قربانی

اگر نمیتونید درست تربیتش کنید....

اگر نمیتونید نیازاشو برطرف کنید....

اگر نمیتونید چه مالی چه احساسی حمایتش کنید....

اگر میدونید حوصلشو ندارید، اگر میدونید ممکنه روش دست بلند کنید....

بچه نیارید.... باور کنید هیچکدوم مون اونقدر خوب نیستیم که خودخواهانه بخوایم اثری از خودمون روی زمین بذاریم....

باور کنید اون بچه قربانی شماها نیست.... اون بچه مثل من و خیلیای دیگه حق داره تو رفاه زندگی کنه.... حق داره بفهمه محبت یعنی چی.... دوست داشتن و دوست داشته شدن یعنی چی....همه ی این حقا رو داره اون بچه.... نگیرید ازش.... به حرف بقیه گوش ندید که میگن بچه بیارید دعواهاتون تموم میشه، نه تنها تموم نمیشه، بلکه یه موضوع جدید واسه دعواها پیدا میشه!

نیارید، شما رو به هرکی که میپرستین با زندگی یه موجود معصوم بازی نکنید:)



پ.ن: بی ربط به موضوع پست، ولی کاش میشد فامیل و از زندگی بلاک کرد:|

زنداییم که پی ام میده میخام یه جوری سرمو بزنم به دیوار که مغزم بپاشه!

sth amazing is going to happen

لب آب بودیم، قصد داشتم کلا این چند روز رو آن نشم و نرم فضای مجازی و از طبیعت لذت ببرم!
میخواستم یه استوری بذارم که گفتم خب بذار تله رو چک کنم که خوب شد کردم!
یه پی ام از طرف مژی: خانوم پیرمرادیان گفته فردا ساعت 9 مدرسه باشیم برا خوارزمی
اولش فک کردم که خب ای بابا برا چی؟ ما دوسال پیش طرح خوارزمی دادیم و اینا!
امروز قرار بود با مژی بریم مدرسه که خب خواب موند و خودم رفتم!
فک میکنم این چیزی که میخوام بگم از خاطره ساز ترین اتفاقای زندگیم باشه!
خانوم پیرمرادیان گفتن که یه نمایشگاه هست از طرف شهرداری، برای دست سازه ها، همون نمایشگاه بین المللی همیشگیِ ! پل شهرستان!
گفتن که برای بهبود زندگی شهروندیِ و 28 تاطرح انتخاب شدن برای اون نمایشگاه، برای تمام مدارس فرزانگان و اژه ایِ اصفهان، بقیه شون دانشگاهی ان:) و از قضا طرح ماهم از اون 28 تا طرح بوده:)
از جذاب ترین خبرایی که میتونستن بدن این بود که دکتر ظریف یکی از ویزیتورای این نماشگاهند:)))
توی اون لحظه رسما از خوشحالی غش کردم، غش کردما به معنای واقعی کلمه شاد بودم:)))
بعد گفتند که خب از روزای نماشگاه براتون بگم که: نمایشگاه سه روزه از ساعت 6عصر تا 12 شب، اونجا غرفه دارین دیگه، باید برا بقیه طرحا رو توضیح بدین و این حرفا، و من در این حین داشتم فک میکردم از بس این طرح و پرزنت کردم دیگه حالم از پرزنت کردن بهم میخوره:دیییی!
بعدش راجب فرم ها صحبت کردیم، یه سری مقنعه گفتن بهمون میدن سرمه ای و نمیدونم یه طرحی که مشخص باشه از ارائه دهنده هاییم، از طرف دیگه یه سری جلیقه سرمه ای هم باید بپوشیم، در کل ست بدی بنظر نمیرسه، جالبه!
جالب ترینش اینه که عصراش پیش ویزیتوراییم ولی صبحاش یه سری جلسات ایده شو هستند که بنظرم عااالیه، قبلا هم بودن جلساتش ولی ایندفعه فرق داره، تمام حضار اسپانسر و مدیرای مالی اند، و این یعنی فوق العاده، طرح ما از بین طرحایی که رفته از طرف مدرسمون بیشترین کمک رو به بهبود زندگی شهروندی میکنه، اگر اسپانسر پیدا شه براش یعنی عالیترین اتفاقی که تو کل زندگیم افتاده میوفته!
 در کل تمام شبایی که با دوستام گذروندم پر از اتفاق خوبه:)) امیدوارم این شبا هم با تمام خستگیاش خوب تموم شه!
ولی تازه مشکلات شروع شده! به ما گفتن یه بنر بسازید 2m*90cm
خو لعنتیا من این بنر رو چطوری پرش کنم؟ تازه بروشور هم گفته بدین بهتره :////
تازه دیزاین غرفه هم هستم! تازه منم هیچی از فتوشاپ حالیم نیست! تازه باید تا پنج شنبه هم فایل بنر رو برداریم ببریم شهرداری جلسهه توجیهی://
ولی در کل خوبه:) شادم:) حس زنده بودن دارم:) از راکد بودن بیزارم:)
دوستای اصفهانیم تاریخ نمایشگاه از 13 تا 15 مردادِ، هرشب ساعت 6 تا 12 پذیرای حضورتون هستیم:) پل شهرستان، همون نمایشگاه همیشگی:)
فقط اگر قرار شد بیاین اطلاع بدین:)

