انتظار

هردفعه که میخوان برگردن به این فک میکنم که دفعه بعدی که میبینمشون کِیه؟

نکنه دیگه دفعه بعدی نباشه؟! نکنه اخرین دفعه باشه؟!

و هرچی زمان بیشتر میگذره این فکر بیشتر مثل خوره وجودم و میگیره!

آرامشم و میگیره....!

میترسم از زمانی که پشت تلفن بشنوم.....چیزی رو که نباید بشنوم! پشت تلفن! خیلی سخته!

این قسمت: لطف والدین!

سر سفره نشسته بودیم و طبق معمول همیشه همه در حال تعارف و اینا! درک نمیکنم خب وقتی اندازه همه غذا هست تعارف برا چیه! چهارتا قاشق برنجِ بخورید بره دیگه!

همچنان که در حال تعارف بودن لطف مامان شامل حالم شد و ماهی تعارف کرد طرفم، بعد من میگم نمیخام مرسی، میگه بخووووور تو که تیلا پیا دوس داشتی

من: خب دوست داشتم ولی مادر من مگه گااوم من؟

مامان: اره خب بخور

همینطور که پوکرگونه نگاش میکردم ، یه نگا هم به بابا انداختم

بابا: وقتی هی میری و میای میگی خدایا منو گاو کن همین میشه دیگه! بیا دیدی گاو شدی

من:😐

مامانم:😊

عموهام:😂😂😂😂😆

من:😕

بابا:😊😋

صداش

میگین اهنگی که دوست دارین و نذارین الارم گوشی؟ ازش متنفر میشین؟

اگه اون اهنگ صداش باشه چی؟

با هربار از خواب بیدار شدن، یه ذره بیشتر تو عشقش غرق میشین

چکمه های دودی!

نگاه ها خیره به کتاب داخل دستم

آسمان تیره و تاریک

ابرهایی که هرلحظه بهم نزدیکتر میشوند

بوی سرب

باران سرب می اید

لبخند میزنم

نگاه ها خیره به لبخند روی لبانم

نگاهشان میکنم

پالتو های چرمی

عینک های دودی

چهره های عبوس

کوچه های مخوف

شانه به شانه دیگران

له شده زیر حجم غبار

ساعت ۵:۲۴ دقیقه عصر

اندکی مانده به موعود

پالتوهای چرمی

چکمه های مشکی

عینک های دودی

نگاه های متعجب

سیاه 

سیاه 

سیاه

کمی روشنتر؟

خاکستری شاید!

روشنتر حتی؟

رنگی نیست!

چرا بوی خاک نمی اید؟

مگر باران نمیبارید؟

سیاه سیاه سیاه

چکمه های چرمی

پالتو های مشکی

در این میدان رنگی نمانده

خاکی نمانده

بویی نمانده

حسی نمانده

اینجا فقط چشمه های مشکیست!

کلافگی

کلافه بودن فقط اونجاش که پی سی و روشن میکنی، هنوز لود نشده پشیمون میشی از فیلم دیدن خاموشش میکنی، اونجاش که میشینی کتاب بخونی، درشو باز نکرده میبندی، اونجاش که میری کانالاتو چک کنی اولین کانال و که میزنی روش با هوم باتن از تله میای بیرون

