نگاه ها خیره به کتاب داخل دستم

آسمان تیره و تاریک

ابرهایی که هرلحظه بهم نزدیکتر میشوند

بوی سرب

باران سرب می اید

لبخند میزنم

نگاه ها خیره به لبخند روی لبانم

نگاهشان میکنم

پالتو های چرمی

عینک های دودی

چهره های عبوس

کوچه های مخوف

شانه به شانه دیگران

له شده زیر حجم غبار

ساعت ۵:۲۴ دقیقه عصر

اندکی مانده به موعود

پالتوهای چرمی

چکمه های مشکی

عینک های دودی

نگاه های متعجب

سیاه 

سیاه 

سیاه

کمی روشنتر؟

خاکستری شاید!

روشنتر حتی؟

رنگی نیست!

چرا بوی خاک نمی اید؟

مگر باران نمیبارید؟

سیاه سیاه سیاه

چکمه های چرمی

پالتو های مشکی

در این میدان رنگی نمانده

خاکی نمانده

بویی نمانده

حسی نمانده

اینجا فقط چشمه های مشکیست!