مشکل از اونجایی شروع شد که هرچی شد خندیدیم، هیچوقت لبخند از لبامون دور نشد، هر اتفاقی افتاد ساده بخشیدیم

بعد به خودشون اجازه دادند هر چی دوست دارند بهمون بگند، پشتمون و خالی کنن، از پشت ضربه بزنند، با هر کی که دم دستشون اومد مقایسمون کنند، اعصابشون از دست دوست پسرشون خورده سر ما خالی کنند، از دنیا خسته اند سر ما خالی کنند، تازه یه گروه بدترشون رفتند تو مود حسادت و هرکاری کردند که این خنده از لبامون بیوفته

نمیدونم تا کی! فقط میدونم دو سال میدونه تا آزادی! اونموقع چه بخوان چه نخوان، چه بذارن چه نذارن، رها میشم، ازاد میشم! از دست همه ادمای دور وبرم، چه خواهری که از بدو تولدش و زندگی رو تا تونست برام زهرمار کرد، چه دوستای دوست نمایی که از رفاقت فقط اسمشو بلدن

و تا اونروز نمیدونم چقدر دیگه ظرفیت دارم، نمیدونم چقدر دیگه میتونم بشنوم و سکوت کنم، ببینم و به رو نیارم

فقط امیدوارم تموم شه این کابوس