کلافه بودن هم عالمی دارد😐

مائده ی زندگی من

اصن از قدیم الایام نقل شده که کسی که مائده تو زندگیش نیست، زندگی نمیکنه که، خلاصه که اونایی که یه مائده تو زندگیتون دارین بدونین خوشبختین:دی
منم از پس این صوبتام میخوام ماجرای مائده ی زندگی خودم و بگم😊
اگر بخوام از شروعش بگم تقریبا اندازه شش هفت سال باید داستان بخونین، اما قسمت جالب، دوست داشتنی و غم انگیزش از زمانی بود که ازدواج کرد، همین اردیبهشتی که گذشت!
اگر بخوام فلش بک بزنم، ترجیحا برمیگردم به هشت مرداد سال قبل!
به طرز مرموزی خانواده شب تولدم میخواستن برن بیرون و حتی بهم نگفتن که کجا میرن، یا نگفتن که توهم بیا!
خب یکمی ناراحت شدم، هرسال شب تولدم سوپرایز میشدم با کاراشون، و تو اون لحظه تحمل اینکه یادشون رفته تولدمه سخت بود!
همین که از خونه رفتن بیرون یکی در خونه در زد!
طبق معمول همیشه که وقتی کسی خونه نیست حتی نمیرم ببینم کی پشت درِ از جام تکون نخوردم.
دوباره و دوباره زنگ خورد، با اعصاب خورد پاشدم برم ببینم کیه، که از پشت آیفون فقط قیافه پاتریک رو دیدم! آیفون رو برداشتم و گفتم بفرمایین؟
صداش از پشت آیفون اومد: منم خرر، چهارساعته منو اینجا کاشته!
در و باز کردم و رفتم پایین استقبالش، جلوم یه دختر دیوونه ای رو دیدم که موهاشو خرگوشی بسته و دوتا کلاه تولد دستشه و یه جعبه بنفش! 
با غر غر گفت: در و که باز نمیکنی لااقل جعبه شیرینی و بگیر از دستم.
خندم گرفت، شوکه بودم هنوز، رفتم جلو وسایل و از دستش گرفتم، یه آهنگ گذاشت و کلاه تولدارم سرمون کردیم و درست مثل بچه ها با آهنگ میرقصیدیم و بادکنک بازی میکردیم، آخخخ که چقدر اونشب خوش گذشت!اونقدر خوب بود که خسته و له وسط زمین ولو شدیم!
اون گذشت تا تولدش توی اردیبهشت، یادمه تولدش و کلاس زبانم و مراسم نامزدیش دقیقا توی یه روز بود. چقدر دروغ بافتم بهم که کلاس و نیم ساعت بپیچونم و برم لباسشو خودم تنش کنم، که کادو تولدشو بدم
خیلی صورتی داشت، برعکس من که دیوونه ی آبی بودم!
اونشب هم از عالیترین شبای زندگیم بود، عاشق شدنشو، اولین بوسه شو، همه ی اینا رو داشتم به چشم میدیدم! 
اما قسمت سختش دیشب بود، منتظر بودم مثل همیشه بیاد، این روزا دو هفته یه بار میبینمش اصن، اما دیشب منتظر بودم بیاد، منتظر بودم بیاد مث همیشه غر بزنه بگه: مااایی گاب دلم تنگ شده بود واست
نیومد، وقتی تبریک نگفت، دیگه تبریکای بقیه فایده نداشت، انگاری بخوای با آتیش آتیش و خاموش کنی، با تبریک گفتناشون یادم میومد که دیگه مهره ی سوخته ی زندگیشم!
تا صبح که تبریک گفت، پیشرفت قابل توجهی بود باز،هه!
گذشت تا شب که داشتم از کلاس زبان برمیگشتم، به بابا زنگ زدم نیاد دنبالم که خودم پیاده برگردم، معمولا پیاده روی حال خرابم و خوب میکنه!
رسیدم به ایستگاه اتوبوس، یهو دوتا دست جلو چشام و گرفت، تا اومدم فک کنم که کیه، بوی کاپتان بلک پیچید تو سرم و این یعنی خودش!
در چشمامو برداشت و یه جعبه زرد گرفت تو صورتم، توش یه رز آبی بود و یه لباس، بی توجه به حرفای من که زشته اینجا تو خیابون، تمام صورتمو بوسید، خندم گرفته بود از کاراش، برگشتم نگا شوهرش کردم، اونم غرق نگا کردنش بود، بزرگترین وجه اشتراکمون این بود که هردومون عاشقش بودیم، هردومون غرقش بودیم!
از سرو کولم بالا میرفت، مث بچه های چهار پنج ساله که نمیشه کنترلشون کرد!
بهش گفتم چرا نمیای خونه پس؟ گفت مهمونی دعوتیم، ببخشید که نمیتونم پیشت باشم و خلاصه بعد از کلی تبریک و تشکر و اینا رفت.
در نهایت من موندم و رزی که بوی کاپتان بلک میداد و روزی که برام ساخته شد:))))

لسن وان

ولی فک میکنم الان دیگه وقتش باشه که یاد بگیرم هرکسی ارزش محبت نداره، هرکسی ارزش نداره براش زمانمو بذارم و هرکسی ارزش نداره که سعی کنم زندگیشو نجات بدم

ریممبر دیز تیری فکتز پلیز:|

قربانی

اگر نمیتونید درست تربیتش کنید....

