چرا هی نمیشه؟

می چسبی به من،
شبیه چای بعد از خواب،
سیگار بعد از غذا،
یا عطر بازمانده بر لباسی که پارسال می پوشیدی

می چسبی
به اندازه ی تمام فالوده های تابستان،
تمام گوجه سبز های نمک زده سیدخندان،
به اندازه ی باران وقتی کولر روشن است،

می چسبی
تو از آن لبخندهایی
که می شود زبان کوچکت را بوسید

تو آخرین لذت دنیایی
که اشتباه اینجا به دنیا آمده...


کاری به متنش ندارم که چقدر احساسیه و اینا

ولی تصور موقعیتاش خیلی خوبه چایی بعد از غذا،عطر بازمانده لباسی که پارسال میپوشیدی،بارون تو تابستون

اصلا چقدر همشون خوبه


نمیدونم چرا وقتی خوبم نوشتنم نمیاد:دی!

وقتی اعصاب مصاب ندارم انقدرر میاد:دی!

:Dear Me

از اونجایی که اینا رو مینویسم که یه روزی بیای و بخونی و بخندی درنتیجه از اعصاب خوردیای الانم میحرفم:)

عرض شود که کلا اوضاع خوبه ولی خب گاهی وقتا هم خوب نیست:/

امروز از صبح کلاس مطلب داشتم تو مدرسه بااینکه کلا 8ونیم شروع میشد ولی من 7از خونه رفتم بیرون صبحونه هم فقط یه لیوان کافی میکس خوردم:)

جدیدا یه نیاز خییییلی عجیبی به راه رفتن دارم:/

ورزش اعصبانیت منو خالی میکنه کمکم میکنه راحتتر با همه چی کنار بیام:) مخصوصا تند دویدن

برای همین امروز کلی راه رفتم و اینا

رسیدم مدرسه و بقیه بچه ها هم بودن و منم که کلا حوصله نداشتم

تازه نمیدونم این میرزایی چی میگه این وسط من تا به حال تو عمرم اینطوری شخصیت یکیو خورد و داغون نکرده بودم.....اخه دختر چرا هی میخوای جلو من ادا ادما که حالشون خوبه رو دربیاری بعد میری پروفایل عکس میذاری که ارزوی من بودی واسه یکی دیگه براورده شدی

دیر می من چند روز پیش تمام کادوهاشو بهش برگردوندم حتی کاغذ کادوهاشو حتی جعبه های کادوهاش حتی نقاشیاشو برگردوندم همه رو بهش

تمام یادداشتایی که اول کتابام برام چسبونده بود رو همه رو بهش دادم

بهش گفتم منو تو درهرصورت چیزی بینمون نیست(فارغ از دروغ بزرگی که گفت اخه عمل قلب؟هه بعد بری در خونشون و ددی شون بفرماند که زهرا فریدنه تهران کجا فریدن کجا)

فک کن طرفت یه ادم احساساتی حسود باشه تازه دروغ هم بهت بگه:/

اصن گورباباش

بعدم که خب بخاطر پری و اینا به رو خودم نیوردم کلا از دست کارا داییم اعصاب مصاب ندارم:/

خب وقتی میگم برامن رسپبری و به موقع بیار بیار دیگه انکل گرامی:/

چرا جدیدا حوصله هیچ بنی بشری رو ندارم؟امروز عصر بچه ها میخوان برن کافی شاپ

خدایی هروقت دیگه بود از اولین کسایی بودم که حاضری میزدما ولی الان الکی گفتم کلاس دارم نمیام

نه حوصله ادما رو دارم نه کاراشون خسته شدم از همشون

i need a vacation away from earth

فعلا تنها کسی که موجم باهاش اوکیه پریه

که اونم کلا موجش اوکی نیست

ام آی غیرِ عادی؟

فقط منم که منتظرم تابستون تموم شه راحت شم یا شماهم همینطورید؟

good or bad?

بعضی وقتا ادما توی خاطرات قدیم غرق میشند....

دیشب یه مموری پیدا کردم از تابستون 2سال پیش بود....

