همیشه مادر بزرگ میگفت انسان ها تاوان کارهایشان را پس میدهند، تاوان واژه ی مناسبی نیست، اجر کارهایشان را پس میگیرند، خوبی کرده باشند خوبی بدی کرده باشند بدی!

مدت ها ذهنم مشغول همین چند جمله بود، بدی کرده باشند، بدی.....

همه گذشته را ورق زدم، من چه کرده ام که او، بخشی از قلب من، تمام وجود من باید فکر کند مزاحم است؟ من چه کرده ام که میگوید مزاحمت نمیشم حالا که داری فراموشم میکنی؟

به کدامین گناه روزهای خوشمان تمام شد؟

ما که تلاش کردیم، جنگیدیم، شهر را به دشنام بستیم هنگام جدایی، چرا پس عاقبت من اینجا و او...

نمیدانم کجا، لعنتی لعنتی لعنتی نمیدانم کجا

فقط میدانم که از هم دوریم، چرا من اینجا و او از همان سرزمین دور دست ها؟ من اینجا و اون در دورترین نقطه از من و حالا حروف یخ زده ی کیبوردی که رابط بین من و او شده است؛ مهم نیست که میداند یا نه، اصلا نمیخواهم بداند، دیگر روحم کشش ابراز کردن ندارد

خسته شدم از ابراز کردن های بی نتیجه!

فقط میدانم دلتنگم، دلتنگ روزهایی که دست های همدیگر را میگرفتیم و سراشیبی ویلا تا دریا را کودکانه میدویدیم، صدای خنده هایمان فضا را پر میکرد

دلم شب هایی را میخواهد که کنار هم میخوابیدیم، خواب که چه عرض کنم، به اصطلاح میخوابیدیم

دلم برای کافه رفتن هایمان پر میکشد، دلم هات چیپس میخواهد که با سسش براش سیبیل بگذارم و بعد هنگامیکه او مشغول تمیز کردن صورتش است تماشایش کنم؟

دلم دستاشو میخواد، هردومون دختر بودیم ولی دستای من سفید تر بود، همیشه سر این قضیه شاکی بود

دلم برایش تنگ شده، لعنت به این فاصله، لعنت به این روزها، لعنت به این شب ها، دلم بیی نهایت بودنش را میخواهد، دلم میخواهد باشد تا بخندم، دلم خسته است از حسرت خنده هایش را از راه دور خوردن

دلتنگی تاوان کدام گناه من است؟

چه کسی روزی اینطور دل تنگم شده که حالا من اینگونه تاوان میدهم؟ 

کاش دروغ بود، کاش میگفتند تاوان هر کار بدی خوبیست! انقدر خوبی در وجودت حل میکنیم تا بدی را از یاد ببری!

کاش هیچ تاوانی به سنگینیِ دلتنگی نبود!