تو کم بشی از من تمام من درده:)

(این پست خیییییییییلی طولانیه اگر حوصلشو ندارید نخونید:))

داشتم سعی میکردم روزانه نویسی نداشته باشما یا حداقل پر محتوا باشه ها ولی...

روزی مثل امروز حیفه ننوشتنش:) روز خوبی بود برای من:)

با صبحش که کاری ندارم صبحی بود کلی مسخره بود انقدر اهنگ نفس احسان رو گوشیدم که نهایتا دیگ گریه کردم و اینا:/

حالم خوب نبود خب...همش به این تیکه اش فکر میکردم یه عمر خوشبختی منو رها کرده...تو کم بشی از من تمام من درده

که واقعا دلخوشی زندگیم کجاست؟ که واقعا اگر یه سری افراد کم بشن از زندگیم تمام من درده! همینه که وقتی از دست یکی ناراحت میشم حس میکنم کل زندگیم شته! بعد که منطقی فک میکنم میبینم خدایی زندگیم خیلی بهتر از اونی هست که تو عصبانیت فکر کردم بهش:)

همیشه فکر کردم که مامان بابای جوون از بزرگترین مزیتای زندگیمه وقتی فاصله سنی کم باشه خیلی راحت همو درک میکنیم...رابطم باهاشون خوبه بیشتر باهم رفیقیم تا پدر و دختر و مادر و دختر ولی خب گاهی اوقات خوشی زیاد میزنه دل ادمو و مث امروز صبح من اخمخ میشی:)

و عصر صحبت کردن با همون کسی که کم بشه از من تمام من درده حالمو خییییلی خوب کرد.

کلا از وابستگی بیزارم به هیچکسم سعی میکنم وابسته نشم یعنی حتی در حد دیوونگی دوسش داشته باشم سعی میکنم وابسته نباشم و فکر میکنم کلا سه نفر تو زندگیمن که وابستشونم غیر والدین نفر سوم عموئه...

قبلا ازش پست گذاشته بودم ولی یه جور خاصی دلگرمیه:)

همیشه با خودم میگفتم بچه اولی ای نوه اولی ای خاک بر سرت نه تجربه دارن در اختیارت بذارن نه بزرگتر از خودت هست که کمکت کنه...ولی همین خیلی برام خوب بود...اینکه همسن و سال خودم یا یکم بزرگتر از خودم نبود تو خونواده باعث شد همیشه همنشین ادمای بزرگتر از خودم بشم.کمترین اختلاف سنیمون مثلا10ساله:)

ولی این فوق العادست...خیلی حس خوبیه که بدونی یکی داری که تکیه گاهته....خیلی خوبه که بدونی از همه دنیا که ببری...حالت از همه دنیا که خراب بشه یکی هست که میتونی باهاش صوبت کنی یکی که از همه دنیا بیشتر بهش اعتماد داری کسی که قضاوتت نمیکنه کسی که کمکت میکنه کسی که با همه دنیا فرق داره کسی که همه زندگیتو مدیونشی....

امروز وقتی باهاش صحبت کردم تو نقطه ای بودم که خودمو خییلی باخته بودم

خییییییلی زیاد....همش انرژی منفی بود اطرافم قصدمم اصلا صحبت درمورد حالم باهاش نبود...زنگ زدم بهش که ازش درمورد المپیاد بپرسم...راستش شک داشتم اصلا المپیاد و شرکت بکنم یا نه....و اینکه رشته ریاضی شرکت کنم یا فیزیک؟ بعد از کلی صحبت کردن باهاش گفتش که بیا تلگرام کارت دارم گفتم چرا گفت خودت بهتر از من میدونی

وانتونز یه اهنگ داره که میگه از بس بغل کردمت حستو میفهمم حتی از طرز بغل کردنت،حکایت ماهاست از پشت تلفن حال همو میفهمیم

بعد از کلی امید بهم گفتش که عمویی تو بزرگ میشی یه روزی روی پای خودت می ایستی میشی افتخار هممون میشی مدیرITناسا

خب اینا که همش امیددادن بود ولی بین حرفااش یه چیزی گفت که حرف از یه باور بزرگ بود