کلی اسکرین شات بود از چت هام با دوستام....:)

کلی عکس بود از عروسی داییم...:)

کلی عکس از مسافرتمون....:)

کلی عکس از خل بازیای خودمو اطرافیانم....:)

یه عالمه کدبرنامه نویسی:) (همچین ادمی بودم من:دی! حس یادداشت سرکلاس نداشتم از کدا عکس میگرفتم)

یه عالمه خل و چل بازیو دل شادو همش باعث میشه یه لبخند بیاد رو لبت....

ولی واسه یه لحظه که بهش فکر میکنی میبینی که ایا واقعا دلت میخواد برگردی به دوسال پیش؟

سوال قشنگیه ها....اگه اگر دوسال پیش رو فقط قسمتای خوبشو تصور کنی دلت میخواد؟

سوالی بود که زیاد بهش فک کردم دیشب:)

جوابم نه بود به سوالم ولی به این فک کردم که گاهی اوقات دلتنگ خاطرات میشی نه ادما....

بین همه ی اون عکسا خیلیا بودن که دیگه نیستن پیشم....خیلیا بودن که دوستشون داشتم ولی دیگه لیاقت دوست داشته شدن ندارند چون دنیای مجازی با همه خوبیا و بدیاش اخلاق اونا رو گند زد بهشون....

خیلیا هم بودن که هنوزم دوستشون دارم بیشتر از هرکسی....گاهی اوقات بیشتراز هرکسی به وجودشون نیاز دارم....کسی هم هست که بااینکه خودم خواستم نباشه تو بدترین شرایط فقط میخوام که اون باشه....عجیب غریبم عایا؟

امروز صبح گاج کلاس فیزیک داشتم....کلی هماهنگ کرده بودم و کتاب هالیدی رو هم برای مهسا اماده کرده بودم که بهش بدما....به دلیل ریلکس بودن بیش از حد مامان بابا من به کلاسم نرسیدم

تازه به مامان که میگم اخه چرا؟میگه داد نزن....خب چرا داد نزنم وقتی حرفت بی منطقه؟

میگه تو کی دیر رسیدی به کلاست که میگی زندگی من همش اینطوریه؟

راست میگه خب ولی مامی توهم از اب گل الود ماهی نگیر دیگه....منه قراردادی دست خودم که نیست متنفررررررررم از دیر رسیدن.....منی که برای اینکه 5دیقه به کلاسم دیر نرسم یک ساعت قبل از کلاس میرم(به دلیل ساعتای سازمان اتوبوسرانی)وهمیشه25دیقه معطل میشم قبل کلاس نمیتونم تحمل کنم بی نظمی رو....اخه خدایی من ساعت 10کلاس دارم بعد تازه بابام ساعت9:50یادش افتاده میخواد دوش بگیره:دی!

چقد اون موقع حرص خوردما درصورتیکه الان که بهش فکر میکنم خندم میگیره....

خوبی خاطرات همینه...وقتی بهشون فکر میکنی میبینی چه چیزایی قبلا ازارت میداده که الان برات کلییییی مسخرست.....

بعدم که مثلا باهاشون قهر بودم هدفون گذاشته بودم یه سر اهنگ نگرانم امین حبیبی رو گوش میدادم....

رفتم برم شناسنامه مو بگیرم گفت اماده نیست اماده شد میزنگیمتون....گفتم باچه بزنگیدمون

اخه این چه طرز حرف زدنه اونم تو یه واحد عمومی خخخ

خب اینکه هیچی عکس کارت ملی مامان بابا رو که دیدم غم دنیا یااااااادم رفت....:دی!

از بس این دوتا خنده دار افتاده بودن توی عکس...بابام موهاشو موقع عکس گرفتن ژل زده بوده بعد باد پنکه خورده بهشون هرکدوم به سمت و سویی هستن.....اصن عااااالی بود

ساعت1:25بود داشدم با پری میحرفیدم مامان گفت اماده ای میخوایم بریما....(پوکر)

+کجا مامان؟

-استخر

تننننننکس

رفتم پایین دیدم ازش ناراحتما ولی طاقت ندارم باهم سرد حرف بزنیم اخرشم نتونستم چیزی بگم...عامل دعوا که من نبودم...منطقی نبود من عذرخواهی کنم...یهو بوسم کرد گفت اماده ای؟بریم؟(مامی دویو میک می خر؟ :دی!)

