دیشب تا ساعت 9 که شرکت بودم....بعدشم که خسته و کوفته تشریفمو اوردم خونه با کلی ذوق و شوق گفتم بریم ساکن طبقه وسط و بگیریم دور هم ببینیم....اولش کلی استقبال کردن...بعدش که اومدن خونه یهو خوابشون گرفت....

این چه طرز ضدحال زدنه اخه....من اگه میخواستم تنها ببینم که این همه تو سرم نمیزدم برم ویدئو کلوپ فیلم ایرانی ببینم که...شت!

مثلا برنامه ریزی کرده بودم عصرا2ساعت ریاضی کار کنم....دو روز شدا...ولی دیروز کارا شرکت گند زد به همه چی:/

بعدم که شب خسته بودم بااین حال تلاش کردم بشینم سر درس بعد کتاب دکتر شریعتی چشمک میزد که بیا منو بخون بیا منو بخون....

کار شرکت خیلی باحال شده....دیروز خیلی خسته شده بودم همش هی دلم میخاست ول کنم پاشم برم خونه داایی ولی به این فکر میکردم که اخرش که چی؟

ینی بزرگترم که شدی میخوای از زیر فشار کار شونه خالی کنی؟ باید عادت کنی به یه قسمتایی از کار...:/

ینی دیروز از بس حجم سفارشا زیاد بود همه تو کارگاها بودن....فکرشو بکن حتی مدیر شرکت بره سرکار منتاژ....چهح

یه تنه کل شرکت و این مهندسا که زرت و زرت میومدن اونجا و کلی حالیشون بود و باید اداره میکردم...

حالا تو این سن با پارتی بازی دارم کار میکنم بااینکه اصن بهش نیازی نیست....حالا بذار بزرگتر شم...یعنی هیییییچ گونه کاری برا من پیدا نمیشه.....

داشتم فکر میکردم که من از این روزای سخت برا ساخت طرحمون هم داشتم...

امروزم که افتضاح تر داره میگذره....مثلا جمعه ست!

هیچ خبری نیست.....دوباره عصر هم نهایتش هنر کنن بریم خونه مامانبزرگ....که اونجاهم خوش نمیگذره بااینکه همه هستن

نمیدونم چرا زندگیا اینطوری شده ولی همه اونقدر درگیر ساختن یه زندگی خوب شدن که زندگی کردن یادشون رفته....

همدلی و همبستگی یادشون رفته......

دایی که معمولا تا دیروقت شرکته حتی شبایی هم که دور همیم دیر میاد....

باباهم که در طول روز تماما با مشتریا سروکله میزنه و همشم گوشیش درحال زنگ خوردنه:/

بقیه هم یه اوضاع اسفناک اینطوری دارن...حتی وقتی دورهمیم خستن...

پس چرا من اینقده انرژی دارم اخه؟

چرا اصن خستگی برام مهم نیست اخه؟

اووووووف

نوشتنم تموم شد و حوصله ی سررفتم اوکی نشد:/

فک کنم باز باید برم کتاب د.شریعتی بخونم