گفت عمو تو این دنیا فقط منم که میدونم تو کی هستی و فقط منم که میدونم تو کی خواهی شد

این یه جور عجیبی دلمو گرم کرد،یه جور عجیبی حس خوب رو به تک تک سلولام تزریق کرد بااین حرفش،وقتی اون میگه حتما یه کسی میشم دیگه

این حرفش برام یه دنیا ارزش داشت

یکی از چیزای دیگه که هیچوقت واضح به رو نیاورد ولی واقعا از حرفش مشخصه اینه که دوست داره راه خودشو برم چون میدونه که میتونه تو این راه کمکم کنه چون میدونه که میتونه حمایتم کنه

از علاقه ی شدید من به هوافضا و ناسا اطلاع داره اما میگه ITناسا یادمه وقتی برا انتخاب رشته باهاش مشورت کردم دلایل خودشو برا رفتن به رشته نرم افزار گفت و الان باوجود اینکه اون واضحا نمیگه ولی من میفهممش میدونم خواسته اش چیه...و حتی اگر خواسته اون این نبود انتخاب من نرم افزار بود چون من عاااشق برنامه نویسیم...عاشق کامپیوترم....به همون اندازه از دنیای ادما دوست دارم دور باشم...از طرف دیگه ای منطقی ترین رشته واسه یه مهندسِ خانوم نرم افزاره...

بگذریم امشب بعد از کلی صحبت فکر کردم که من همیشه تحت حمایت همه بودم از طرف هردو خانواده نوه اولی بودم هیچوقت یادم نمیره شبی که بابابزرگ 40دیقه تو بارون منتظر مونده بود کلاسم تموم شه منو برسونه....هیچوقت لطفایی که همشون بهم کردن رو یادم نمیره...عموم مامانم بابام پدربزرگم این چهارنفر همیشه از هر نظری که تونستن حمایتم کردند...روزی که انتخاب رشته کرده بودم وقتی گفتم رفتم ریاضی بابابزرگ انقدر خوشحال بود میگفت پاتو جا پای عمو میذاری اخرشم مث خودش موفق میشی...راست میگفتن منو امین از نظر اخلاقی که هیچی حتی از نظر چهره هم مث سیبی هستیم که از وسط نصف شدیم...

و من مدیونم به این همه حمایت...اگر اونروز تاحالا تلاش میکردم فقط برای اینده ی خودم...از امشب به بعد باید تلاش کنم هم برای اینده خودم هم سرافرازیه اونا....جواب این همه حمایت این همه بزرگی باید داده بشه باید یه روزی بتونن باافتخار سربلند بکنند و بگن این برادرزاده ی منه این دخترمه این نومه

و من در مقابل همه ی این باید ها یه دنیا مسئولم:)

+خبر خوب اینکه دوباره کلاس زبانم وشروع میکنم بعد از یک سااااال:)

P22

نمیدونم چقدر از جنگ میدونید ولی من خودم هیچی ازش نمیدونم فقط میدونم که مثل یه کابوسه میدونم که وحشتناکه میدونم که من مثل ادمای چنددهه پیش قوی نیستم که اگر جنگی در میون باشه توش مقاومت کنم،نمیدونم شایدم اگر توی موقعیتش باشی مجبور بشی ولی حتی تصور اینکه پدرتو،داداشتو،دایی و عمو هرکدوم از اعضای خانوادتو تیکه تیکه ببینی سخته....

قبلنا تصور منفی نسبت به توضیحایی که از جنگ میدند داشتم...همیشه با خودم میگفتم رفتند؟شهید شدند؟ اجرشون با خدا! ما وظیفمونه احترامشون رو نگه داریم خب نگه میداریم...