خب اشتی کردیم دیگه

بعد به این نتیجه رسیدما تمام لحظات یه خاطره ی خوبند...یه سری ادما هم هستن هرچی هم ازشون دلخور باشی بازم همه دنیاتن...مث مامان بابا

میدونم حتی فکرم نمیکنید همچین وبی باشه ولی عااشقتونم:)

MY Best

یعنیا لعنت به من که انقدر امین و دوسش دارم....

داریم کسی انقدر عموشو دوست داشته باشه؟

چرااین سه سال لعنتی نمیگذره اخه؟

برم پیشش تهران؟

اصلا چرا وقتی میزنه تایپینگ انگار بهم زندگی رو دادن؟

چرا وقتی اون حرف میزنه میخوام همه دنیا خفه شن؟

چرا وقتی پیششم از خوشحالی گریه میکنم وقتی نیستم از ناراحتی؟

اوووووووف چقدر وقته من ندیدمش

چقدر این خوبه؟

خدایا هرچی هم که دنیات بد باشه ها

مرسی که دارمش

پ.ن:چتامونو لینکشو گذاشتم:)

دوباره میسازمت جوونی

خب از اونجایی که من ظهر خیلی عصبانی بودم یه چیزایی گفتم قریب به واقعیت:)

ولی الان باید اصلاح کنم.....

درسته که اولین روز یکم خراب کردم...

ولی اشکال نداره...تقصیر خودم بود..خودمم درستش میکنم

قصدداشتم بعداز تولدم دیگ از بدیا و خستگیا نگم تو وبمم....چون در کل زندگیم چیزای خوب و اتفاقای خوبش خیلی بیشتر از قسمتای منفیشه....

بعد نامردیه که از خوبیاش ننویسم....

میدونم یه دوره ای از زندگی سخت میگذره ها....

ولی میگذره....

طبق قول بابا تا اذر همه چی حله....دوباره میشیم مث قبل که کلا غم تو خونه حس نمیشه

البته الانم نمیشه

ولی دوست ندارم ببینم پرنتز هرکدوم این همه مشغله فکری دارند....

درهرصورت ....

از این به بعد همش از اتفاقای خوب مینویسم:)


unknown

چقدر بعد از پست قبل حس بی ادبی دارم:/
ولی خب....
خالی شدم....
مث مسکن واسه اعصاب:/

خاک تو سرت زندگی

بیا اینم از روز تولد من:/

اینم از اولین روز 16سالگیم:/

لازمه که عرض کنم دست مریزاد زندگی:/

که گوه زدی به امروز....

نمیدونم شرایط بیان رو نخوندم....فقط تیکشو زدم....

ینی بکار بکردن این کلمات غیر مجازه؟

به ....که غیر مجازه

روز تولد و شروع خوب و هه همه اینا رو بیخی

اشکای مامان و چه کنم؟

دلش که شکست و چیکار کنم؟

اشکای خودم و چه کنم؟

مگه تقصیر من بود؟

اصن بابا چرا دخالت کرد؟

اگ اون دخالت نکرده بود هیچی نمیشدا

قشنگ 16سالگی بااولین روزش نشون داد چه سالیه

حالا هرچقدرم اطرافیان ارزو خوشبختی کنن

وقتی سرنوشتت و از همون اول ریدن توش تهش هیچی غیر این نییست....

بد دریم

نمیدونم چم شده....

نمیتونم بخوابم....یعنی شبا توحالت خواب و بیداری معلقم....منی که قبلا سر رو بالش میذاشتم خواب بودم....یه استرس خفیفی که اصلا توی بیداری حتی بهش فکر هم نمیکنم توی خواب اذیتم میکنه....

الان پری رفت و گودنایت و اینا....ولی من تاکی باید ذهنم مشغول باشه؟

تاکی باید فکر کنم؟تا ذهن اشفتم یکم صاف شه بعد بخوابم؟

فردا باید برم گاج برای برنامه ریزی و اینا...

