امروز آخرین جلسه ی کلاس تند خوانی بود، یک ربع آخر استاد جهت تفریح داشت فرق بین اعتماد به نفس و عزت نفس رو میگفت. 

برای عزت نفس گفت: وقتی آدم خودشو دوست داره، حس خوبی نسبت به خودش داره.

بعد ادامه داد: هرکی حس میکنه عزت نفس داره بدون خجالت دستشو بگیره بالا!

از جمع سی نفره هفت نفر بودیم که دست گرفتیم!

قبل اینکه دستمو بگیرم بالا از خودم پرسیدم، مائده خودتو دوست داری؟ صادق باش! و جوابی که در نهایت شنیدم این بود که اره من عاشق خودمم! 

اینکه خودمو دوست دارم اصلا خودخواهی نیست، اعتماد به سقف نیست، این اسمش عزت نفسِ! چیزی که باعث پیشرفته!

به ادمایی که دستاشون پایین بود نگاه کردم! وضعیتشون وضعیت دوسال پیش منه!

وقتی که توی مرداب زندگیم غرق بودم، وقتی به زور درس میخوندم، وقتی همش گریه میکردم،وقتی دیوونه ای شده بودم که زنجیر پاره کرده، وقتی هیچکدوم از حسام تحت کنترلم نبود! 

جالب اینه که تو اون زمان بیشتر از همیشه غد و مغرور و از خودراضی بودم! همیشه تو همه ی جمع ها مرکز توجه بودم! این باعث میشد خیلیا بخوان با من دوست باشن! دوستی های صمیمی!

یادمه یه بار مشاورمون منو دید گفت: من چیکار کنم با تو؟ پرسیدم چرا؟ گفت: هیچی خسته شدم از بس اومدن دفتر من گریه کردن من میخوام با مائده دوست باشم نمیتونم بهش نزدیک بشم!

اون لحظه اینم برام حس غرور داشت!

چقدر من خفنم که همه دوست دارن با من باشن!

ولی حال خرابم چیزی نبود که بتونم بگم اون حس خفن بودن تونسته بود خوبش کنه! بدتر از اون تنفرم از خودم بود! من از هرچییییزی که به خودم مربوط میشد متنفر بودم!

اون زمان اگر بابامو نداشتم نمیدونم باید چیکار میکردم! اون تایم مود بدم تقریبا ۹ ماه شد. یادمه یه شب بابام صدا کرد و بعد دلجویی های همیشگی گفت: از این به بعد شبی دوساعت تایمتو خالی کن قراره باهم حرف بزنیم!

برام سخت بود، دوساعت تایم خیییلی زیااادی بود! برا منی که تو اوج امتحاناتم بود! بهونه اوردم که نمیشه و نمراتم تو امتحانا چی؟

گفت: مگه با ۱۰ پاس نمیشی؟ همونقدر بسه!

از اون شب شبی دوساعت با من حرف زد، یکی یکی گره های شخصیت منو باز کرد، منو به خودم اورد بعدش بهم کتاب مبانی موفقیت و داد که بخونم! وقتی اونو خوندم گفت میریم سفر، تو طول این سفر وقت داری راجب همه حرفامون فکر کنی، خودتو بسازی!

سفر تموم شد و تو راه برگشت بودیم، بارون میزد، اتوبان تهران قم، یهو گفت که: حاضری بریم بیرون؟ 

یهو هردو سرمون و بردیم بیرون و شروع کردیم داد زدن، با داد زدن گریه میکردم،با همه وجود هردومون داد زدیم، بادو بارون مث شلاق میخورد تو صورتم ولی خالی شدم اون روز!

بابام زندگیمو ساخت! بهم نشون داد کی هستم!

وقتی برگشتم نشستمو همه ی رفتارای بدم رو نوشتم! تصمیم گرفتم عوضشون کنم! اولش با خودم گفتم بابا تو تغییر نمیکنی اخه! جمع کن این مسخره بازیا رو! برگرد به لاک خودت! ولی نه دیگه ممکن نبود، من زنده بودن و حس کرده بودم تو لحظه به لحظه ی سفر! امکان نداشت دیگه مرگ و بخوام! من شادیو لمسش کرده بودم و واسه حفظش جنگیدم!

تاامروز که به خودم اومدم و دیدم اثر مرکب( حفظ عادت های صحیح تو طول زمان) اثر کرده!

من تغییر کردم! بدون اینکه خودم بفهمم!

و اینه که منو عاشق خودم میکنه، عاشق تلاشم، عاشق جنگیدن و ارادم! اینا همش حس خوبیه، وقتی امیدواری و حسش کرده باشی از ناامیدی متنفر میشی، نمیخوای سمتش بری، اینجوری میشه که دوستام همش میگن چقدر با روحیه ای، چقدر امیدواری!

اولین باری که تو زندگیم عمیقا از تلاشای خودم راضی بودم، اولین باری بود که به خودم افتخار کردم! چون نتیجه صدرصد گرفته بودم از تصمیمی که گرفتم:)

عزت نفس داشته باشید حسش عمیقا لذت بخشه!

بیشتر از همه رو زندگی خودتون اثر داره! شیرین ترین حسیه که تونستم حسش کنم!