همیشه با خودم میگفتم اینکه انقدر تو مدرسه و رسانه ها روی شهدا و جنگ و اینجور چیزا مانور میدند تا یه حدیش خوبه از یه حدیش به بعد دل همه رو میزنه همه خسته میشند

هفته دفاع مقدس میشه تمام کانالای رسمیه ایران فقط از جنگ نشون میده....باورم براین بود که حماسه ی بزرگی بوده ولی نباید دیگه انقدر زنده نگهش داشت...خاطره جنگ رو باید تو گذشته دفن کرد...همیشه از نظرم کار دبیرمون که حرف از جنگ میشد و گریه میکرد مسخره میومد...براش ارزشی قائل نبودم....خب کسی هم اطرافم نداشتم که از جنگ برام بگه...پدرمو عموهام اونموقع نهایتا 10سالشون بوده که نبوده تنها کسی که گاهی از جنگ میگفت بابابزرگم بود...که همیشه وقتی ازش حرف میزد بعد یکم وقت میگفت بیخیال بگذریم...شاید این حرفام بعنوان مقدمه طولانی بود ولی بنظرم نیاز بود چون هستند افرادی که شاید هم فکر من بوده باشند...

من سر هییچ فیلمی گریه نکردم ولی قسمت اخر سریال شوق پرواز وقتی عباس بابایی شهید شد گریه کردم...من این سریالو 5بااااار دیدمش و مکررا گریه کردم تو قسمت اخر...

و بعد از اون هیچ فیلم یا سریالی ندیدم که به قشنگی اون باشه....

ولی امشب یه فیلمی دیدم به اسم p22که باور من رو درمورد جنگ کلا تغییر داد....

فرمانده اون ناو(امین حیایی) براش مهم نبود که پسرش امروز به دنیا میاد چیزی که براش مهم بود این بود که اگر امروز جلو کشتی های جنگی دشمن رو نگیریم فردا 10برابرش برمیگرده...

غیرت و حس ایرانی بودن رو حس غرور واسه ایرانی بودن رو توی این فیلم میشد حس کرد...

حس غم پدری رو که روز تولد پسرش تو ناوی که خودش فرماندش بود و غرق شد رو میشد حس کرد...

بنظرم اینطوری باید جنگ رو به تصویر کشید...اینطوری باید بزرگواری و گذشت ادمایی که رفتن بخاطر مارو به تصویر کشید....منی که جوون این کشورم هیچ درکی از جنگ ندارم...این رسانه هان که موظفند درک درستی به من بدهند...نمونه بارز این جنگ امام حسین هم بود...یک عمر گفتند تشنه جنگید و شهید شد ولی نگفتند برا چی شهید شد...هر سال عاشورا و تاسوعا مردم ساعت ها تو مسجدا اشک میریزن که چی؟تشنه شهید شد....بچه ی شیعه ی ما امام حسین رو با لب تشنه اش میشناسه...این واقعا جای تاسف داره:(

این فیلم بر اساس واقعیت ساخته شده ....واقعیتی که بزرگمردی و شهامت یه سری از فرمانده ها و ناخداهای مارو به تصویر کشیده...فیلمی که ارزش اشک ریختن داره....کشوری رو نشون میده که ارزش فداکاری داره... اگر شماهم تصورتون از جنگ مثل من وحشتناکه واگر هنوز باور درستی نسبت به کسایی که رفتن ندارید این فیلم رو حتما ببینید...قصد داشتم خیلی بهتر از اینا در وصف این فیلم بنویسم ولی نمیدونم چرا نشد...کلا تمام ذهنم رو ریخت بهم مخصوصا تاکیدی که توی فیلم شده بود روی این که واقعیته:) حتما ببینیدش وبه ایرانی بودنتون افتخار کنید:)

اونا که رفتن و فدا شدن که دمشون گرم آرامش رو با بزرگیشون به ما هدیه دادند ولی یکم فکر کنیم اگر جنگ بشه چقدر از ما حاضریم بریم واسه جنگ؟حاضریم جون بدیم؟چقدر از خانومایی که رنگ لاکشون مهم ترین دغدغه شونه حاضرن بمونن واسه حمایت از مردای جنگ؟