نمیدونم شاید اصلا نرفتم....میرم که برنامه هاشونو ببینم ولی فکر نکنم از برنامه هاش خوشم بیاد...

بعدم خونه و کارو یه دنیا برنامه ی بهم ریخته.....

همه چیز طبق برنامه داشت پیش میرفتا...همه چیز تحت کنترلم بود...یهو دوباره افسار زندگیم از دستم در رفت...برنامه هام ریخته بهم....

این هفته کار خیلی سنگینه

شاید عصراهم تااخر هفته شرکت بمونم درنتیجه ریاضی بی ریاضی...ایشاالا از هفته ی دیگه....

کتاب د.شریعتی تموم شد...توی یه روز

فردا میخوام یه سر برم کتاب سبز یکی از کتابای دیگشو بخرم بخونم...

نمیدونم چرا باوجود این همه کتاب روانشناسی که خوندم و اینا این کتاب یه جور خاصی ارامش داره...وقتی میخونمش انگار شیرینی حرفاشو تو دهنم حس میکنم....نوشته هایی که مخلوطی از عشق و مذهب و علم و تجربه ست..:)

شاید اخرین پستی باشه که قبل تولدم میذارم شایدم نه....

ولی مهم اینه که به تولدم و به 16سالگی که فکر میکنم یهو یه حجم عظیمی از انواع افکار به ذهنم هجوم میاره....دیشب که پارک بودیم و من طبق معمول تنها پاشدم برم تاب بخورم همینطور که تاب میخورم و فکر میکردم یه لحظه به خودم اومدم...مائده تو اونموقع تاحالا یه دیقه هم به ذهنت استراحت دادی؟یه دیقه هم به ادمای دورت به جو دورت دقت کردی؟به لذتی که باید از این فضا برد و تو نمیبری دقت کردی؟

دست خودم نیست باید تولدم بگذره تا خوب بشم

همیشه همینطورم نزدیک تولدم که میشه فکرم خیلی درگیر میشه...همشم همین سوالا...توسالی که گذشت چی یاد گرفتی؟رفتارت چه حد تغییر کرد؟از روابطت از اشتباهاتت به کجا رسیدی؟مسیری که الان داری توش قدم میذاری چقدر از مسیر درست منحرفه؟

چقدر سنجیده تر عمل کردی؟چقدر عاقل تر رفتار کردی؟

تا سال بعد باید چطوری باشی

به استثنا زمانی که با دوستامم در بقیه مواقع علاقه ای به حرف زدن ندارم...به منم میگن برونگرا؟

ترجیح میدم محیط اروم باشه تا درگیری های خودم اوکی بشن...جوری همیشه این سوالا و این تفکرات توی یه قسمتی از سال ذهن منو درگیر خودش میکنه که برا یه مدتی مث افسرده ها میشم:-D

 
و خوشبختانه الان جواب همه ی سوالا رو پیدا کردم...با وجود جوابایی که به سوالا دادم....و با وجودی سالی که باهمه ی خاطراتش مرور کردم از سالی که گذشت و از قدرت های تصمیم گیری خودم و کارایی که تو شرایط بحرانی کردم راضیم... حداقل اینکه کمتر خودخواهانه و بیشتر انسان دوستانه به زنگی نگاه کردم....بیشتر صبور بودم....توی این یه مورد خیلی بیشتر...خیلی روی حسام کنترلم بیشتر شده....نمیدونم اگر قبلنا بود امشب باید با پی وی و این اوضاع چیکار میکردم...ولی خوشحلم که قبلنا نبود...جالب اینکه حتی اعصبانیت یا حس بدی نبود که حتی بخوام کنترلش کنم....به این فکر کردم که الان باید از دستش عصبانی باشم که باوجود دونستن شرایط زندگی من الان ناراحته؟ولی عصبانی نبودم....حس جالبی بود...اروم بودم....ذهن ناخوداگاه خودخواهم با مهربونی و لطافت به قضیه نگا میکرد....صبوری میکرد...حی یه قسمتی از وجودم میگفت حق داره مائده بذار هرچی دلش میخواد خودش و خالی کنه تا عصبانیتش تموم شه:)...ایشالا سالای بعد هم همینطور باشه...:)

اینده های خوب توی راهه...چرا پس هنوز همه چی به کامم تلخه؟


حوصلم پوکیده

دیشب تا ساعت 9 که شرکت بودم....بعدشم که خسته و کوفته تشریفمو اوردم خونه با کلی ذوق و شوق گفتم بریم ساکن طبقه وسط و بگیریم دور هم ببینیم....اولش کلی استقبال کردن...بعدش که اومدن خونه یهو خوابشون گرفت....