آرشیو

آرشیو را پایین و بالا کردم، تقریبا از بهمن به بعد هیچ پست دوست داشتنی ای ننوشتم، از همان ها که به دلم میشیند، از همان ها که دوست دارم بخوانمشان، نه یک بارو دوبار، آنقدر بخوانمش تا روحم قرین آرامش شود!

از خودم دل آزرده ام، هر گاه به شخصیتم نگاه میکنم یاد باکتری ها می افتم، نمیدانم درست یادم مانده است یا نه، اما فکر کنم باکتری ها بودند که در شرایط سخت دور خود پیله ای میچیدند که در امان بمانند، بنده از همین تریبون از تمامی زیست شناسانی که دانسته هایشان را زیر سوال بردم معذرت میخواهم، اما این را گفتم که بگویم، شرایط سخت به مراتب گذشته است اما، پیله ای که دور خودم پیچیده بودم را هنوز نشکسته ام! 

شاید وقتش باشد، شاید باید تغییر کرد، شاید باید دوباره متنی دلنشین نوشت، شاید باید دوباره اجازه نفس کشیدن داد، اجازه زندگی کردن، احساس کردن، احساس کردن، احساس کردن....

وجودم منجمد است، بودنم گرما نمیدهد، نه به خودم نه به کسانی که نیازمند این گرما هستند!

شاید باید بیرون بیایم از این پیله، از این حصار، شاید باید یک لحظه فقط برای یک لحظه، مکث کنم!

اندکی تامل؛ چه میخواهم واقعا؟ چه چیزی باعث شده در پیله ام بمانم؟ مگر برای روز های سخت نبود؟ گیرم که روزهای سخت هم نگذشته باشد، مگر من نباید عادت کرده باشم به سختی؟ 

شاید باید عنوان پست را میگذاشتم تلنگر، گاهی یک تلنگر، یک حرف، یک ارشیو میتواند گویای حالت باشد، چرا بهم ریخته ای؟ چرا آشفته ای؟

شاید مسیر را اشتباه رفتم، شاید این آن چیزی نبود که میخواستم، شاید زیاااد از دنیای آدمها فاصله گرفته ام!

حس غریبگی دارم، خانواده ام را نمیشناسم، جامعه برایم پوچ شده است، دلم پستی میخواهد که صدبار بخوانمش، اما از این حروف یخ زده، از این احساس ناپیدا، مگر میشود گرما ساخت؟

وقت شکستن پیله است، از شکستنش هراسانم، از اینکه لشکر را عقب خوانده ام میترسم! 

هزار و یک تردید در سرم جرقه میزند، اما شاید...

شاید بس باشد بی اعتمادی، شاید بس باشد سرما، شاید شکستم این پیله را.....

شاید چشیدم زندگانی را......

تناسخ

اگه تناسخ راست باشه چی؟؟؟!!! -___-

الکی نیست که کافکا اسم مشهورترین رمانشو گذاشته مسخ!!!!!!


پ.ن: بنظر خودم معقول نیست این نظریه!!!