چقدر انتخاب عنوان سخته همیشه:/

دیروز توی وب یکی از کاربرای عزیز خوندم که درسته که وبلاگ نویسی نوشتن خاطرات روزانه ست اما حداقل پر محتوا باشه وقتی بهش عمیقا فکر کردم دیدم عقیده ی درستیه مسلما برای کسی که تورو دنبال میکنه مهم نیست که ناهار چی خوردی یا سر چی با خونواده دعوا کردی هرچند بزرگواری میکنند و به روی خودشون نمیارند و بیشتر که دقت کردم دیدم که اصلا منم از همون اول که وبم رو زدم هدفم خالی کردن ذهنم از یه سری افکار بود نه نوشتن خاطرات روزانه اما یکم یکم از هدف اصلی منحرف شدم البته خب روزانه نویسی هم کار لذت بخشیه:)

ولی مهم اینه که من از مسیری که مدنظرم بود منحرف شدم:/ و این خودش نکته جالبی برای تامل بود...که این یه مورد مشخص شد از مسیر منحرف شدی خیلی جاهای زندگی شده که از مسیر منحرف شدی راه درست و نرفتی و به مقصد دلخواه نرسیدی و نفهمیدی....فقط درنهایت شکایت و گله کردی که چرا نرسیدم به اون چیزی که میخوام:/

امروز که داشتم روی این موضوع و موضوع های دیگه فکر میکردم چندتا رو گلچین کردم برای نوشتن،چون بنظرم افکار حتی تر پوچ ترین حالت بازم بی محتوا نیستن:)

اما باز همین 5دیقه پیش از مسیر اصلی منحرف شدم قصدم تغییر کرد از نوشتن چیزایی که میخواستم بنویسم:)

بااینکه آدمی نیستم که اهل همدردی و حسای انسان دوستانه و اینا باشم و کلا بادنیای آدما رابطه ی خوبی هم ندارم اما جدیدا رفتار آدما رو خیلی استدلال میکنم...

نمیدونم کار درستیه یا نه چون گاهی اوقات باعث میشه حرف طرف رو اشتباه برداشت کنی ولی خب از تفریحات سالم بنده استدلال و آنالیز کارای انسان های اطرافمه:))

امروز پس از مدت ها با شخصی مثل خودم برخورد کردم یه شخصی که از نظر خیلی ابعاد شخصیتی شبیه منه و از قضا در گذشته چیزایی هم بینمون بوده://

بحث اینطوری شد که ایشون یه عکس نوشته فرستادن که نوشته بود (دوتا غریبه ایم با کلی خاطره ی مشترک)، برام جالب بود چون مسلما فرستادن این عکس به این معنا بود که بهش فکر کرده و اینکه شاید چند روز پیش که گفت میخواد باهام صحبت کنه و نکرد در همین موردا بوده چون بدلیل شناخت عمیقی که من از طرف مقابلم دارم شخص مغروریه پس مسلما نتونسته حرفشو بزنه:/

و نکته جالب تر این بود که من هم دقیقا یک هفته پیش به همین فکر کرده بودم...اونروز وقتی بهش فکر کردم خندم گرفت ،خنده داره این همه غریبگی واسه ادمایی که یه روزایی برا هم اشناترین بودند،خدایی خیلی خنده داره..... ولی نه اون صحبتی کرد بخاطر غرور بی جا نه من بهش اجازه ی صحبت کردن دادم بخاطر همون غرور بیجا

الان که بهش فکر میکنم میبینم حق داشته که حرفشو نزده چون میدونسته بایکی مغرور تر و بدتر از خودش درافتاده میدونسته نتیجه اونی نیست که میخواد باشه.....

ولی بازم درکل حس بدی دارم ازینکه راهشو سد کردم چون معتقدم که دربدترین شرایط هم باید به طرف مقابلت اجازه ی دفاع کردن از خودشو بدی حتی اگر دلایلش فقط یه سری توجیه الکی باشند...

