در سرم پر از سرو صداست،صداهایی که میپیچند،بی وقفه فریاد میزنند،هیچ یک حتی لحظه ای ارام نمیگیرند،اما دیگر کافی ست،فریاد بلندی سر میدهد و همه ی صداها ساکت میشوند.
او معمولا غالب است؛به هر صدایی،به هر حسی به هرچیزی که از درونم سرچشمه میگیرد غالب است.
با صدای فریادش دیگر صداها فرار را بر قرار ترجیح داده و صحنه را خالی میکنند.
و باز من ماندم و بازجویی های سختش.خودم را آماده میکنم.برای تازیانه های سختی که بر افکارم میزند.او دوباره برگشته است.قشنگترین قسمت وجودی ام برگشته است.مثل همیشه محکم،باصلابت اما خشن.
محاکمه شروع میشود.
منطق:متهم ردیف اول این ماجرا کیست؟
دوستش دارم.همیشه حتی برای تعیین متهم هم به من مجال میدهد.اما وای به روزی که جوابی به او بدهم که خودم بدانم از دایره ی قضاوت های منطقی اش به دور است.مکث میکنم،محاکمه را نادیده میگیرم.اما بی فایده است.بلندتر تکرار میکند.
من:نمیدانم.
منطق:دروغ است.میدانی،باورش کن.خودت خواستی؟مگر اجبار بود؟
من:نه
منطق:مطمئن؟
من:نه!
+مطمئن؟
-نمیدونم!
+چه وضعیتیِ برای خودت درست کردی؟جواب منو بده.مگه خودت نمیخوای؟
-چرا!
+مطمئن؟
-نمیدونم!
+میدونی.جواب بده،جواب منو بده
و در این لحظه صدای فریادش اشک هایم را جاری میکند
-نمیدونم،نمیدونم،نمیدونم لعنتی،از سرِ من برو بیرون.نری بیرون خودم درت میارم.شده مغزمو بشکافمو ازش جدات کنم اینکارو میکنم
و به جرئت میتوانم بگویم پوزخندی که روی لبانش بود را دیدم!
+هه،تو اینکارو نمیکنی،میدونی چرا؟ چون من اصلی ترین قسمت وجودتم.یادت که نرفته؟من منطقم منطــــــق!
راست میگوید،حتی برای آب خوردن هم از او اجازه میگیرم.چه برسد به تصمیم به این مهمی!
همیشه در برابرش دختر بچه ی کوچکی ام که در سوراخی خودش را از ترس هیولا پنهان کرده است.همیشه وقتی پای او در میان است اشک هایم جاری میشود،درک صلابتش در توانم نیست.
اینبار اما مهربانتر از همیشه است.انگار اوهم درک کرده است.درک کرده که تصمیم گیریِ راحتی نیست.روحم،ذهنم،افکارم و حتی منطقم،همه و همه درگیر شده اند.و من توان رهایی شان را ندارم.
با لحنی نه چندان مهربان میپرسد:
+واقعا میل باطنیت هم هست؟
-نمیدونم!
+پس چرا پیگیری انقدر؟
-باید پیگیر باشم تا بتونم جواب سوال اولتو بدم!
+فکر کن راجبش،من هستم،اما تا زمانی که پای احساس وسط نباشه!
-توکه میدونی هیچوقت جای تورو به احساس ندادم:)
+خوبه!پس اول با خودت همه چیزو مشخص کن!
مکثی میکند و دوباره میپرسد:
+حتی بابت میل درونیت نظری هم نداری؟
-خودت که بهتر از من میدونی!تصمیم قطعی ای میبینی تو؟
+نه!
-مطمئن؟
+نمیدونم!
او میرود، و من آرام میگیرم،حداقل صداها آرام میگیرند و اما ذهنم به همان اندازه آشفته باقی میماند.
او همیشه بوده است،باعث شده که همه بگویند چقدر بزرگتر از سنت رفتار میکنی،باعث شده جور دیگری روی من حساب بازکنند،اما باعث شده چشم روی بسیاری از حس ها ببندم،باعث شده دیگر نتوانم موقعیت دختری شکست خورده را درک کنم،و من زجر میکشم از اینکه هم نوع خودم را حتی نمیتوانم درک کنم.از اینکه آنقدر منطق بر وجودم غالب شده است که فقط با منطق بسنجم،خطرات احتمالی را دریابم،از آنها دوری کنم،به قول بهارخادمی خاله زنک نباشم.
اما سرِ آخر بازهم روانیِ همه ی تصمیمات منطقی اش هستم:) منطقم را میگویم!بطور عجیبی منطقی است:)