آنچه گذشت....(رمز داده میشود)

  • Pokerface
  • پنجشنبه ۲۲ تیر ۹۶
  • ۰۲:۴۰
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

شانس

امشب با موجوداتی که خوشم نمیاد انسان صداشون کنم پارک بودیم بعد، حوصلم سر رفت و موبایلمو چک کردم دیدم عههه همه فیلمامو خالی کردم فقط Casino royale مونده بود، خب زدم که دوباره ببینمش، مامان نشست کنارم ، با شوق شروع کردم تعریف کردن که من دیوونه ی جیمز باندم و سه تافیلم داره هزار بار دیدم و اینا یهو مامان گفت عههه کو منم ببینم!
ازونجایی که خیلی راحتم کلا با خونواده گوشیو دادم دستشو زد جلو
حالا کل فیلم اکشنه ها یهو اینجا شد صحنه😂
هیچی دیگه جفتمون خندیدیم به رو نیاوردیم
دوباره زد جلوتر، دوباره وسط مهمونی بودن و صحنه😂😂
یه نگا به من کرد گفت اینا چیه میبینی؟ بهش گفتم چیزی نیست چند ثانیه بیشتر طول نمیکشه
با خنده سر تکون داد
خب دوباره زد جلوتر ایندفعه گفتم عهه خب دیگه اخرا فیلمه همش اکشنه، یهو رسید به اونجا که تو بیمارستانن! (دوباره صحنه)
چرا؟ چرا؟ چرا؟
اونموقع من از شدت بدشناسی قهقهه میزدم از خنده ، مامانم یه نگا به من میکرد یه نگا به گوشی یه نگا به اسمون
ولی خدایی ته بدشانسای عالمم الان فک میکنه همه فیلما که میبینم ازیناست نمیدونه فیلم مورد علاقم arrival که محض رضای خدا هیچی نداره
من که میدونم میخونی وبمو
ناموسا این چیه تربیت کردی اخه؟😂

Life

زندگی فقط اونجاش که بعد از کلی خستگی از والیبال و زبان تشریفتو میاری خونه میبینی مامان انقدر گریه کرده که نمیتونه راه بره!


حق ندارم آتئیست شم؟ ندارم؟ واقعا ندارم؟

قرارداد

وقتی با خودتون یه قراری میذارید، سعی کنید با همه توانتون پاش وایسید، هیچوقت ازش نگذرید، هیچوقت نذارید کسی براتون دلیل و برهان بیاره که کارتون غلطه، هیچوقت نذارید ترس از دست دادن کسی که دوستش دارید باعث بشه از قرارهایی که با خودتون داشتید دست بکشید.

شما وقتی یه قراری و با خودتون گذاشتید، دو حالت داره، یا تو شرایط روانی خوبی بودین یا تو بدترین شرایط ممکن بودین! اگر حالت اول باشه یعنی تو منطقی ترین حالت ممکن تصمیم گرفتین پس تصمیمتون درسته و هیچ دلیلی ندارید که اجازه بدید کسی قرارای خودتون و تغییر بده. اگر هم توی بدترین شرایط ممکن این قرار رو با خودتون گذاشتید یعنی سختترین قرار رو گذاشتین، یعنی منطقتون خطر رو حس کرده و برای اینکه از همه عواملی که تو خطر میندازتت دورت کنه سختترین قرار ممکن رو براتون گذاشته!

پس بازم درسترین انتخاب برا خودتونه، ولی وقتی یکی بخواد قراراتون و تغییر بده ممکنه احساساتی عمل کنید و این یعنی عمق فاجعه:)

سر قراراتون با خودتون بمونید، حتی اگر در ازاش یه سری چیزا رو از دست بدین:))

سمپاد

احتمالا سمپادیای عزیز با دیدن عنوان تمام خاطرات تلخ زندگیشون جلو چشمشون به صورت فول اچ دی نقش بست اما، میخوام یه چیزی بگم راجب سمپاد، که بنظر خودم بهترین قسمتشه!

امروز نتایج ازمون تیزهوشان 96 اومد، دایی منم از پذیرفته شدگان بود، وقتی عبارت "پذیرفته شده " رو دیدم مونده بودم شاد باشم واسه اتفاقی که براش افتاده، یا ناراحت باشم واسه فشاری که از این به بعد روش میاد و لحظه های نابی که از دستشون میده.

به عقیده ی خود من سمپاد سازمان خوبیه! هرچند که سخت گرفتند بهمون، هرچند دوران نوجوونیمون که از بهترین دورانای عمره رو( میگن بهترینه ما که چیزی ندیدیم) اونجا گذروندیم و نفهمیدیم عصرا بعد از مدرسه با رفقا بیرون رفتن ینی چی، هرچند نفهمیدیم سفرای خونوادگی یعنی چی، هرچند نفهمیدیم محض رضای خدا واسه یه بار با خیال راحت بیرون رفتن یعنی چی اما.....

ازش راضیم، سمپاد منو از خیلی چیزا دور کرد، درسته که میگند تربیت خونوادگی مهمه و تربیتِ که بچه رو از انحرافات دور میکنه، اما من بهش اعتقاد ندارم، تمام رفتارای بچه متوثر از تربیتش نیست، بنظر من 80 درصدش از دوستاش تاثیر میگیره، مخصوصا تو نوجوانی.

