اینروزا حس زندگی کردن در وجودم موج میزند.دیگر خبری از آن ناراحتی های همیشگی نیست.خستگی امانم را بریده است؛اما راستش همین خستگی باعث شده که شب ها در مسیر میز و تخت بی هوش شوم و حتی اندک فرصتی برای فکر کردن نداشته باشم،حتی به آن افکار مالیخولیایی اجازه ی ورود ندهم.

انگار بار دیگر در وجودم دمیده اند،انگار صور زندگی نواخته شده است.

وقتی دوباره آن جو دونفره ی پژوهشی مان را میدیدم،وقتی تلاش هایمان را مرور میکردیم،وقتی از خاطرات خوب گذشته حرف میزدیم حتی مِستِر هم نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد و باسر حرف هایمان را تایید کرد و به گفتن یک یادش بخیر اکتفا کرد!

همه ی این خاطرات قلب زندگی اند،خاطراتی که هرروز سعی میکنم یکی بیشتر شوند،خاطراتی که امروز دوباره تعداد کثیری به تعدادشان افزوده شد.

خوشحالم از یکنواخت نبودن زندگی،از این بابت خوشحالم که پدر لبخند میزند و با شوخی میگوید دوست داری میتوانی شب ها هم مدرسه بخوابی،بیخیال کسانی که منتظرت هستند.خوشحالم از اینکه خودم هستم از اینکه خانواده ای خوب دارم از اینکه دردی نیست از اینکه دوباره میتوانم به شوق شرکت در خوارزمی و انواع کارسوق ها تمام شب را بادوستانم ذوق کنم!

نمیدانم چیست که منجر به این حال خوب میشود،هرکس حالم و خستگی هایم را میبیند صورتش را کج میکند و بااخم میگوید چطور این همه فشار را تحمل میکنی!اما همه ی این خستگی ها برای من حال خوب است،کار کردن،مشغول بودن،درس خواندن،پژوهش همه و همه بخشی از بهترین قسمت های زندگی ام هستند،مگر میتوان در دل یک کار پژوهشی بود و شاد نبود؟از همان خیلی قبل که شروع به فهمیدن کردم ،کار و اهداف کاری و علمی رو به خیلی چیزا ترجیح دادم!یکی از بهترین ها میگفت بنظرت شخصی مانند تو بین کار و روابطش کدام را انتخاب میکند؟سعی کردم فکر کرده جواب دهم اما ذهنم بی وقفه فریاد میکشید هیچوقت نبوده است که از اهدافت بخاطر روابط بگذری؛اما همیشه از روابط بخاطر اهداف گذشته ام!و نیازی به گفتن نیست خودم میدانم زندگیِ چندشناکی است از نطر شما!اما شاید اگر لحظه ای جای من بودید و شیرینیِ یک کار پژوهشی را میچشیدید تا ابد به عشقش وفادار میماندید!


+امروز وقتی بحث خوارزمی پیش اومد فقط برای لحظه ای به این فکر کردم که چطوری درِ دستگاه رو باز کنیم دوباره؟-___-وقتی نگا به محیط برنامه کردم دیدم کی دوباره کلی برنامه مینویسه؟یه نگاهی به مستر کردم و پرسیدم چطوری قراره درِ دستگاه رو باز کنیم؟برای لحظه ای تو چشام نگا کرد و گفت:واااااااای تازه اون gps وgsm رو بااون همه سیم کی درست میکنه دوباره! وطی حرکتی به معنای واقعی کلمه تو افق محو شد-__-

+یه مدتی بود استرس اینکه کارسوق اعصاب حرکتی رو نکنه انتخاب نشیم رو داشتم!اما امروز مستر فرمودند که با مدیر صحبت میکنن که من حتما برم:))) قراره تو زمینه پردازش سیگنال کار کنم!بعد وقتی فهمید قراره تو چه زمینه ای کار کنم دهنش 6متر باز شد:دی!

+خوارزمی شروع شد:) زندگیم عادی شد:) حضورم کمرنگ:)