از همان شب هاییست که جنون دیوانه ام میکند، غلت های متعدد در تاریکی بی مرز این اتاق بی نتیجه است، از پنجره ی اتاق بیرون را مینگرم! ناخوداگاه لبخندی روی لبانم مینشیند، رو لبانم که چه عرض کنم، فکر کنم آنها تنها قسمت وجودم هستند که از لبخند بی نصیب اند. با نگاه به بیرون از پنجره نگاهم یخ میزند، سرمای هوا به وجودم منتقل میشود، این همان دلیل شادیست، هوا دوباره سرد است، اسمان دوباره ابری میشود، به فصل خوبی های نزدیک میشویم، به فصل سرما و تلخی، به فصلی که لحظه به لحظه اش به تنم میچسبد. 

فضای اتاق خفقان است، تحملش را ندارم، بی اختیار کتاب تهوع را که چند روزیست مهمان میز مطالعه است بر میدارم، ناخوداگاه سوییشرت روی چوب لباسی را برمیدارم و به سمت حیاط روانه میشوم.

وقتی که سوییشرتم را پوشیدم از بوی عطری که داشت سرشار شدم، بوی عطر من نبود، اما بی شک بهترین بویی بود که میشناختمش. آیا به راستی مینشاختمش؟ آخرین باری که پوشیده بودمش زمستان سال گذشته بود، لعنتی چطور بوها انقدر دوام می اورند؟ چطور هنوز این لباس بوی عطر میدهد؟ به حیاط رسیدم، از نور متنفرم، تاریکی طعم دیگری دارد، اما چاره ای نبود، برای کتاب خواندن نیاز به آن اشعه ی بی معنای مزخرف داشتم.

کلمات کتاب برایم بی معنا شده بود، میخواندمشان اما درکی از واژگان نقش بسته نداشتم. سردم شده بود، میدانستم عاقبت این سرما، چند روزی خانه نشینی است، اما ارزشش را داشت.

بوی خون می‌امد، خوب میدانستم که سرمای بیش از حد نتیجه اش همین است.

خونی که مثل چشمه از بینی ام جاری شد، سرم را پایین گرفتم، قطرات خون چکه چکه روی گیاهان داخل باغچه میریخت! چقدر همه چیز لذت بخش بود، این سرما، این یخ زدگی محض! 

ناگهان نگاهم به آسمان افتاد، به ماهی که میدرخشید، هر گاه نگاه ماه میکنم تنها چیزی که یادم می اید قول هاییست که بهم دادیم.

یکی از شب هایی که سرخوش و سرمست بودیم،  قول دادیم هروقت دلتنگ شدیم به ماه نگاه کنیم و به این فکر کنیم که دیگری هم الان به ماه خیره شده! 

به ماه زل زده بودم، ماه از آسمان تهران چگونه است ؟ به همین زیباییست؟ از اسمان برلین چه؟ 

بلافاصله یادم به این جمله افتاد" نفسم میگیرد در هوایی که نفس های تو نیست" زیر آسمان این شهر نفس کشیدن سخت است! نفسم میگیرد!

از سرما به خودم میپیچیدم، اما تسلیم نمیشدم، این قانون من نبود، من سرما را دوست داشتم، من تمام وجودم در سرما رقم خورده بود، تمام خاطراتم، تمام دلگرمی های وسط سرمای زمستان، تمام قهوه های یخ زده ی میدان نقش جهان، تمام تاب بازی های شبانه، تمام بولینگ ها و فست فود فروشی ها، همه و همه در سرما بود! سرما لذت بخش است!

سر وصدا می اید، خدای من مزاحم میخواهم چکار، بابا نگران است، پتو اورده، پتو را از دستش میگیرم! کاش میشد از خانه بیرون زد، کاش میشد التماس بابا کرد تا ماشینش را برای یک شبگردیِ تنها قرض دهد، کاش لااقل میشد با پای پیاده از خانه بیرون زد، پارک ها را تنها قدم زد، در برف ذرت مکزیکی خورد، کاش میشد...

کاش این کلافگی خاتمه داشت....

کاش هوای این شهر انقدر نفس گیر نبود!