بالاخره اون اتفاقی که نباید میوفتاد افتاد!

مقصرش خودم بودم:)

ناراحتم براش ناراحتیش داره از پا در میاره منو ولی

یه پایان تلخ بهتر از یه تلخیِ بی پایان

میدونستیم که یه روزی همچین اتفاقی میوفته، اینکه چرا به خودمون دروغ میگفتیم و نمیدونم، حداقل من نمیدونم چرا به خودم دروغ میگفتم!

ذهنم داره منفجر میشه، انفجارش سنگینه میدونم سنگینه! 

ولی خب من ادمی نیست که بذارم ترکش این انفجار منو زخمی کنه، همیشه تو موقعیتای سخته که آدم به خودباوری میرسه، رو پای خودش وایمیسه، تلاششو میکنه واسه زنده موندن، الان هم یکی از همون تجربه ها، یکی از تلخترینش، حداقل میدونم از کل این زندگی ما ۱۶۸ ساعت وقت داشتیم، ساعتایی که خوب گذشت، ولی خب گذشت!

برمیگردیم به روال سابق زندگی، همونی که میخواستم! مگه همینو نمیخاستم؟؟؟؟؟!!!! چشمم کور دیگه وایمیسم پا انتخابم!

کاری که همیشه کردم!

شاید تا زندگیمو برگردونم به روال عادی یه مدت ننویسم، شایدم بنویسم حتی بیشتر بنویسم، ولی نمیخوام دیگه از ضعف بنویسم

بهتون سر میزنم ولی:)

حس یه مسافر تنهای نحیف غمگین و دارم که رو عرشه ی کشتی زانوهاشو بغل زده، و حتی در مقابل نسیم دریا دفاعی از خودش نداره، چه برسه به صدای ناخدا و امر نهی ای که وجودش و گرفته!

پ.ن:بچسبید به وبلاگ نویسی بابا، هیچوقت هیچکس از تلگرام خیری ندیده:)