من تنها کسی بودم که بین جمعمون قبول شدم سمپاد، اونموقع جمعمون خوب بود فضاش، ولی الان هرکدومشون رو میبینم غرق یه پسر شدن و زندگیاشون به فنا رفته.

خب حالا اگر من تو همون جمع مونده بودم تکلیفم چی بود؟ حالا هرچقدرم تربیتم درست! بهترین فایده اش این بود که منو از اون جمع بیرون کشید. حالا نمیگم جو مدارس سمپاد جوریِ که کلا ادماش بچه پیغمبرن، اما ارزشای خودشون و سختتر حفظ میکنن، سخت تر تن به خیلی کارا میدن!

با وجود اینکه حتی بچه های این سازمان هم راه های انحرافی میرفتن، اما خوبیِ سمپاد این بود که بهت هدف میداد، کمکت میکرد اونقدر بزرگ هدف گذاری کنی که از هر احد والناسی بخاطر اهدافت بگذری!بعنی خودخواهی محض! و این بنظرم بزرگترین فایده سمپاد بود. باعث میشد که بچه ها اونقدر هدفشون براشون مهم بشه که دیگه براشون اهمیت نداشته باشه که فلان پسر گفته "دوستت دارم"، این سازمان اونقدری بهمون ارزش داد که بدونیم فقط یه نفر هست تو این دنیا که ارزششو داره به پاش بمونی و بخاطرش از خیلی چیزا بگذری و در کنارش یاد داد که سن ما مناسب انتخاب اون یه نفر نیست.

اینا رو گفتم که بگم خوشحالم از این که تو سمپادم، هرچند خیلی فشار اورد، هر چند از تو رفتارمون مشخصه سمپادی ایم و هرچند بهمون میگن خرخون!

اما حداقلش خوشحالم که منو اونقدر بزرگ کرد و اونقدر قشنگ از عالم کودکی بیرون کشید که خودم بتونم رو پای خودم وایسم و انتخاب کنم و برا انتخابام بجنگم!

برا دایی هم خوشحالم، سختی میکشه که بکشه، به درک که میکشه، ارزششو داره!

راستی چند تا سمپادی داریم اینجا؟


اتفاق نامعلوم

بالاخره اون اتفاقی که نباید میوفتاد افتاد!

مقصرش خودم بودم:)

ناراحتم براش ناراحتیش داره از پا در میاره منو ولی

یه پایان تلخ بهتر از یه تلخیِ بی پایان

میدونستیم که یه روزی همچین اتفاقی میوفته، اینکه چرا به خودمون دروغ میگفتیم و نمیدونم، حداقل من نمیدونم چرا به خودم دروغ میگفتم!

ذهنم داره منفجر میشه، انفجارش سنگینه میدونم سنگینه! 

ولی خب من ادمی نیست که بذارم ترکش این انفجار منو زخمی کنه، همیشه تو موقعیتای سخته که آدم به خودباوری میرسه، رو پای خودش وایمیسه، تلاششو میکنه واسه زنده موندن، الان هم یکی از همون تجربه ها، یکی از تلخترینش، حداقل میدونم از کل این زندگی ما ۱۶۸ ساعت وقت داشتیم، ساعتایی که خوب گذشت، ولی خب گذشت!

برمیگردیم به روال سابق زندگی، همونی که میخواستم! مگه همینو نمیخاستم؟؟؟؟؟!!!! چشمم کور دیگه وایمیسم پا انتخابم!

کاری که همیشه کردم!

شاید تا زندگیمو برگردونم به روال عادی یه مدت ننویسم، شایدم بنویسم حتی بیشتر بنویسم، ولی نمیخوام دیگه از ضعف بنویسم

بهتون سر میزنم ولی:)

حس یه مسافر تنهای نحیف غمگین و دارم که رو عرشه ی کشتی زانوهاشو بغل زده، و حتی در مقابل نسیم دریا دفاعی از خودش نداره، چه برسه به صدای ناخدا و امر نهی ای که وجودش و گرفته!

پ.ن:بچسبید به وبلاگ نویسی بابا، هیچوقت هیچکس از تلگرام خیری ندیده:)

خبـــــــر از چشـــــم خـــودش داشــــت اگـــــــر
میفهــــــمید ....
"حـال مـن، بعـــد نگــاه تو ســـــرودن دارد"
موضوعات
نویسندگان