دوستیِ بین منو اون دوستی ای نبود که با راحتی بدست بیاد ولی به راحتی با غرور از بین رفت:)

پشیمون نیستم از اینکه این دوستی نزدیک به یکسال پیش تموم شد چون به نفع هردومون بود اما از غرور بی جا پشیمونم:) از طرف هردومون پشیمونم:) درمورد دوستیای دختروپسر که نظری ندارم ولی درمورد اینطور دوستیا باید بگم اگر طرفتون ارزشش رو داره بگذرید از یه سری چیزا:)

دوستیِ ما ارزش نداشت از شماها اگر داره بجنگید براش:))


+قضاوت بیجا نکنیم:))))

بسی خوش گذشت

امــــــــروز کلا روز خوبی بود

بعد دوهفته که رفتیم مدرسه یه اردو گذاشتن که بچه های جدید و قدیم باهم اشنا شند(چقدم اردو طبق هدف پیش رفت)

از بچه های خودمون خیلیاشون نبودن و جاشون خالی بود مثل ددی حیدر:/

البته جا من پیش اون خالی بود:دی! اون جاش بهتره شماله:)

خلاصه اینکه صب کلی ابلیمو و عسل آماده کردم که ببرم با خودم چیپس و پفکم هیچی نخریدم اخه الانم وقت سرماخوردن بود؟ شت!

ابلیمو عسلا که گرم شده بودن اصلا نشد بخورم:/

خلاصه اینکه رفتیم و این اروم ترین اردوی عمرم بود همیشه هرجایی که میرفتیم با بچه ها میترکوندیم از هیجان ولی امروز خییییلی آرووووووم گذشت:)

خودمون چهارتایی بودیم منو مژی ولیلی و پری 

خیلی صوبتا بود که مونده بود بین منو لیلی صوبتایی که واقعا گفتنی نیستن به قوله لیلی هرچقدرم که با یکی دیگه صمیمی باشم اخرش اینا رو باید برا تو بگم:))) چقدر خوبه که لیلی هستش اصلا باید یه پست بذارم در توصیف این بشر:) 

بقیه ی روزم که با عکس گرفتن و خل و چل بازی با پری و بقیه کلییییی چسبید

ولییییییییی

ولییییییییییییییی

کلی اینا رو گفتم که برسم به بهترین قسمت امروز

به محض پیاده شدن از اوتوبوس رفتم سمت ویدئو کلوپ(اصنا دیگه هیچی نمیفهمیدم جز پوستر سی سالگی که رو در ویدئو کلوپ بود) 

رفتم تو و گفتم البوم خواجه امیری لدفن:)))))))))

واااااااااایی چه عشقی کردم من وقتی البوم رو دیدم اووووووووووووف 

احسان ترکونده بود اهنگای این البوم محشرن

طراحیش،متن اهنگاش،صدای احسان اصلا همه ی کائنات دست به دست هم دادن این البوم و ساختن:)))

بهترین قسمت امروز صدای احسان:)))

اومدی تابره فصل دیوونگی

+میدونم خیلی دیر خریدمش ولی تمام کائنات دست به دست هم دادن نذارن من بخرمش:/

هــــــــوا ابریه:)

هـــــــوا خییییییلی دونفرست....:)

 رو اعصابه بعد همیشه عصرا اینموقع پیاده روی تشریف میبردما:/

امروز رفیق شفیق بیرونن نیومدن بریم پیاده روی:/

حالا یه امروز رفته بیرون:/

من که شانس ندارم:(

اصن هوا ابریه بعد هراز گاهی یه باد هم میزنه

بوی پاییز میاد:))

آخیییییی چقدر دلم برا این فصل تنگ شده بود:)

پاییز خوش اومدی:)))))))))))))))))

دلم برا همه سرماخوردگیای توی این سه ماه تنگ شده بود:)

دلم برا دیوونه بازی دراوردن زیر بارون با دوستام تنگ شده بود:) (شدیم یه جمعه لش همخونه اخه انقد زدیم که ته شب نشه رفت خونه پس هرکی که بهتره دست فرمونش باید بقیه رو تا صب توی شهر بچرخونه:)

دلم برا اینکه سردم بشه تنگ شده بود:)

دلم برا صبحا توی مدرسه که درس نخونده بودیم و سردمون بود تکیه میدادیم به شوفاژ تنگ شده:)

پاییز همش یه دنیا خوبیه:))

خوشحالم که داره میاد:)


+هوای سرد محشره♥

بخشش

چقدر بخشیدن آدما کار مزخرفیه:/

وقتی میبخشیشون حس خوبی داری از اینکه قرار نیست یه عمر کینه یکی رو تو دلت نگه داری:/

ولی بعدش...

