مثل پیرمرد های بازنشسته شده ام، پیرمردهایی که بعد از بازنشستگی هرروزشان در پارک محل میگذرد، از همان ها که با حوصله با نوه هایشان بازی میکنند، غرق در تماشای آنها میشوند، دست نوه هایشان را میگیرند و میبرندشان پارک محل تا بازی کنند و خودشان همانجا وقتی به تماشا نشسته اند غرق در افکارشان جان میدهند.

اما من فرق دارم، من همان پیرمردی هستم که فرزندانش رهایش کرده اند، همان پیرمردی که هرروز وقتی مشغول تماشای سریال بازی کودکان پارک محله است، در حسرت داشتن نوه میمیرد.

من هم هرشب وقتی جو کسالت بار جمعیت حالم را از خودم بد میکند به تماشای بازی بچه ها مینشینم.

راستش قبل تر ها فکر میکردم بهترین حالت برای فکر کردن قدم زدن است، مدتی ست که متوجه شده ام زمین بازی کودکان محیط بسیار مناسب تری برای فکر کردن است. جایی در حوالیِ سرسره ی آبی رنگ روی نیمکتی که تقریبا در گوشه ی زمین است مینشینم، فرآیند غرق شدن ابتدا با تماشای جدال بین دو پسر بچه شروع میشود و سپس به مرگ من منتهی میشود، دو پسر بچه باهم دعوا میکنند، دو دختر بچه حوالی بادکنک های صورتی قدم میزنند، یادش بخیر بچه که بودم از تمام بچه های لوسی که گریه میکردند و اسباب بازی میخواستند متنفر بودم!

اما حالا تلاش و تقلایشان برایم شیرین است، یا کمی آنطرف تر دخترک اخمویی که در انتظار سوار شدن بر تاب است عجیب توجهم را به خودش جلب میکند.

و من هرچقدر محو تماشایشان میشوم بیشتر در مرداب افکارم فرو میروم و سر اخر نگاهی به ساعت می اندازم، ساعت هم هرشب پا به پای من میمیرد.

همه ی ما مرده ایم، ما وجود نداریم، ما توهمی بیش نیستیم، توهمی که زاده ی مغز است، مغزمان از تنهایی میترسید، توهمی زد به بزرگی این دنیا و ادم هایش، کاش تمام میشد این کابوس، کاش انتها داشت این توهم، کاش دست از توهم زدن برمیداشتیم، کاش مردی که کنارم نشسته از توهم دیدن دختری که هندزفری در گوش دارد و انگشتانش سریع روی کیبورد گوشی حرکت میکند دست برمیداشت، کاش من از دیدن بازی های کودکانه دست برمیداشتم، کاش چشمانم را میبستم و همه چیز دوباره یک نقطه میشد.

کاش همه متوجه میشدند که همه چیز یک توهم است، دیوانه شده ام، از توهم هایم انتظار درک دارم، دیوانگی هم عالمی دارد. ولی سخت است باور این که خنده های این بچه ها توهم هست، چطور میشود نبض حیات توهم باشد؟!!!

اگر روزی از همه ی دنیا خسته شدید، سری به زمین بازی بزنید، گوشه ای خلوت کنید و شما هم پا به پای من بمیرید، در مردن ارامشی هست که در زندگی نیست! بعد از چندین بار مردن، وقتی ارامش وجودتان را فراگرفت، جنازه ای میشوید که زندگی را قدم میزند!!

هر از گاهی به زمین های بازی سر بزنید، زمین های بازی حرف های زیادی برای گفتن دارند:)