بعضی اوقات، زندگی، کارها و حتی خودمان باعث میشویم دور شویم؛ دور از آنچه دوست داریم، دور از آنچه میخواهیم، برای زندگی ایده آل میجنگیم و شبی که پیروزی را جشن میگیریم میفهمیم این موفقیت چیزی نبوده که میخواستیم و آنشب، شبی ست که دنیا بر سرمان آوار میشود، بعد از پنجاه سال همه چیز پوچ میشود، سی سال در پیش چشمانمان رنگ میبازد و در شعله های اتمام شانزده سالگی میسوزیم.

زیرا همیشه برای آن چیزی تلاش میکنیم که جامعه برایمان تعیین کرده، پرستیژی که جامعه برای اهداف مان تعیین میکند بی شک از مهم ترین عواملی است که ناخوداگاه رویمان تاثیر میگذارد.

و حالا من، در آستانه اتمام شانزده سالگی ام، در آستانه سالگرد وبم، تولد یکسالگی مان فهمیده ام که اهدافم پوچ هستند. نه ان پوچی که شانزده سال را به اتش بکشد!

از آن پوچی هایی که میفهمی تلاش هایت قابل ستایش است، هدف بزرگ است، اما همه ی این تلاش ها برای هدفی که شاید روزی زندگی را برایم شیرین کند باعث شده اند که زندگی در روز را از دست بدهم.

تقریبا یکسال گذشت، امیدوارم برای روز تولد وبم بتوانم تمام روز را با وبم و کنار شما بگذارنم، اما میخواهم بگویم بعضی از اهداف شیرینند، هرچند هر ازگاهی دیگران به کامت تلخش میکنند. یکی از آن اهداف نوشتن بود، جایی که بتوانم افکارم را به زبان بیاورم و چند نفر پیدا شوند که بفهمند مرا! و آن چند نفر چه زیبا رقم زدند روز های بیانی ام را!

پری دریایی جانم، حضور دوست داشتنی ات، لحظه های بیانی ام را شیرین کرده است، از همان شیرین هایی که طعم دلپذیرش یک جایی کنج دلت مینشید و تا ابد برایت بهترین طعم است.

دوست جانم، بهترین پدر مجازی دنیا، سه نقطه جانم، بودنت هم مجازی ام را شیرین کرده هم واقعی ام را، سایت مستدام حضرت یار

پری جانم، وب قبلی ات که پاک شد، چند روزی خودم را سرزنش میکردم که چرا فرصت خداحافظی نداشتم، وقتی کامنتت را دیدم انگار بیان جور دیگری لبخند میزد، از همان لبخند ها که دوست داشتم یک عدد زیست نویس برایم تفسیرش کند.

بهارجانم، فکر نکن فراموش کرده ام که فکر میکردی پسرم، راستی به چند عدد از توصیه هایت عمل کردم و مقداری خاله زنک شدم!:)))))

پاتریک جانم، میدانم نمی آیی، میدانم نمیخوانی، اما هر بار که میروی به خودم قول میدهم که بازمیگردی، شرط بندی سر برگشتن یا نگشتنت از بزرگیترین قمار های این روزهایم است، همیشه برگرد بگذار من برنده باشم:)

میرزا جان، همشهری عزیز، حضورت به بیان رنگ و بوی دیگری داده است، حال و هوای شهر بیانی ها را خوب کرده است، از همان خوب هایی که دوست داری لحظاتش را قاب بگیری برای روزهایی که در کنج دلتنگی بیقرار خانواده ای. تولد پسرت مثل نور امیدی بود برای دل خانواده ی بیانی ها:)

لیموجانم کلا حضورت در اینستاگرام امید میدهد که فقط خودم یک عدد درس نخوان اینستایی نیستم، مرسی جانا، مرسی که هستی و مرسی که درک میکنی:)

علی امروز پس از مدت ها با پری چت هایم را چک میکردیم، یادت بماند، 18مرداد همان روزی بود که کلی صحبت کردی و یک هفته بعد فهمیدی که من دخترم، آخخخخ یادش بخیر که چقدر خندیدیم، خوشی هایتان خوشی های این روزهایم است:)

پرتقال جانم  صحبت هایت برای اینده شد الگویی برای ارام تر زندگی کردن، امیدوارم کنکور برایت ارام باشد و نتایجش خوب:) هرچند که نیستی و نمیخوانی، اما فراموش نکرده ایم که روزی در قلب همه مان بودی:)

علیترین علی دنیا، غنی ترین منبع فیلم و موزیک، یک عدد اژه ایِ درس خوان، برای تو نیز کنکوری خوب ارزومندم:)

دختر انار جانم حضورت حس خوب ارامش را هدیه میدهد، گویا زاده شده ای که ارامش را به قلب ها هدیه دهی، زندگی ات آرام باد

بیان جایی بود که به هدف نوشتن از بدی ها واردش شدم، اما ادم هایش مرا وادار به خوب بودن کردند:)

مرسی که از من خوبی را ساختید که هستم! بی شک یکی از اهدافی که پوچ نخواهد شد برایم نوشتن خواهد بود:)

عزیزانم متشکرم از وجود پر از زیباییتان:)