این چه طرز ضدحال زدنه اخه....من اگه میخواستم تنها ببینم که این همه تو سرم نمیزدم برم ویدئو کلوپ فیلم ایرانی ببینم که...شت!

مثلا برنامه ریزی کرده بودم عصرا2ساعت ریاضی کار کنم....دو روز شدا...ولی دیروز کارا شرکت گند زد به همه چی:/

بعدم که شب خسته بودم بااین حال تلاش کردم بشینم سر درس بعد کتاب دکتر شریعتی چشمک میزد که بیا منو بخون بیا منو بخون....

کار شرکت خیلی باحال شده....دیروز خیلی خسته شده بودم همش هی دلم میخاست ول کنم پاشم برم خونه داایی ولی به این فکر میکردم که اخرش که چی؟

ینی بزرگترم که شدی میخوای از زیر فشار کار شونه خالی کنی؟ باید عادت کنی به یه قسمتایی از کار...:/

ینی دیروز از بس حجم سفارشا زیاد بود همه تو کارگاها بودن....فکرشو بکن حتی مدیر شرکت بره سرکار منتاژ....چهح

یه تنه کل شرکت و این مهندسا که زرت و زرت میومدن اونجا و کلی حالیشون بود و باید اداره میکردم...

حالا تو این سن با پارتی بازی دارم کار میکنم بااینکه اصن بهش نیازی نیست....حالا بذار بزرگتر شم...یعنی هیییییچ گونه کاری برا من پیدا نمیشه.....

داشتم فکر میکردم که من از این روزای سخت برا ساخت طرحمون هم داشتم...

امروزم که افتضاح تر داره میگذره....مثلا جمعه ست!

هیچ خبری نیست.....دوباره عصر هم نهایتش هنر کنن بریم خونه مامانبزرگ....که اونجاهم خوش نمیگذره بااینکه همه هستن

نمیدونم چرا زندگیا اینطوری شده ولی همه اونقدر درگیر ساختن یه زندگی خوب شدن که زندگی کردن یادشون رفته....

همدلی و همبستگی یادشون رفته......

دایی که معمولا تا دیروقت شرکته حتی شبایی هم که دور همیم دیر میاد....

باباهم که در طول روز تماما با مشتریا سروکله میزنه و همشم گوشیش درحال زنگ خوردنه:/

بقیه هم یه اوضاع اسفناک اینطوری دارن...حتی وقتی دورهمیم خستن...

پس چرا من اینقده انرژی دارم اخه؟

چرا اصن خستگی برام مهم نیست اخه؟

اووووووف

نوشتنم تموم شد و حوصله ی سررفتم اوکی نشد:/

فک کنم باز باید برم کتاب د.شریعتی بخونم


old friend

پست قبلی چون بیشتر از خاطرات بود ترجیح دادم اینو اینجا بنویسم

مژی رفت....

منو مژی از تابستون پارسال شروع کردیم به تحقیق براانتخاب رشته و نهایتا به این نتیجه رسیدیم که هردو بریم ریاضی....واقعنی هم تصمیمون این بود تا زمانی که جلسای هدایت شروع شد...تقریبا هردومون گم شدیم...حسای عجیب غریب داشتم....یه حس سردرگمی....ترس...تردید....

خب بین همه این حسا قضایای خوارزمی هم بود که منو مژی رو نزدیک به هم نگه میداشت...

