هوس یکی از شب های پاییزی را کرده ام، یکی از شب های فصلی که لحظه به لحظه اش روحم را سرشار از حس زندگی میکند، فصلی که باران هایش را دوست دارم، هوای سردش را دوست دارم، هوای ابری اش میبرد جان از جسمی که فرسودگی اش به وضوح پیداست!

دلم شبی را میخواهد که دلگرفته از تراس به برگ های ریزان زل زده باشم، تلفن زنگ بخورد، صدایی در گوشی بپیچد: دلِ گرفته را چقدر خریداری؟ 

لبخند بزنم، بی حرف گوشی را قطع کنم، پله هارا چند تا یکی طی کنم، صدای لاستیک ها که کشیده میشود کف خیابان، چند دقیقه بعد اوهم سوار شود!

راستش اینکه که باشد و چه باشد فرقی ندارد، فقط از ادم های صمیمی زندگی ام باشد، ادم هایی که وقتی با انها حرف میزنم زمان از دستم میرود، گاز بدهم، 

۱۴۰

۱۵۰

۱۶۰

ماشین آلارم بدهد، هشدار بدهد که مرگ نزدیک است و من همچنان بی فکر فشار بدهم پدال را! 

صدای چاووشی بپیچد در ماشین، در گوشم، در روحم، در ذهنم ،

اگر چه هیچکس نیومد، سری به تنهاییت نزد اما تو کوه درد باش، طاقت بیار و مرد باش!

یا از آن شب هایی باشد که منت سرمان گذاشته اند، یک هفته مرده رودمان را جان بخشیده اند، و دوباره زنده رود شده، زیر باران، حاشیه رودخانه را بدوییم، دوییدن درمان همه ی دردهای من است، کلافه که میشوم با همه ی توان میدوم، آنقدر میدوم که دیگر جان نماند، آنقدر میدوم تا خستگی جسمم به درد روحم غلبه کند، آنقدر میدوم تا بلکه آرام بگیرد، صدایی که نمیدانم اسمش را چه بگذارم!

راستش دلم پر میکشد برای شب های بارانی زاینده رود، لباس های خیس، آب روان، آسمان ابری، چراغ های شهر، سی و سه پل و نور نارنجی اش در شب ها، صدای سه تار و مردمانی که زیر پل میخوانند، زوج هایی که لحظه ای کنارشان می ایستند و پس از مدتی در گوش هم زمزمه کنان رد میشوند، راستش همیشه تماشای تقلای انسان ها برای ادامه ی حیات برایم لذت بخش است، برا چه زنده اند؟ برا چه این همه جان میدهند؟ مهم نیست! 

دلم میخواهد پس از کلی دویدن، کنار آب بنشینم، در حالیکه غر میزند: پاشو خیس شدی، چرا انقد دیوونه ای؟ 

ارام پاهایم را در اب فرو ببرم، به سرماخوردگی روز بعدش فکر نکنم، سرم را رو به آسمان بگیرم، به هیچ چیز فکر نکنم، تنها حسی که دارم حس برخورد دانه های باران به پیشانی ام باشد، حس خنکای جریان آب از بین انگشتان پاهایم، حس...

دلم یکی از آن شب های لعنتی را میخواهد، لعنت به این دل که چه ها که نمیخواهد