چند وقتی بود که با وجود اتفاقات ناجوری که سر و پشت نه تنها تو کشور بلکه تو سراسر دنیا اتفاق میوفتاد، دیدم نسبت به همه چیز بهم ریخته بود!

به شرافت، به غیرت، به مردها، مردها.....

هیچ جوره توی مخیلم نمیگنجید که یه مرد هرچند از سر نیاز به یه دختر پاک و سالم آسیب برسونه!

همه چیز برام بی مفهوم شده بود، توی کتابا و اینور و اونور دنبال این بودم که حداقل ماهیت دنیا رو بفهمم چیه و برام بشه یه دلیل واسه زندگی کردن تو این دنیای پر از کثافت!

این بهم ریختگی با من بود تا دیروز عصر!

دیروز عصر کلاس زبان داشتم، روزه هم بودم و حال بدم باعث شد دیر از خونه برم بیرون، هنوز نزدیکه پنجاه متر از اتوبوس فاصله داشتم که دیدم اتوبوس رفت، داشتم ناامید برمیگشتم خونه که با بابا برم که یهو یه صدای موتور رو پشت سرم شنیدم، اعصابم خورد شد از فکر اینکه خاک بر سر اون پسری که سر ظهر بجای اینکه حس امنیت بده باعث ترس میشه، یهو دیدم صدام زد "حاج خانوم"؟ از این لفظ متنفرم! بااینحال برگشتم سمت صدا، چیزی که دیدم رو نمیتونستم باور کنم، یه پسر بچه ای که فک کنم کلاس دوم یا سوم دبستان بود روی موتور نشسته بود، هندزفری و از گوشم دراوردم و افکار کثیفم و پاک کردم تا ببینم چی میگه!

یهو گفت: اتوبوس و برات نگه داشتم بدو برسی بهش!

وقتی که رسیدم به اتوبوس دیدم که این پسر کوچولو به راننده گفته صبر کن یه خانوم الان میاد و بعدش با موتور اومده دنبالم تا بهم بگه که اتوبوس و برام نگه داشته. چیزی که میدیدم خنده دار بود، یه بچه ی هشت نه ساله با یه موتور جلو یه اوتوبوس به اون بزرگی رو گرفته بود.

وقتی سوار شدم فقط به این فکر میکردم که: اگر من بودم حاضر بودم تو این گرما واسه کسی که نمیشناسم با راننده اتوبوس درگیر بشم؟

هرچقدر فکر میکردم نمیتونستم اون حجم از مهربونیشو درک کنم، اونم تازه نسبت به یه دختر غریبه! یه جور خاصی الان که فکر میکنم از لفظ حاج خانوم خوشم اومده! ولی هنوزم دوست ندارم کسی اینطور صدام کنه!

امروز رفتم کارنامه بگیرم داییمو دیدم، سه سال از من کوچیکتره، منتظر موندیم باهم تا اتوبوس بیاد، سوار که شدیم نشد پیش هم بشینیم، وقتی اومدم کارت بزنم پیاده شم راننده گفت اون پسره حسابت کرد! زنگش زدم بهش میگم: دایی چرا منو حساب کردی؟ زشته خب من بزرگترم اخه!

گفت: زشت وقتیِ که یه مرد بذاره خواهرزاده ش دست تو جیبش بکنه! 

از حرفش شوکه شدم، داشتم به حرفش فک میکردم یهو دیدم که عه روانی داره پشت سر من میاد.

زد سر شونه ام جلوم ایستاد، داشتم نگاش میکردم، قدش یه چند سانتی از من کوتاهتره، ولی بزرگ میشه، تا یکی دوسال دیگه دوبرابر من میشه:) ولی غیرتش از همین الان همونیه که یه مرد باید داشته باشه!

چطوری اخه انقدر غیرت تو یه سری پسر بچه جمع شده؟ اونوقت یه سری مردا انقدر بی شرفند؟ انقدر بی غیرتند؟ انقدر حیوونن؟


خوشحالم از اینکه هنوز قلبای بزرگ و مردای با غیرت پیدا میشه:)