دیروز توی وب یکی از کاربرای عزیز خوندم که درسته که وبلاگ نویسی نوشتن خاطرات روزانه ست اما حداقل پر محتوا باشه وقتی بهش عمیقا فکر کردم دیدم عقیده ی درستیه مسلما برای کسی که تورو دنبال میکنه مهم نیست که ناهار چی خوردی یا سر چی با خونواده دعوا کردی هرچند بزرگواری میکنند و به روی خودشون نمیارند و بیشتر که دقت کردم دیدم که اصلا منم از همون اول که وبم رو زدم هدفم خالی کردن ذهنم از یه سری افکار بود نه نوشتن خاطرات روزانه اما یکم یکم از هدف اصلی منحرف شدم البته خب روزانه نویسی هم کار لذت بخشیه:)

ولی مهم اینه که من از مسیری که مدنظرم بود منحرف شدم:/ و این خودش نکته جالبی برای تامل بود...که این یه مورد مشخص شد از مسیر منحرف شدی خیلی جاهای زندگی شده که از مسیر منحرف شدی راه درست و نرفتی و به مقصد دلخواه نرسیدی و نفهمیدی....فقط درنهایت شکایت و گله کردی که چرا نرسیدم به اون چیزی که میخوام:/

امروز که داشتم روی این موضوع و موضوع های دیگه فکر میکردم چندتا رو گلچین کردم برای نوشتن،چون بنظرم افکار حتی تر پوچ ترین حالت بازم بی محتوا نیستن:)

اما باز همین 5دیقه پیش از مسیر اصلی منحرف شدم قصدم تغییر کرد از نوشتن چیزایی که میخواستم بنویسم:)

بااینکه آدمی نیستم که اهل همدردی و حسای انسان دوستانه و اینا باشم و کلا بادنیای آدما رابطه ی خوبی هم ندارم اما جدیدا رفتار آدما رو خیلی استدلال میکنم...

نمیدونم کار درستیه یا نه چون گاهی اوقات باعث میشه حرف طرف رو اشتباه برداشت کنی ولی خب از تفریحات سالم بنده استدلال و آنالیز کارای انسان های اطرافمه:))

امروز پس از مدت ها با شخصی مثل خودم برخورد کردم یه شخصی که از نظر خیلی ابعاد شخصیتی شبیه منه و از قضا در گذشته چیزایی هم بینمون بوده://

بحث اینطوری شد که ایشون یه عکس نوشته فرستادن که نوشته بود (دوتا غریبه ایم با کلی خاطره ی مشترک)، برام جالب بود چون مسلما فرستادن این عکس به این معنا بود که بهش فکر کرده و اینکه شاید چند روز پیش که گفت میخواد باهام صحبت کنه و نکرد در همین موردا بوده چون بدلیل شناخت عمیقی که من از طرف مقابلم دارم شخص مغروریه پس مسلما نتونسته حرفشو بزنه:/

و نکته جالب تر این بود که من هم دقیقا یک هفته پیش به همین فکر کرده بودم...اونروز وقتی بهش فکر کردم خندم گرفت ،خنده داره این همه غریبگی واسه ادمایی که یه روزایی برا هم اشناترین بودند،خدایی خیلی خنده داره..... ولی نه اون صحبتی کرد بخاطر غرور بی جا نه من بهش اجازه ی صحبت کردن دادم بخاطر همون غرور بیجا

الان که بهش فکر میکنم میبینم حق داشته که حرفشو نزده چون میدونسته بایکی مغرور تر و بدتر از خودش درافتاده میدونسته نتیجه اونی نیست که میخواد باشه.....

ولی بازم درکل حس بدی دارم ازینکه راهشو سد کردم چون معتقدم که دربدترین شرایط هم باید به طرف مقابلت اجازه ی دفاع کردن از خودشو بدی حتی اگر دلایلش فقط یه سری توجیه الکی باشند...

دوستیِ بین منو اون دوستی ای نبود که با راحتی بدست بیاد ولی به راحتی با غرور از بین رفت:)

پشیمون نیستم از اینکه این دوستی نزدیک به یکسال پیش تموم شد چون به نفع هردومون بود اما از غرور بی جا پشیمونم:) از طرف هردومون پشیمونم:) درمورد دوستیای دختروپسر که نظری ندارم ولی درمورد اینطور دوستیا باید بگم اگر طرفتون ارزشش رو داره بگذرید از یه سری چیزا:)

دوستیِ ما ارزش نداشت از شماها اگر داره بجنگید براش:))


+قضاوت بیجا نکنیم:))))