میبینی کلا بخشش طرفت غلط اضافی بوده ،بعضی از ادما با بخشش جرئت تکرار اشتباهشون رو پیدا میکنن

اونوقته که حست بهت میگه تو دیگه اخره همه احمقای دنیایی:/

♥♥ســــــــــــی سالگــــــــــی♥♥

چی بگم

جییییییییییییییغ 

هوووووووووووووووووورا

یه دنیااااااااااااااااا خوشحالی

یه دنیاااااااااااااااااااااا ارامش

اصن بگم ته خوبیای دنیا؟

فـــــــــــردا البوم سی سالگی میاد😍❤️

بعد مدت ها یه ارامش درست و حسابی تزریق میشه تو رگ تک تک طلائی ها😍❤️

یادمه لیلی(یکی از بهترینا) میگفت صدای احسان♥ یعنی ته ارامش دنیا😍❤️

بعد فروزان(یکی از همکلاسی های قدیم) میگفت اخه ارامش اینه؟ ارامش حضور پدرته خوشحالی داداشته

یکی نیست بگه دادااااااااااش اینا که تو میگی درست ولی طلائی بودن یه چیز دیگه ست

یه ارامش دیگه ست اوووووووووووووف

پ.ن:اینا که میبینید نوشته های یه دیوونه زنجیری نیست...نوشته های یه طلایی منتظر البومه:)

دبستان:)

امروز طی اقداماتی شروع به تمیز کردن اتاقم کردم و یه عالمه نقاشی از دوران دبستانم یافتم:)

خدایی اونروزا نقاشیم خوب بوده ها:) کلا سمپاد گند زد به شخصیت هنری من به نحوی که من الان اصلا نمیتونم حتی یه ادم بکشم و انگشتاشم به اندازه بذارم:/

آی ام هنرمند:)

عصر به محض پاشدن از خواب دیدم صدا عرفان میاد:/

یعنی برای لحظه ای ارزو کردم کاش یه دیوار نزدیکم بود سرم رو میکوبیدم توش راحت میشدم:)

عرفان پسرهمسایه ی گرامی ماست که از قضا داداش بهترین دوست منم هست و امسال تازه تشریفشونو میبرن سوم دبستان:(

از اونجایی هم که ریاضی کار کردن با این بچه صبر ایوب میخواد این وظیفه ی شریف به من سپرده شده:(

اصن کلا حرف همو نمیفهمیم مادوتا:دی!

حالا میفهمم استان سلطانی پور(دانشجو شریف) وقتی میاد سر کلاسمون چه حسی به ماها داره

مخصوصا وقتایی که پوکرفیس نگاش میکنیم:/

کلی براش دهگان صدگان رو توضیح دادم بعد میگم که تو منها وقتی میخوای از صدگان بدی به دهگان باید یه صدتا بهش بدی:/

یهو دیدم پوکر نگام میکنه:/ دیدم عددا رو براش انگلیسی نوشتم:/

خب من چیکارت کنم بیبی:/

دیوووووووونه شدم تا بالاخره یاد گرفت

اصنا وجود عرفان تو زندگیم باعث شده قدر لحظه هایی که نیست و بیشتر بدونم:دی!

و اینکه عمو هم رفت و منم تصمیم گرفتم که بمونم:)

خداییش چقدر هالیدی سخته

و خدایی چقدر پرت حرف زدم

قسمت مهمای هرروز و گفتم:دی!

کیمیاگر تموم شد:) رمان عاشقانه ای نبودا ولی یه هفته ای بود که عضوی از زندگیم شده بود:)

الان حس تهی بودن دارم ازینکه کتابی نیست که بخونم:/

تهش قشنگ تموم شد

"درعوض اینها بوی عطرخوشی را به ارمغان اورده بود که برایش بسیار اشنا بود،همراه با بوسه هایی که از دور دست ها آرام آرام پیش آمد و نرم بر چهره اش نشست.

پسرلبخندی زد.نخستین باری بود که آن دختر برایش بوسه فرستاده بود.گفت:

فاطمه!آمدم!"

