی خودم و بگم😊
اگر بخوام از شروعش بگم تقریبا اندازه شش هفت سال باید داستان بخونین، اما قسمت جالب، دوست داشتنی و غم انگیزش از زمانی بود که ازدواج کرد، همین اردیبهشتی که گذشت!
اگر بخوام فلش بک بزنم، ترجیحا برمیگردم به هشت مرداد سال قبل!
به طرز مرموزی خانواده شب تولدم میخواستن برن بیرون و حتی بهم نگفتن که کجا میرن، یا نگفتن که توهم بیا!
خب یکمی ناراحت شدم، هرسال شب تولدم سوپرایز میشدم با کاراشون، و تو اون لحظه تحمل اینکه یادشون رفته تولدمه سخت بود!
همین که از خونه رفتن بیرون یکی در خونه در زد!
طبق معمول همیشه که وقتی کسی خونه نیست حتی نمیرم ببینم کی پشت درِ از جام تکون نخوردم.
دوباره و دوباره زنگ خورد، با اعصاب خورد پاشدم برم ببینم کیه، که از پشت آیفون فقط قیافه پاتریک رو دیدم! آیفون رو برداشتم و گفتم بفرمایین؟
صداش از پشت آیفون اومد: منم خرر، چهارساعته منو اینجا کاشته!
در و باز کردم و رفتم پایین استقبالش، جلوم یه دختر دیوونه ای رو دیدم که موهاشو خرگوشی بسته و دوتا کلاه تولد دستشه و یه جعبه بنفش! 
با غر غر گفت: در و که باز نمیکنی لااقل جعبه شیرینی و بگیر از دستم.
خندم گرفت، شوکه بودم هنوز، رفتم جلو وسایل و از دستش گرفتم، یه آهنگ گذاشت و کلاه تولدارم سرمون کردیم و درست مثل بچه ها با آهنگ میرقصیدیم و بادکنک بازی میکردیم، آخخخ که چقدر اونشب خوش گذشت!اونقدر خوب بود که خسته و له وسط زمین ولو شدیم!
اون گذشت تا تولدش توی اردیبهشت، یادمه تولدش و کلاس زبانم و مراسم نامزدیش دقیقا توی یه روز بود. چقدر دروغ بافتم بهم که کلاس و نیم ساعت بپیچونم و برم لباسشو خودم تنش کنم، که کادو تولدشو بدم
خیلی صورتی داشت، برعکس من که دیوونه ی آبی بودم!
اونشب هم از عالیترین شبای زندگیم بود، عاشق شدنشو، اولین بوسه شو، همه ی اینا رو داشتم به چشم میدیدم! 
اما قسمت سختش دیشب بود، منتظر بودم مثل همیشه بیاد، این روزا دو هفته یه بار میبینمش اصن، اما دیشب منتظر بودم بیاد، منتظر بودم بیاد مث همیشه غر بزنه بگه: مااایی گاب دلم تنگ شده بود واست
نیومد، وقتی تبریک نگفت، دیگه تبریکای بقیه فایده نداشت، انگاری بخوای با آتیش آتیش و خاموش کنی، با تبریک گفتناشون یادم میومد که دیگه مهره ی سوخته ی زندگیشم!
تا صبح که تبریک گفت، پیشرفت قابل توجهی بود باز،هه!
گذشت تا شب که داشتم از کلاس زبان برمیگشتم، به بابا زنگ زدم نیاد دنبالم که خودم پیاده برگردم، معمولا پیاده روی حال خرابم و خوب میکنه!
رسیدم به ایستگاه اتوبوس، یهو دوتا دست جلو چشام و گرفت، تا اومدم فک کنم که کیه، بوی کاپتان بلک پیچید تو سرم و این یعنی خودش!
در چشمامو برداشت و یه جعبه زرد گرفت تو صورتم، توش یه رز آبی بود و یه لباس، بی توجه به حرفای من که زشته اینجا تو خیابون، تمام صورتمو بوسید، خندم گرفته بود از کاراش، برگشتم نگا شوهرش کردم، اونم غرق نگا کردنش بود، بزرگترین وجه اشتراکمون این بود که هردومون عاشقش بودیم، هردومون غرقش بودیم!
از سرو کولم بالا میرفت، مث بچه های چهار پنج ساله که نمیشه کنترلشون کرد!
بهش گفتم چرا نمیای خونه پس؟ گفت مهمونی دعوتیم، ببخشید که نمیتونم پیشت باشم و خلاصه بعد از کلی تبریک و تشکر و اینا رفت.
در نهایت من موندم و رزی که بوی کاپتان بلک میداد و روزی که برام ساخته شد:))))

لسن وان

ولی فک میکنم الان دیگه وقتش باشه که یاد بگیرم هرکسی ارزش محبت نداره، هرکسی ارزش نداره براش زمانمو بذارم و هرکسی ارزش نداره که سعی کنم زندگیشو نجات بدم

ریممبر دیز تیری فکتز پلیز:|

خبـــــــر از چشـــــم خـــودش داشــــت اگـــــــر
میفهــــــمید ....
"حـال مـن، بعـــد نگــاه تو ســـــرودن دارد"
موضوعات
نویسندگان