اگر نمیتونید نیازاشو برطرف کنید....

اگر نمیتونید چه مالی چه احساسی حمایتش کنید....

اگر میدونید حوصلشو ندارید، اگر میدونید ممکنه روش دست بلند کنید....

بچه نیارید.... باور کنید هیچکدوم مون اونقدر خوب نیستیم که خودخواهانه بخوایم اثری از خودمون روی زمین بذاریم....

باور کنید اون بچه قربانی شماها نیست.... اون بچه مثل من و خیلیای دیگه حق داره تو رفاه زندگی کنه.... حق داره بفهمه محبت یعنی چی.... دوست داشتن و دوست داشته شدن یعنی چی....همه ی این حقا رو داره اون بچه.... نگیرید ازش.... به حرف بقیه گوش ندید که میگن بچه بیارید دعواهاتون تموم میشه، نه تنها تموم نمیشه، بلکه یه موضوع جدید واسه دعواها پیدا میشه!

نیارید، شما رو به هرکی که میپرستین با زندگی یه موجود معصوم بازی نکنید:)



پ.ن: بی ربط به موضوع پست، ولی کاش میشد فامیل و از زندگی بلاک کرد:|

زنداییم که پی ام میده میخام یه جوری سرمو بزنم به دیوار که مغزم بپاشه!

sth amazing is going to happen

لب آب بودیم، قصد داشتم کلا این چند روز رو آن نشم و نرم فضای مجازی و از طبیعت لذت ببرم!
میخواستم یه استوری بذارم که گفتم خب بذار تله رو چک کنم که خوب شد کردم!
یه پی ام از طرف مژی: خانوم پیرمرادیان گفته فردا ساعت 9 مدرسه باشیم برا خوارزمی
اولش فک کردم که خب ای بابا برا چی؟ ما دوسال پیش طرح خوارزمی دادیم و اینا!
امروز قرار بود با مژی بریم مدرسه که خب خواب موند و خودم رفتم!
فک میکنم این چیزی که میخوام بگم از خاطره ساز ترین اتفاقای زندگیم باشه!
خانوم پیرمرادیان گفتن که یه نمایشگاه هست از طرف شهرداری، برای دست سازه ها، همون نمایشگاه بین المللی همیشگیِ ! پل شهرستان!
گفتن که برای بهبود زندگی شهروندیِ و 28 تاطرح انتخاب شدن برای اون نمایشگاه، برای تمام مدارس فرزانگان و اژه ایِ اصفهان، بقیه شون دانشگاهی ان:) و از قضا طرح ماهم از اون 28 تا طرح بوده:)
از جذاب ترین خبرایی که میتونستن بدن این بود که دکتر ظریف یکی از ویزیتورای این نماشگاهند:)))
توی اون لحظه رسما از خوشحالی غش کردم، غش کردما به معنای واقعی کلمه شاد بودم:)))
بعد گفتند که خب از روزای نماشگاه براتون بگم که: نمایشگاه سه روزه از ساعت 6عصر تا 12 شب، اونجا غرفه دارین دیگه، باید برا بقیه طرحا رو توضیح بدین و این حرفا، و من در این حین داشتم فک میکردم از بس این طرح و پرزنت کردم دیگه حالم از پرزنت کردن بهم میخوره:دیییی!
بعدش راجب فرم ها صحبت کردیم، یه سری مقنعه گفتن بهمون میدن سرمه ای و نمیدونم یه طرحی که مشخص باشه از ارائه دهنده هاییم، از طرف دیگه یه سری جلیقه سرمه ای هم باید بپوشیم، در کل ست بدی بنظر نمیرسه، جالبه!
جالب ترینش اینه که عصراش پیش ویزیتوراییم ولی صبحاش یه سری جلسات ایده شو هستند که بنظرم عااالیه، قبلا هم بودن جلساتش ولی ایندفعه فرق داره، تمام حضار اسپانسر و مدیرای مالی اند، و این یعنی فوق العاده، طرح ما از بین طرحایی که رفته از طرف مدرسمون بیشترین کمک رو به بهبود زندگی شهروندی میکنه، اگر اسپانسر پیدا شه براش یعنی عالیترین اتفاقی که تو کل زندگیم افتاده میوفته!
 در کل تمام شبایی که با دوستام گذروندم پر از اتفاق خوبه:)) امیدوارم این شبا هم با تمام خستگیاش خوب تموم شه!
ولی تازه مشکلات شروع شده! به ما گفتن یه بنر بسازید 2m*90cm
خو لعنتیا من این بنر رو چطوری پرش کنم؟ تازه بروشور هم گفته بدین بهتره :////
تازه دیزاین غرفه هم هستم! تازه منم هیچی از فتوشاپ حالیم نیست! تازه باید تا پنج شنبه هم فایل بنر رو برداریم ببریم شهرداری جلسهه توجیهی://
ولی در کل خوبه:) شادم:) حس زنده بودن دارم:) از راکد بودن بیزارم:)
دوستای اصفهانیم تاریخ نمایشگاه از 13 تا 15 مردادِ، هرشب ساعت 6 تا 12 پذیرای حضورتون هستیم:) پل شهرستان، همون نمایشگاه همیشگی:)
فقط اگر قرار شد بیاین اطلاع بدین:)