ولی همین روزا بود که حس کردم انگار مژی علاقش به ریاضی هم تحت تاثیر منه....ینی بخاطر تاثیر پذیریش از من بوده....برا اینکه مطمئن شم یه مدت مژی و لیلا رو بیشتر تنها گذاشتم و بعد یه مدت دیدم که مژگان به شدت داره سمت هنر پیش میره....

مژگان از قبل هم استعداد توی هنر داشت ولی زیاد نشون نمیداد ولی از زمانی که رفت با لیلا خیییییلیییییییی بیشتر نشونش میده..بعلاوه یهو علاقش به مهران مدیری و احسان چندبرابر شد...و اینکه شروع کرد مث لیلا که کلا درمورد ضعفای کشور یا حتا ضعفایی که تو دوستیا هست تلخ و فاز سنگین حرف میزنه حرف بزنه........

برا همین نتیجه گرفتم که باید ازش دور باشم نمیخاستم بذارم تحت تاثیر من یکی حداقل تصمیم بگیره.....

ولی خب حس خوبی هم نبود....مژی و لیلا دوستای من بودن دوست نداشتم ازشون دور باشم..ولی خب شدم...خوبیش این بود که پری کنارم بود و تو خیلی قضایا با نظرات شبیه بهم...:)

درهرصورت بخاطر شخصیتی که داشت ترجیح میدادم بیشتر از بقیه کنارم باشه....:)

چون با توجه به تاثیر پذیری مژی میدونستم مژی و لیلا تا تهش باهمند....

و وقتی به پری فک میکردم بااینکه مدت طولانی ای نبود رفاقتمون رسمی شده بود ولی منم با پری یه همچین چیزی میخاستم...تا تهش باهم:)

ولی بااین حال فکر نمیکردم مژگان برا انتخاب رشته هم باز تحت تاثیر لیلا انتخاب کنه...البته هنوزم فکر نمیکنم اینکارو کرده باشه ولی اینکه مژی رفت تجربی باوجود اینکه تا اخرین دقایق تصمیمش به این بود که بیاد ریاضی یکم عجیب بود...من حتی بهش گفته بودم که خیلی به هدایت تحصیلیت توجهی نکن ولی خب دیگه...رفت تجربی

وقتی فهمیدم رفته تجربی یهو کلی خاطره هجوم اورد به ذهنم

رو پشت بوم و روزای بارونی....

رو حیاط مدرسه و روزای بارونی...

وقتایی که از کارو جواب ندادن جی پی اس خسته میشدیم و با هدفون لم میدادیم رو صندلیا و میرفتیم اون دنیا....

فلافل خوردنامون....

دعواهامون سر ریسک پذیریه من...

دعواهامون سر بی نظم بودن مژگان....

شوخیامون با زمانیان...

شبایی که تا 9مدرسه بودیم....

کافی میکسایی که منو مژی و زمانیان خوردیم....

خاطره هایی که منو مژی و گلسا و زمانیان داشتیم.....

روزی که تصمیم گرفتیم برا خوارزمی طرح بدیم...

اون ترامیسو هایی که وقتی داشتیم میخوردیم مژی گفت یا من یا مولود

من که میدونم دلت بااونه

ولی من با مژی طرح دادم

شب بیداریا مون

روزی که من رفتم فروغ پیش حسینی تعیین سطح بدم

استرسای روزای داوری

حمایتاش

خوش اخلاقیاش

هرررررررررررررررررررچی خاطره که باهم داشتیم یهو هجوم اورد به ذهنم

تازه فهمیدم راستکی این اتفاق میوفته که یهو طرف کلی تصویر از ذهنش رد میشه...

و تنها چیزی که اون لحظه تونستم بگم این بود که...

منو مژی چقدر برنامه باهم داشتیم

و مامانش با افسوس نگامون کنه......

نمیدونم الان باید خوشحال باشم یا ناراحت...

فقط امیداورم

هرجا تو هر رشته ای هست اون چیزی باشه که دلش میخواد

ولی امیدوارم تو مسیر درستی رفته باشه

خبـــــــر از چشـــــم خـــودش داشــــت اگـــــــر
میفهــــــمید ....
"حـال مـن، بعـــد نگــاه تو ســـــرودن دارد"
موضوعات
نویسندگان