پ.ن:پری داداچ ببخشید که اذیت شدی این مدت تا من تصمیم به رفتن یا موندن بگیرم:)

ســـــــــــــی ســـــــالگـــــــــی




چه چیزی توو عمق چشاته که من😍

یک نگاه تورو به ی ه دنیا نمیدم

که بعد از تماشای چشمای تو

از زمین و زمان عاشقانه بریدم

تو با کل رویای من اومدی 

تا توو سی سالگی باورم زیرورو شه

که زیباترین خط شعرای من

از تماشای چشم تو هرشب شروع شه

اومدی تا بره، فصل دیوونگی😍❤️

شدی آرامشه کل این زندگی❤️

با تو هر ثانیه، عاشقانه‌اس برام😍❤️❤️❤️

آرزوهامو از کی به جز تو بخوام؟


دلم از تماشای چشمای تو

یه حسی مثه پرگرفتن گرفت

چشای تو تا پیشِ چِشمِ منه

مگه میشه این حالو از من گرفت؟

تمامه وجودم رو هر ثانیه

توو دریای فکر تو حل میکنم

نگاه کن واسه اینکه تو بامنی

چجوری خدارو بغل میکنم


اومدی تا بره، فصل دیوونگی

شدی آرامشه کل این زندگی

با تو هر ثانیه، عاشقانه‌اس برام

آرزوهامو از کی به جز تو بخوام؟



مـــــــــــــــــــــــــــــرسی آرامــــــــــــــش کل این زندگـــــــــــــی

♥اومدی تا بره، فصل دیوونگی😍❤️

شدی آرامشه کل این زندگی❤️


اولین روز:)

امروز صبح وقتی بیدار شدم برای مدرسه حس خوبی داشتم یه حس تازه ای که شاید قبلا نداشتم:)
امسال و همچنین 2 سال بعدش که پیش رومه واقعا برای من لحظات اینده سازی هستن:)
قصدم اینه که امسال برم تو موده درررررس خونی
برخلاف تصورم و اینکه فکر مینمودم واقعا تو مدرسه و جو کلاس افتضاح میشه ولی اینطور نبود
اولش که کلی از دیدن ددی حیدر باهمون لبخند همیشگی خشنود گشتم:)
خیلی خوب بود:)
سرکلاس هم اول جو خشک و رسمی بود مخصوصا بخاطر اینکه دوتا بچه مثبت منو احاطه کرده بودن:دی!
ولی ازونجایی که من نمیتونم اروم و ساکت سرکلاس بشینم شروع کردم به شیطونیای خاص خودم:)
به حدی که استاد منو میدید میخندید
یه اقای احمدیان بود استاد تندخوانی خدایی به طرز لباس پوشیدنش نمیخورد انقدر ادم مهمی باشه:/
اخرای کلاس بود گفت یه مسئول یا به اصطلاح یه نماینده نیاز داریم:)
تمام کلاس درسکوت بود یهو یکی از بچه ها گفت خب باید چیکارا بکنه گفت شما اول قبول کنید:/
منم گفتم که:اول شرایط قرارداد رو میبینند معمولا بعد امضا میکنن:)
و فرمودن شما نماینده ای از جلسه بعد لب تاب و دیتاشو رو اماده کنید نور و تنظیم کنید کولرهم بگید از پایین روشن کنن لیست هم بدید بچه ها سرفصلایی که اموزش داده شد هم بگید:/
و یه حس از اون درون میگفت میمردی دو دقه هیچی نگی:دی!
ولی خب خووووب بود درکل:)
برخلاف تصورم:)
کلاس ایروبیک محشررر بود فقط خنده بود:دی!
مخصوصا قسمت زومبا نمیتونستیم حرکات رو درست بریم و فقط بهم میخندیدیم:)
اخرشم با صدای انریکه کلاس ترکید:) مررسی جناب که انقد خوب میخونی:)
نتیجه اینکه اتفاقات رو قبل اینکه اتفاق بیوفتند قضاوت نکنیم:) شاید خوب باشند:)
خبـــــــر از چشـــــم خـــودش داشــــت اگـــــــر
میفهــــــمید ....
"حـال مـن، بعـــد نگــاه تو ســـــرودن دارد"
موضوعات
نویسندگان