آرشیو

آرشیو را پایین و بالا کردم، تقریبا از بهمن به بعد هیچ پست دوست داشتنی ای ننوشتم، از همان ها که به دلم میشیند، از همان ها که دوست دارم بخوانمشان، نه یک بارو دوبار، آنقدر بخوانمش تا روحم قرین آرامش شود!

از خودم دل آزرده ام، هر گاه به شخصیتم نگاه میکنم یاد باکتری ها می افتم، نمیدانم درست یادم مانده است یا نه، اما فکر کنم باکتری ها بودند که در شرایط سخت دور خود پیله ای میچیدند که در امان بمانند، بنده از همین تریبون از تمامی زیست شناسانی که دانسته هایشان را زیر سوال بردم معذرت میخواهم، اما این را گفتم که بگویم، شرایط سخت به مراتب گذشته است اما، پیله ای که دور خودم پیچیده بودم را هنوز نشکسته ام! 

شاید وقتش باشد، شاید باید تغییر کرد، شاید باید دوباره متنی دلنشین نوشت، شاید باید دوباره اجازه نفس کشیدن داد، اجازه زندگی کردن، احساس کردن، احساس کردن، احساس کردن....

وجودم منجمد است، بودنم گرما نمیدهد، نه به خودم نه به کسانی که نیازمند این گرما هستند!

شاید باید بیرون بیایم از این پیله، از این حصار، شاید باید یک لحظه فقط برای یک لحظه، مکث کنم!

اندکی تامل؛ چه میخواهم واقعا؟ چه چیزی باعث شده در پیله ام بمانم؟ مگر برای روز های سخت نبود؟ گیرم که روزهای سخت هم نگذشته باشد، مگر من نباید عادت کرده باشم به سختی؟ 

شاید باید عنوان پست را میگذاشتم تلنگر، گاهی یک تلنگر، یک حرف، یک ارشیو میتواند گویای حالت باشد، چرا بهم ریخته ای؟ چرا آشفته ای؟

شاید مسیر را اشتباه رفتم، شاید این آن چیزی نبود که میخواستم، شاید زیاااد از دنیای آدمها فاصله گرفته ام!

حس غریبگی دارم، خانواده ام را نمیشناسم، جامعه برایم پوچ شده است، دلم پستی میخواهد که صدبار بخوانمش، اما از این حروف یخ زده، از این احساس ناپیدا، مگر میشود گرما ساخت؟

وقت شکستن پیله است، از شکستنش هراسانم، از اینکه لشکر را عقب خوانده ام میترسم! 

هزار و یک تردید در سرم جرقه میزند، اما شاید...

شاید بس باشد بی اعتمادی، شاید بس باشد سرما، شاید شکستم این پیله را.....

شاید چشیدم زندگانی را......

خبـــــــر از چشـــــم خـــودش داشــــت اگـــــــر
میفهــــــمید ....
"حـال مـن، بعـــد نگــاه تو ســـــرودن دارد"
موضوعات
نویسندگان